چهل و چهار سال، آیا آلترناتیو یک معماست، سیروس فیروزیان

چرا دست یافتن به آلترناتیوی که اقبال ملت را بدست آورد و دنیا نیز به آن اعتماد کند سخت است؟

همین آغاز، پاسخ را اینگونه بگویم که ما هنوز با خودمان یکی نشدیم. خودی ناخودی می کنیم، از هم فرار می کنیم و دنبال بهانه می گردیم تا همدیگر را پس بزنیم. دیروز، بین مسلمان و نامسلمان، شیعه و سنی، تهرانی و شهرستانی و مصدقی و شاه پرست جدا کردیم. امروز اما، یکی تر هستیم؛ هرچند، گاه به بهانه ای از هم می گریزیم و دور می شویم. اگر می خواهیم از این بلا، از واگرایی، رها شویم باید دلمان را بزرگ کنیم. باید بتوانیم همدیگر را باور کنیم. من نمی گویم همه خوبند، روشن است که اینگونه نیست. اما، نباید دایره را تنگ کنیم. نباید دور خودمان دیوار بکشیم. هر دسته که حلقه را تنگ کند، خود نیز در تنگنا می افتد. جمهوری خواه و پادشاهی خواه چندان از هم دور نیستند که نتوانند به درک مشترک برسند. اینجا فقط یک اختلاف سلیقه است. عقیده، تنها چهار ستون ایران است و بس! من در مقاله پیش نوشتم که ما به راست و چپ ميانه اهل منطق نیاز داریم. آنچه ما نیاز نداریم هیاهو و تخریب است. هرچه بیشتر به هم نزدیک شدیم، رژیم بیشتر از بدنه جامعه دور شد. فراموش نکنیم که عقبه اپوزوسیون در بدنه جامعه است. باید هر چه بیشتر با بدنه جامعه پیوند بخوریم. یک نمونه بیاورم، اگر یک فوتبالیست ملی پوش از روی ترس و نادانی و یا فرصت طلبی مجیز گوی حکومت شد، چرا باید تیم ملی را بیاندازیم به دامن رژیم؟ چرا فرصتی که برای ما پیش آمده را دودستی بدهیم به رژیم؟ چرا باید خودمان را از شادی پیروزی تیم ملی بی بهره کنیم؟

انقلاب مهسا راه مبارزه با رژیم را هموار و نیروهای بیشتری را در بدنه جامعه همراه اپوزوسیون ساخت. نیروهای سیاسی و صنفی داخل کشور که با رژیم زاویه دارند بخش فعال این بدنه هستند. در انقلاب مهسا دیدیم که مهندس موسوی، یک وزنه سنگین فعالین درون نظام، تا کجا پیش آمد. از افراد وابسته و دلبسته به رژیم که بگذریم، کم نیستند نیروهایی در میان فعالین سیاسی داخل که خودشان را با اپوزوسیون همسو می بینند. باید به آنها امکان و امان بدهیم که پشت رژیم را خالی کنند. آنها را باید به صحنه آورد. اگر نه همه، گروهی می آیند. حلقه مفقوده، عزم جزم و اراده یک کاسه در هسته اپوزیسیون خارج نشین است. فراتر از این، می خواهم بگویم باید روزی را بسازیم که عقبه و بدنه مجاهد و سپاهی بتوانند با هم برای کشور کار کنند. تا ابد که نباید جدا افتاد. می دانم این کار بسیار زمان می برد. اما، نباید درجا زد؛ باید گام ها را استوار برداریم. انقلاب ما شاید زمان دراز ببرد و شاید هم نه. دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد؛ این رژیم رفتنی است. اگر فراگیر ورود نکنیم، اگر صحنه مبارزه را ول کنیم، ایران کوبا می شود. باید از این برزخ بیرون زد.    

در زیر تلاش می کنم از چند زاویه به این چهار دهه درجا زدن نگاه کنم.  

