فرصتی دست داد و توانستم یکی دو فصل از کتاب قدیمی «ساختار شخصیتی فرد مستبد» نوشته روانشناس بزرگ آمریکایی، آبراهام مازلو، را بخوانم.
نمیدانم این کتاب به فارسی ترجمه شده یا نه، اما خواندنش را توصیه میکنم.
زیر تعدادی از جملات کتاب را خط کشیده ام که آنها را با شما به اشتراک میگذارم:
فرد مستبد بنیان روابطش با جهان بیرون طوریست که انگار در جنگل زندگی میکند. در دنیای او همه موجودات در حال نبرد با یکدیگرند. این دنیا مکانی به شدت ناامن، خطرناک و تهدیدکننده است و زندگی در آن همچون چالشی شیطانی.
جنگل او آکنده از حیواناتی ست که یا میدرند یا دریده میشوند.حیواناتی که یا باید از آنها ترسید یا باید ترساندشان.
از نظر فرد مستبد امنیت فرد صرفا در قدرتمند بودن اوست. در جنگل اصل بترس یا بترسان حاکم است و از احترام متقابل هیچ خبری نیست.
فرد مستبد هرگز نمیتواند کسی را دوست داشته باشد چنانکه در جنگل چنین رسمی وجود ندارد. در جنگلی که او در آن زندگی میکند سخن گفتن از محبت و دوستی امری غیرواقع گرایانه است.
استدلالش این است « مگر امکان دارد بره و شیر به هم عشق بورزند؟
مگر امکان دارد که به شیر شک نورزیم تا او با ما خوب باشد و از خوردنمان صرفنظر کند؟»
دنیای جنگلی فرد مستبد آکنده از شکاکیتها و دشمنی هاست.در اینجا نهایتا تنها چیزی که اهمیت دارد تفوق و زور است.
فرد مستبد انسان را ابزاری برای رسیدن به اهداف قدرت طلبانه خویش میپندارد و به آنها همچون مهرههای شطرنج مینگرد و گاه چنان در این نگرش دستخوش افراط میشود که انسانها را پست و اساسا ناانسان میانگارد و از همین رو به خودش اجازه میدهد که آزارشان دهد و استثمارشان کند و حتی بکشدشان.
او یاد گرفته که قانون جنگل پیشدستی در کشتن است وگرنه کشته میشود.
یاد گرفته که همواره باید قدرتطلب و جاهطلب باشد.
فرد مستبد هیچگاه در زندگیاش به خشنودی کامل نمیرسد زیرا شهوت قدرتطلبیاش سیریناپذیر است و آن چیزی که بیش از همه آزارش میدهد قوانین اجتنابناپذیر بیولوژیکی (بیماری و پیری و مرگ) است.
تلگرام نویسنده