ضیا نبوی:
«واتسلاو هاول در بخش ابتدایی کتاب “قدرت بیقدرتان” پرسشی را میآورد که برای ما نیز بسیار حیاتی و آشناست: اینکه ما به عنوان شهروندانی که خارج از نظام رسمی میاندیشیم و در مناسبات قدرت هم جایی نداریم آیا میتوانیم منشاء تغییری باشیم؟ چگونه؟
او در ادامه تلاش میکند تمایزات آن حکومتی که پساتوتالیترش مینامد را مشخص کند و نشان دهد که چرا سیاست حقیقی در چنین ساختاری نه در عرصه رسمی سیاست (چه بصورت مشارکت انتخاباتی یا اقدام مستقیم برای براندازی) بلکه در ساحت اجتماعی شکل میگیرد و اینکه چطور تلاش رژیم پساتوتالیتر برای آنکه هویت شهروندان را مطابق ایدئولوژی برسازد و پای آنان را به بازی تایید قدرت باز کند، خود بمثابه امکانی برای مقاومت شهروندان تبدیل میشود (معادلش را میتوان اینجا در سیاست حجاب اجباری مشاهده کرد). شهروندانی که با عمل به تشخیص و ترجیح خویش و آنچه که هاول “زیستن در دایره حقیقت” مینامد بصورت غیرمستقیم قدرت مسلط را به چالش میکشد.
تاکید بر غیرمستقیم بودن این کنش از آنجا معنا میگیرد که عمل آنها (مثلاً پوشش اختیاری) در ابتدای امر نوعی آری گفتن به زندگی و هویت خویشتن است که بواسطه ساختار ایدئولوژیک و سلطهجوی مستقر است که معنای کنش مخالفتآمیز بدان الصاق میشود. او مفهوم دگراندیش را در معنایی ایجابی به کار میبندد یعنی “همان فیزیکدان، جامعهشناس، کارگر، شاعر یا هر فرد دیگری است که به کارهایی میپردازد که به نظرش لازم میآید اما در نتیجه آن در تضاد علنی با رژیم قرار میگیرد.”
هاول البته زیستن در دایره حقیقت را محدود به کنش فردی نمیداند و تاکید میکند که این عصیان میتواند به کاری آگاهانهتر، ساختاریتر و هدفمندتر تبدیل شود و این تجلی جمعی چیزی است که انرا “حیات مستقل جامعه” نام مینهد. جایی که جمعها، نهادها و تشکلهای خارج از مناسبات حیات وابسته به قدرت شکل میگیرند و در متکاملترین مرحله زیستن در دایره حقیقت به “ساختارهای موازی” میانجامند؛ به شبکههای اطلاعرسانی موازی، صورتهای مختلف آموزشی موازی، اتحادیههای کارگری موازی و خلاصه عرصهای از زیستن که با اهداف خودش سازگار است و در نهایت ساختار رسمی را ناگزیر از تغییر خواهد کرد. تمایز اصلی یک چنین سیاستی در وجه آریگویانهاش به زندگی و تلاش برای ساختن جمع و جهانی است که بوساطت آن میتوان به مواجهه با نظم ناعادلانه موجود رفت.
– دیشب که پستهای اینستاگرامی با عکس ویدا موحد را نگاه میکردم و عظمت قدرت شهروندی را میدیدم که با کنشی چنین ساده و بدیهی در آمیخته بود به خودم میگفتم:
این قدرت بیقدرتان است با رسم شکل.»