کنشگری هُریزانتالی اپوزوسیون

حکومت در ساختار دیکتاتوری، تحمیل قدرت از بالا به پایین است. اما، در ساختار سیاسی لیبرال این ملت است که قدرت را از پایین به بالا، به حکومت تفويض می کند. در ساختار لیبرال، کارکرد جامعه مدنی پویا با اپوزوسیون یکصدا معنا می گیرد. اگر قدرت در سطحی افقی در اپوزوسیون پراکنده باشد و در واقع اپوزوسیون عمود خیمه حکومت نباشد، آنگاه حکومت به قهقرای استبداد می رود. این روند بیمار را ما از یک دهه پس از جنگ جهانی دوم در کشورمان تجربه کردیم. دولت های شکننده و بدون پشتوانه قدرت ملت، جامعه مدنی بشدت از هم گسیخته و بی ریشه و بی تجربه، دربار گرفتار و سردرگم، همه در کنار نیاز کشور به سازندگی و آرزوی ملت به سرافرازی، هرم سیاسی ساختار را وادار کرد تا اراده را از بالا اعمال و سیاست را اجرا کند. آن روز، در نبود جامعه مدنی تناور، این روال اگر چه اَبنرمال بوده اما کشور ما ناچار بود در ریل آن اجبار پیش برود، و خوب هم جلو رفت. اما، ادامه این روند، یعنی از هم گسیختگی جامعه مدنی، اپوزوسیون افقی پراکنده و حکومت الیگارش سیاسی یکدست، ما را گرفتار فتنه پنجاه و هفت ساخت. این روند نابهنجار از فتنه پنجاه و هفت روز بروز بدتر و وحشی تر شد.

ما اپوزوسیون دولت مستقر نیستیم چون اصلا در ایران دولت نداریم. ما اپوزیسیون نظام و حاکمیت قرون وسطایی دینی هستیم. امروز، ما جامعه مدنی ریشه دار با تجربه داریم؛ اما، کارکردش همچنان هُریزانتالی است. در کنار پراکندگی در چندگانگی دو بلوک جمهوری خواهی و سلطنت طلبی، نیروهای اپوزوسیون از چپ چپ تا راست راست در چند سطح افقی فعالند؛ عقبه، بدنه و هسته.

عقبه اپوزوسیون در بدنه جامعه است؛ گرفتار سختی طاقت فرسای زندگی، اسیر بی عدالتی خفه کننده و امیدوار به آنکه تقّی به توقّی بخورد تا شاید چیزی درست شود. این عقبه دل در گروی تغییر دارد، در دل پشتیبان ماست و چشم انتظار آن روزی است که ایران آزاد شود و نظامی مدنی روی کار بیاید. عقبه، آتش بغضی به خاکستر نشسته است؛ وضعیت کشور را سیاه می بیند، اما، تردید دارد که آیا انقلاب می تواند رژیم را براندازد واینکه پس از آن چه خواهد شد؟ جنبش های سال‌های گذشته و بویژه انقلاب مهسا نشان داد که عقبه اپوزوسیون منفعل است؛ امیدوار است اما هنوز پای کار نیست.

بدنه اپوزوسیون، اما، فعال است؛ درون کشور و در بیرون. بدنه در عرصه انقلاب حضور پیگیر دارد. بدنه که بیشتر نسل سوم و چهارم این نظام است، در داخل کشور در خیابان و در زندان با جسم و جانش تاوان می دهد. در خارج، بدنه انقلاب حضور تیمی و پراکنده دارد. مشکل اینجاست که این بدنه از هم بیگانه است. با بالا گرفتن فضای احساسی به هم می پیوندد و اوج می گیرد؛ اما، با فروکش کردن تب هیجان پراکنده می شود. نیروهای بدنه در لجنه های کوچک خود فعالند اما ارتباط سیستماتیک با نیروهای دیگر اپوزوسیون ندارند.  

