محمد کوراوند
اندیشمندان علم سیاست معتقدند غیر قابل تحملترین شکل نقض اصل حاکمیت ملی و ناسیونالیسم هنگامی است که حکام واحد سیاسی متعلق یا دلبسته به ملتی غیر از اکثریت مردم تحت حاکمیت خود باشند. و این فاجعه مادر همه فجایعی بود که پس از ۵۷ بر این مرز و بوم رفت.
در طی هزاره ها ایران تهاجمات سختی به خود دیده است. بارها بیگانگان به طمع از بین بردن ملیت و فرهنگ و منافع ملی بر ما تاختند.
اما در غروب ۵۷ اتفاق عجیبی رخ داد. ناآگاهی سرخ و افسون سیاه کاری کرد که یک جامعه ی سنت زده به دست خود قشری را که هیچ نسبتی یا دلبستگی با ملیت ایرانی نداشت به قدرت برساند. دریغ بر ملتی که خود، سرش را در میان تبر و کنده قرار می دهد!
آن یکی به هیچ نقطه ای از سرزمین بزرگ ایران سفر نکرد و هیچ حسی به این کشور نداشت. و دیگری یک بار نامی که نشانی از ایران داشته باشد، نامی از البرز، از زاگرس، از زنده رود و کارون و هامون و چیچست بر زبان نراند. و بندگان نیز یک بار نامی از بحران های ملی و آسیب های اجتماعی که تیشه به ریشه ی این سرو کهنسال زده اند، نبردند.
اما تاوان این اشتباه بزرگ تا کجا ادامه خواهد داشت؟ آیا پس از چندین دهه سرکوب و سقوط و گمراهی امیدی به جبران این شکست هست؟
برخی اشتباهات تاریخی آنچنان تبعاتی برجای می گذارند که جامعه ای را چند پاره می کند و پاره های آن را به ابتذال و انفعال و احتضار می کشاند. در این شرایط و در کف جامعه نیرویی متحد، برابر و پایدار برای ایستادگی وجود ندارد.
کوتاه سخن اینکه در تاریخ ایران و در شرایط مشابه چنین نیروی عظیم و موثری در دو حالت در جامعه متبلور شده است: فر ایزدی و جنگ