محمدباقر تاج الدین
یکی از واقعیت های آشکار و رایج در جامعۀ امروز ایران گسترش و عمق ناامیدی در بین گروه های مختلف اجتماعی است که همۀ ما هر روز در اطراف خودمان آن ها را مشاهده و تجربه می کنیم و البته بسیار هم دردآور و نگران کننده است.
از دوستان مان گرفته تا همکاران و آشنایان و اقوام و همسایه ها و همشهری ها که همگی درگیر این سندرم خطرناک و نگران کننده شده اند. حتی اگر برخی افراد به اصطلاح تودار و محکم ناامیدی خود را تاکنون پنهان می کردند اکنون اما آنان نیز زبان به بیان این ناامیدی ها باز کردند و می گویند که دیگر وضعیت از هر لحاظ بسیار وخیم تر از آن است که بشود پنهان کرد!!
این ناامیدی را در بین سایر گروه های اجتماعی از معلمان گرفته تا کارمندان و کارگران و پزشکان نیز می توان مشاهده کرد و تو گویی که نوعی ناامیدی همه گیر در جامعه رواج یافته است.
این گروه های اجتماعی می پندارند که هر روز وضعیت بدتر می شود و هرچقدر صبر و حوصله به خرج داده اند که وضع و حال خودشان و جامعه بهبود یابد اما شوربختانه چنین نشد.
پرسش اساسی ای که در این زمینه خودنمایی می کند این است که آیا ناامیدی ها مقدمه ای برای دست یابی به امید است؟ یا این که قضیّه بالعکس است و ناامیدی ها اگر به اوج خودش برسد دیگر امیدی به همراه نخواهد داشت و بلکه پیامدهای تلخ و ناگوار دیگری در راه خواهد بود؟!
در پاسخ به این پرسش مهم برخی اندیشمندان معتقدند که از قضا هرچقدر ناامیدی در بین افراد یک جامعه افزایش یابد زمینه را برای مواجهه و فهم دقیق تر و درست تر واقعیت های گوناگون زیستن در این جهان را به آنان یاد می دهد!! ناامیدی است که امکان بازبینی جدّی در راه و روشی که در زندگی شان برگزیده اند را فراهم ساخته و به آنان می آموزد که راهی که در آن پای گذاشته بودند راه درستی نبود و ضرورت تام دارد که مسیر خود را تغییر دهند!
در واقع، این ناامیدی ها در نهایت به بازاندیشی بنیادین در انتخاب راه و روش زیستن را به آنان نشان می دهد و درست و دقیق دیدن و فهمیدن واقعیت ها را هر چه بیش تر آشکار می سازد!!
برای مثال در مورد باشندگان این سرزمین شاید موضوع از این قرار باشد که آرمان پردازی هایی که در مقاطعی از تاریخ ساخته و پرداخته اند و به آن ها امید بسته بودند از اساس نادرست بوده و همین امید بستن های دروغین و فریبنده بودند که از قضا زمینه های ناامیدی شان را فراهم ساخته است!!
باری، امیدهای کاذب و فریبنده آدمی را به ناکجا آبادی می کشاند که امکان درست درک کردن و مواجهۀ عقلانی و منطقی با واقعیت های زندگی این جهانی را از وی می ستاند و او را در سرابی بیپایان رها می سازد!!
بالعکس ناامیدی ها به وی هشداری جدی می دهند و نهیب می زنند که اگر به چنین وضع دردناک و تلخی رسیدی برای آن است که هنوز به بلوغ فکری و فرهنگی همه جانبه نرسیدی و شاید گاهِ آن باشد که دستی برافشانی و با عزمی راسخ به سوی بلوغ فکری و فرهنگی گام برداری!!
سخن درست بگویم ملّتی که در هر فصل و مقطعی از تاریخ به امیدهای موهوم و بی اساس دل بسته بود و شوربختانه این که هر روز ناامیدتر از دیروز شد حالا وقتِ آن است که دیگر فریب نخورد و دچار بلاهت نشود و هر صدا و ندایی او را به خود جذب و جلب نکند و با دوراندیشی و به کارگیری عقل و منطق راه درست و دقیق رسیدن به زندگی با کیفیت و مطلوب را برگزیند!!
این لحظه ای شورانگیز در زندگی هر انسانی است که از پسِ ناامیدی ها حالا با خود بگوید که باید با واقعیت ها مواجهه ای عقلانی و منطقی داشته باشم تا دوباره و چندباره دچار ناامیدی نشوم و این گونه سر از افسوس و دریغ و افسردگی درنیاورم!!
نتیجه این که ناامیدی پایان راه نیست بلکه آغازِ راه است آن هم بریدن از توهمات و امیدهای کاذب و فریبنده که بیش از همه محصول ایدئولوژی هایی اَند که شوربختانه خود انسان ها و همچنین نظام سیاسی آن ها را ساخته و پرداخته می کنند چرا که بریده و دور از واقعیت ها هستند.
پس عقلانیت و منطق حکم می کند که اگر می خواهیم دوباره و چندباره ناامید نشویم باید که از ایدئولوژی ها و آرمان پردازی ها دوری کنیم و مواجهه ای عقلانی و منطقی با واقعیت ها داشته باشیم و این مواجهه حرکت از واقعیت ها به سمت ذهن است و نه از ذهن به سمت واقعیت ها تا بار دیگر در دام دروغین و فریبندۀ ایدئولوژی ها گرفتار نشویم!!
گفتن ندارد که اگر این ناامیدی ها نتوانند ما را از دام های فریبنده ای که گرفتارشان شده ایم رهایی ببخشند و به بلوغ فکری و فرهنگی بنیادین رهنمون نشوند بدون تردید پیامدهای دردناک تر و تلخ تری در انتظارمان خواهد بود! اما دست کم برخی نشانه های روشنی در جامعه وجود دارد که ناامیدی ها تلنگری اساسی به خیلی ها زده و آنان را از خواب غفلت چندین دهه بیدار کرده باشد!!