در بدنه جامعه، میان عقبه اپوزوسیون و عقبه رژیم بسیار فاصله افتاده است. وزن آن دو به هیچ روی برابر نیست. عقبه رژیم وزنش بسيار کم اما زورش هنوز زیاد است. از اینرو، پس مانده گفتمان تغییر- حالا به هر شکلی، از 

درون ساختار هنوز در کلیت بدنه‌ جامعه رنگ نباخته است. اینجاست که بین عقبه و بدنه اپوزوسیون دو دیدگاه به کارایی حرکت انقلاب دیده می شود؛ یکی مردد است و آن دیگر مطمئن. پس ما دو گیر داریم؛ یکی بین عقبه اپوزوسیون و بدنه جامعه و دیگری چالش خطوط موازی در بدنه اپوزوسیون.  

تا زمانیکه بدنه انقلاب در جبهه های موازی به صف شده و در ترند افقی مبارزه می کند، عقبه اپوزوسیون همچنان محافظه کار می ماند.

اما چرا بدنه ما هنوز در فاز افقی حرکت می کند؟ می دانیم که قدرت حقیقی از پایین به بالا باید حرکت کند تا منشأ اثر خیر در جامعه بشود. مشکل در هسته است. هسته اپوزوسیون خودش را با بدنه همساز نکرده است و بهتر است بگویم درک درستی از بدنه ندارد و از عقبه هم بسیار دور افتاده است.

هسته اپوزوسیون یک مجموعه منسجم از رهبران و سیاست گذاران نیست. هسته اپوزوسیون از درون کشور تا بیرون چند لایه است که ارتباط سیستماتیک و نزدیک بین افراد نیست. تضارب افکار بیشتر از طریق رسانه ها و بصورت مجازی است. تعدد اینتلکچوال ها در کنار تنوع ایدئولوژی ها و استراتژی ها موجب شده ما نتوانیم یک هسته رهبری متحد و یا ائتلافی داشته باشیم. اینجاست که خواستگاه کنش بدنه، گسسته و پراکنده است. وقتی درک مشترک و نیاز مشترک در هسته های اپوزیسیون نباشد، سراسیمگی به بدنه سرایت می کند و آنگاه عقبه نیز انگیزه ای برای پشتیبانی مالی و ورود به عرصه فعالیت ندارد. گذشته از این، پشتیبانی معنوی عقبه، حساب شده، پیوسته و روی هدف و یا تاکتیک مشخص نخواهد بود. 

به هر روی، یک معضل در ما ایرانی ها هست و آن اینکه ما ملتی هستیم که از بچه کلاس پنج تا پروفسور دانشگاه همه صاحب نظریم. اندیشه سیاسی با رنگ و لعاب های مدنی، دینی و فرنگی در جامعه ما چیزی به اندازه تعداد تحصیلکرده های ماست. همه ما سیاسی هستیم؛ با آنکه سیاست را زشت و پلید می دانیم. به یک سخن سیاسی بودن ما همان سیاست زدایی ماست. با اینهمه، جامعه ما از تجربه و پختگی سیاسی زیاد برخوردار است. دقت و حساسیت های مردم درباره افکار و افراد سیاسی، خود دلیل تکثر آراء بیش از اندازه و بهتر است بگویم بهانه تفرقه است.

کاریزما سازی و مشروطه خواهی وِرتیکالی

برخی در اپوزوسیون بر مدل کیش پرستی و کاریزما سازی در دوره گذار و نیز در ساختارسیاسی آینده پافشاری می کنند. این دوستان بگونه ای تلاش دارند تا چهره ای را در مقام یگانه رهبر معتمد و مقبول ملت نشان داده و فراتر از آن برای او مشروعیت بخرند. ما چنین روشی را در مجاهدین هم می بینیم. این همان الگوی ذوب در ولایت است که مایه فلاکت جامعه ما بوده است. اصلاح طلبان حکومتی نیز همین راه کج را رفتند. آنها خاتمی را بت ساختند تا جاییکه مهندس موسوی را زیر نام خاتمی آوردند. این رویکرد نه تنها با جمهوریت جور در نمی آید که با روح مشروطیت نیز سازگاری ندارد. وجاهت یک شخص در امر اجرا و حکومت تنها و تنها منوط به رأی ملت و محدود و مقید به دوره و حیطه وکالت اوست. این قدرت، اقتدار دمکراتیک است. کاریزماسازی، ما را به بیراهه و خرابه تمامیت خواهی، مطلق اندیشی و چاپلوس پروری می کشاند. مگر نه آن است که در این چهل و چهار سال سیاه ما همچنان تاوان سخت کاریزما دیدن کسی را می دهیم.

گروهی از هموطنان در سوگ آبروی سياسی و شکوفایی برباد رفته کشور، به دوران پهلوی حس نوستالژیک دارند. این حس در من جمهوری خواه نیز موج می زند. هر آینه، غبطه ما به گذشته، این بغض تلمبار شده و کینه به بخت بد امروز باید تجربه ما باشد که به خطا نیافتیم. مبادا جریانی فرصت طلبانه بخواهد با کاریزما ساختن چهره ای ما را دوباره گرفتار یک ساختار خشک از بالا به پایین سازد.

یادگار این نوستالژی، شاهزاده رضا پهلوی، خود را تافته جدا بافته از ما ندیده است. به باور من شاهزاده دانا تر و آزاد تر از آن است که خود را در دام نام و مقام اندازد. او بارها بی پرده از خواست و باور قلبی خودش درباره نظام سیاسی فردای ایران گفته است؛ اینکه خود را نه برتر از ما که همراه ما و یکی از ما می داند. شاهزاده به همان اندازه وارث مشروطه است که تک تک ایرانی ها هستند. مشروطه عزت و آبروی همه ماست و نه یک انسان یا خاندان. باری، قانون مشروطه ریشه خانواده مدرن ایرانی است که باید بر تنه خشکیده آن جوانه امروزی پیوند زد. زعامت روحانیت و سلطنت شالوده مشروطیت دیروز بود؛ حال آنکه در دنیای امروز تنها رأی جمهور ملت است که مشروطیت را استوار خواهد کرد؛ حال به سبک جمهوری و یا پادشاهی.

برخی دوستان می گویند نخست برگردیم به ریشه مدرنیته و سپس در یک فرایند دمکراتیک می توانیم کاستی های مشروطه را درست کنیم. می گویند ما یک تجربه شکوفایی پنجاه ساله در چارچوب مشروطه پادشاهی داریم و نباید خودمان را به گذار کور و بلاتکلیف واگذاریم. نباید در فضای گیجی و ناآشنایی، اشتباه پنجاه و هفت را تکرار کرده وبه ساختاری نا آزموده وا بدهیم. من دغدغه این بزرگواران را می فهمم اینکه مبادا به آنارشیسم سیاسی، نزاع خیابانی، رفتارهای حذفی و سرانجام به پذیرش یک ساختار نا همگون با خواست تاریخی ملت دچار شویم. من می پذیرم که مشروطه در کلیت خود زیرساخت مدنیت نوین ماست. اما، آیا این زیربنا با دگردیسی شگرفی که در روبنای جامعه پیدا شده همخوانی دارد؟ کدام مشروطه پاسخگوی ماست؛ مشروطه ای که تعارض ذاتی در اصول بنیادین آن، حق ملت، جایگاه سلطنت و دخالت روحانیت، ما را به مشروعه رساند. آیا همین جمهوری اسلامی نوعی بدعت در مشروطه نبوده است؟ گذشته از این، چه کسی تضمین می دهد که با استوار شدن این چارچوب فرسوده، موج سواران و فضا سازان بازی را در دست نگرفته، ملت را دور نزنند و جلوی باز اندیشی و بازنویسی مفاهیم و اصول مشروطه را نگیرند. مگر ندیدیم که چگونه خواست و اراده ملت در دو خبرگان ق.ا. رژیم اسلامی به یغما رفت. شکی نیست که مشروطه اعتبار و افتخار ماست. اما، نمی توانیم در گذشته زندگی کنیم. گذشته چراغ آینده است تا در گذشته نمانیم. ما نیاز نداریم آینده خود را وقف یک نام و یک مرام کنیم.

اینکه شاهزاده خود را وامدار کاستی های مشروطه نمی داند؛ به مذاق برخی که آینده سیاسی خود را زیر بیرق شاهزاده می بینند خوش نمی آید. این مشی مستقل شاهزاده پیش از آنکه به سود روند دمکراتیک گذار باشد، به سود آبرو و اعتبار ملی و سیاسی خود اوست. خوی صمیمی و گاه رفتار عامدانه عامیانه رضا پهلوی به عنوان یک شهروند در چشم مطلق اندیشان خوشایند نمی آید. اینجاست که برخی دلسرد از شاهزاده، ترفند کاریزماسازی را در خاطره شاه فقید می جویند. اینان می خواهند تاریخ را پاکسازی کرده از شاه فقید اسطوره بسازند. این خطری است که باید آن را دید. این رفتار را من سوء استفاده از خاندان ایران ساز پهلوی می دانم. من هم مانند بسیاری از هموطنان، شاه فقید را یک وطن پرست می دانم که برای ساختن کشور بسیار تلاش نمود. او ایران را به اندازه تک تک ما دوست می داشت. اما، افسانه کردن محمد رضا شاه و نادیده گرفتن آنچه در زمان پادشاهی او نمی بایست می شد تلاشی است برای آنکه نتوانیم به یک آلترناتیو دمکراتیک در برابر رژیم برسیم. نباید بگذاریم بازیگران کارت نوستالژی، بزرگی را برای ما چهره کاریزما سازند؛ خواه شاه فقید باشد یا شاهزاده.

اتحاد نیروها پیش نیاز مدل جبهه ای- شورایی

فراهم شدن فضای درک و اعتماد متقابل بین نیروهای سیاسی- تشکیلاتی در جریان های مختلف، می تواند ما را به صف بندی در برابر رژیم برساند. بدون سازماندهی نیروهایی با عزم مشترک در حاشیه تعلقات حزبی آنها، دست یافتن به اتحاد یا ائتلاف با تشکل ها و احزاب سیاسی شاید تلاشی پر هزینه، زمان بر و فرصت سوز باشد. اصل عدد را نخست باید در همراهی و همنوایی نیروهای سیاسی- و نه غیر سیاسی- جستجو کرد تا زمینه برای اتحاد با احزاب فراهم شود. آنگاه، اصل عدد در خیابان تعیین کننده نهایی خواهد بود.

می خواهم بگویم ساده تر و عملی تر آن است که راه را از میانه نیروهای سیاسی برویم؛ نه از کانال حزبی و یا با آویختن به ریسمان سست- به اصطلاح- سلبریتی. مدل ‘پیمان همکاری’ نقطه عطف و پیشرفت چشمگیری در سیاست ورزی اپوزوسیون بوده است. این پیمان در واقع مدل نزدیک شدن نیروهای سیاسی به هم است؛ نیروهایی سیاسی که عزم جزم کردند در حاشیه تعلقات و قیودات حزبی و ايدئولوژيک خود، جبهه ای و شورایی مبارزه را پیش ببرند. این مدل را باید در تعامل با احزاب و دستجات دیگر دنبال کنیم. نباید وقتمان را بیهوده برای قانع کردن کلیت یک حزب و یا تشکل سیاسی هدر بدهیم. مبادا یک نزدیکی محافظه کارانه و مسامحه گرانه خیلی زود تلنگش در برود.

من همیشه معتقد بوده ام که باید تشکیلاتی کار کرد. اما، رفتن به سمت صف بندی سیاسی زیر ساخت منضبط و طبقاتی مدنی می خواهد که من آن را پراکنده و سراسیمه می بینم. تشتت تشکیلاتی و شکاف های مدنی، محلی و طبقاتی آنچنان در جامعه ما و میان اهل نظر و سیاست در هم تنیده است که سخت می بینم اتحاد یا ائتلاف کارآمد ‘زمان’ را دریابد. نمی خواهم بگویم به پیشبرد روند همگرایی حزبی و سیاسی اعتماد نکنیم. اما، جمهوری خواهی پراکنده تر از آن است که بشود در قالب هموندی تشکیلاتی صف آرایی کند. پادشاهی خواهان نیز در لجنه هایی چند گرد آمده اند. هرآینه، درباره مشروطه خواهان، با هر سبک و سیاق کنشگری، در نهایت روی یک چهره، یک نوستالژی ریشه دار و یک قانون اساسی یکپارچه اند. جمهوری خواهان، اما، با تجربه بالای پنجاه و شصت سال کار سیاسی، بلوغ تشکیلاتی و غنای عددی در بدنه جامعه، هنوز نتوانسته اند در چارچوب تشکیلاتی دور هم به صف شده، با هم بمانند و وا ندهند.

کمک گرفتن از سلبریتی های نام آشنا، خوشنام و ریشه دار

بنظرم تنها زمانی سلبریتی ها می توانند موفق و مفید باشند که یک جمع منسجم و پای کار از نیروهای سیاسی تشکیلاتی گرد هم آمده باشد. نمی توانیم اهداف ناهمگون سیاسی را زیر چتر سلبریتی ها متحد کنیم. گذشته از این، سلبریتی چهره مقبولی است که در قلب و ذهن جامعه ریشه دارد، تاریخ دارد، آبروی ماندگار دارد؛ نه هر که موجه و معقول و مقبول، به بها و بهانه ای در مقطعی محبوبیت یافته باشد.

می خواهم بگویم هر چهره موجه نمی تواند نقش سلبریتی را بازی کند. یک سلبریتی باید در خاطرات و عمق زندگی مردم جا داشته باشد. باید در خانه های مردم زندگی کرده باشد. باید در یادها مانده باشد، باید نامش، صورتش و صدایش قرین و انیس احساس مردم باشد. اگر کسی، اهل فضل و هنر، روزی کاری کرد کارستان و بعد رفت به سال ها بی خبری، شاید نتواند در دلهای مردم کوچه و بازار جا بگیرد. ما نباید مثل آخوندهای حکومتی که یک شبه بچه طلبه ای را آیت الله می کنند، کسی را در جایگاه سلبریتی بنشانیم و ناگزیر یک عمر کار تشکیلاتی را هزینه او بکنیم. به تعبیر من، چه بسیار انسان های موجه متخصص و اینتلکچوال که باید گوشه ای از کار سازندگی و مدیریت کشور را بدست گیرند، اما، آنها سلبریتی نباشند و این سلبریتی ندیدن آنها ذره ای از ارزش ایشان نخواهد کاست. می خواهم بگویم هر کسی را باید در جای خود نشاند. نه هر سلبریتی می تواند در حلقه رهبری قرار گیرد و نه هر مدیری می تواند سلبریتی باشد.

کار گروهی از افراد غیر سیاسی یا با تجربه کمتر تشکیلاتی، اگر هم بتواند نقطه عطف بشود، به نتیجه نخواهد رسید مگر با پشتیبانی و هدایت یک ائتلاف محکم تشکیلاتی. من همیشه معتقد به کار تشکیلاتی و رعایت اصل سلسله مراتب بر پایه آگاهی کافی به اصول سیاست و تاریخ تحولات، تجربه کار تشکیلاتی، بهرمندی از اطلاعات میدانی و داشتن ارتباطات سیاسی بوده ام. با یکچنین نگاهی، از همان آغاز، به توفیق نشست ۸ نفره واشینگتن خوشبین نبودم. جمع کردن سلبریتی ها زمانی که گفتمان بین نیروهای سیاسی سامان نداشت، شتاب زدگی بود و بس. دیدیم که آن گروه ناهمگون اسباب زحمت و دلخوری و آبروریزی شد. امید و اقبال مردم به باد هوا رفت؛ ضربه ای به انقلاب! 

پیر شدن اپوزوسیون

توجه کنیم که اپوزوسیون دارد پیر می شود و فرصت زیادی ندارد. اتلاف وقت برای رسیدن به تفاهم و تعامل بین احزاب اپوزوسیون به بهای آن تمام می شود که جوانان خیابان برای اپوزوسیون تره خرد نکنند. نفوذ و وزن اپوزوسیون‌، چه فعالین محلی و منطقه ای و چه اپوزوسیون ملی، در بدنه ملت آنقدر سنگین نیست که بخواهیم در پس پس کوچه لفاظی و عبارت پردازی سیاسی- حقوقی درجا بزنیم. بدانیم که فاصله و شکاف بین بخش بزرگتر جامعه که جوان است با سیاستمداران، جدی است. باید در نظر داشت که کجا و تا چه میزان ضرورت ها، خواست ها و درک بچه های خیابان خریدار دغدغه های حزبی و جناحی است.

نسل های دوم و سوم فتنه ۵۷ که حلقه واسط بین پیران سیاست و جوانان محلات هستند می توانند این گپ و این جدایی گفتمانی را که هر چه بگذرد بیشتر می شود، پر کنند. اما، زمان برای میانسالان نیز بی پایان نیست. بهوش باشیم که پاسداشت اصل ‘زمان’ سازنده اصل ‘عدد’ است!

 

معمای کنگره بزرگ ملی

اگر همکاری نیروها بتواند همگرایی تشکیلاتی بدنبال آورد، آنگاه رفتن به سوی کنگره بزرگ و فراگیر ملی آسان و در چشم انداز خواهد بود. آن روز از سلبریتی های هنری و ورزشی و علمی گرفته تا مردم خاکستری همه خواهند بود.    

در پایان، بخش خاکستری ملت زمانی به انقلاب می پیوندد که ببیند همدلی و همکاری بین جریان های سیاسی ملی و محلی برای رسیدن به دمکراسی از طریق صندوق رأی شکل گرفته است. تا این اتفاق رأی را مردم نبینند سخت است که گسترده و پیوسته به میدان بیایند و تا آن روز حضورشان در خیابان مقطعی و پراکنده خواهد بود. گذشته از این، همصدایی چهره های کلیدی و احزاب مورد اعتماد ملت، جهان آزاد را پشت سر انقلاب می آورد. به هر روی، مردم فاکتور پشتیبانی غرب آزاد را از انقلاب خود تعیین کننده می داند. ملت می بیند که چگونه چین و روسیه و شاید برخی دولت های منطقه نمی خواهند یک تغییر ساختاری و دمکراتیک در ایران رخ دهد. آنها تنها می خواهند وضعیت سیاسی و اقتصادی ایران در یک حالت بی ثبات، ضعیف و البته قابل کنترل بماند.

خلاصه سخن آنکه اتحاد نیروهای تأثیر گذار در هسته های اپوزوسیون، بدنه پراکنده را فعال تر گرد هم می آورد. این همان اتحاد و یا ائتلاف تشکیلاتی است؛ صف بندی یک کاسه اپوزوسیون در برابر رژیم. اینجاست که عقبه، تمام قد خواهد آمد؛ و دیگر قشری، خاکستری نخواهد بود.

به امید پیروزی انقلاب ژینا، مهسای بلند آوازه ایران ما

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»