حسین جعفری
این نکته قابل شهود است که بسیاری از مراجعین برای مشاوره حقوقی نه برای احقاق حق خود که برای رسیدن به ناحق است. وکیل می گیرند تا بتوانند ازجهل طرف مقابل و ظرائف قانونی ای حقی را ناحق کرده و به مالی دست یابند، در حالی که یک جامعه سالم بر مبنای قبول و اکتفاء به حق خود و عدم تجاوز به حق دیگران و برپایه اعتماد عمومی شکل می گیرد.
در حالی از اینکه کسی حق ما را علیرغم روشن بودنِ حق؛ ادا نکرده می نالیم که خود نیز در جایی دیگر همین بلا را بر سر دیگری به شکلی دیگر آورده ایم. همه ی ما متخلفانی هستیم که برادر وار شب و روز کلاه بر سر هم می گذاریم و آن عده که هم کلاه بر سر کسی نمی گذارند؛بطور حتم مشغول کلاهبرداری از دیگرانند!
لازم است تعرضی هم به این طنز اجتماعی داشت که برخی دلسوزان ایران برای اصلاح امور و تغییر نظام ایدئولوژیک توصیه به نافرمانی مدنی می کنند، جالب اینکه توجه نمی شود
در جامعه ای که رعایت مدنیت و پذیرش قانون چیزی در حد وهم و خیال است، دستور به نافرمانی، در حقیقت تحصیل حاصل است. زیرا جامعه به صورت یک رویه ی جاری در حال نافرمانی مدنی است.
آیا رانندگی ما جز نافرمانی مدنی از قانون؛ اسم دیگری دارد؟ کجای تعامل و رفتار ما در آپارتمان نشینی نشان از رعایت قانون دارد؟ آیا زمانی که برای فرار از جریمه شدن در رانندگی کلک زده، خدا و پیامبر و اجداد مامور پلیس را در برابر چشمانش حاضر می کنیم، در حال ِ سلوکِ مدنیت هستیم؟
آیا با این اوضاع که همگی مجسمه یِ دور زدنِ قانون ایم، انتظارِ پاسخگو کردن نظام قدرت مطلقه خام اندیشانه نیست؟ به راستی سازمان ها، نهادها و بوروکراسی کشور به چه کسانی باید پاسخ دهد؛ به مردمی که خود؛ بی مسئولیتی و دور زدنِ قانون در زندگی را شادمانه تجربه می کنند؟
به باور من! اگر دلسوزان ایران واقعاً بدنبال اصلاح و تغییر پایدار هستند باید دو کار را در اولویت کنش خود قرار دهند:
۱-بجای تمجید کردن های افراطی از مردم ایران که عموماً به ریشه های تاریخی ما مربوط است و کمتر نشانی از آن در جامعه فعلی یافت می شود، به نقد رفتارهای نهادینه شده ی فردی و اجتماعی بپردازند تا با تربیت نسلی سالم و آگاه، سعادت و رستگاریِ ایران و ایرانی را شاهد باشیم.
۲- برای ایجاد جامعه ایی پاسخگو نیازی نیست، توصیه به نافرمانی مدنی شود، بلکه باید امر به مدنیت کرد که در جامعه ی ما بالاترین مصداق نافرمانی است.
ایران گرفتار نظامی ایدئولوژیک است، نظامی که “با خواستههایش فرد را گام به گام و در پوشش ایدئولوژی دنبال میکند. به همین دلیل زندگی در این نظام آکنده از فریبکاری و دروغ است… تحقیر کامل فرد، آزادی واقعی قلمداد میشود، محروم کردن از اطلاعات را، دسترسی به اطلاعات مینامند… خودسری قدرت را، احترام به نظام قضایی، سرکوب فرهنگ را تعالی آن، مسخرهبازی انتخاباتی را، بالاترین نوع دموکراسی، حاکمیت گرفتار دروغ بافیهای خویش میشود و به همین دلیل، باید تاریخ گذشته را به طور مداوم جعل کند، او حال را جعل میکند، آینده را جعل میکند. دادههای آماری را جعل میکند…
البته فرد مجبور نیست همۀ این فریبکاریها را باور کند. اما باید چنین وانمود کند که به این بازیها باور دارد و یا دست کم، ساکت باشد و تحمل کند و خود را با گردانندگان بازی موافق نشان دهد…او با این کار، نظام را تقویت مىکند، نظام را تکمیل میکند، آن را میسازد، او اینک نظام است.”
اگر تکیه گاه بنیادی نظام، «زندگی در دروغ» است، جای شگفتی نیست که «زندگی در راستی» را تهدید اصلی علیه خود به شمار آورد. به همین دلیل است که آن را تحت پیگرد قرار میدهد و شدیدتر از هر چیز دیگر سرکوب میکند. جوانانی که فقط میخواستند در راستی زندگی کنند، زندگیی داشته باشند آزاد و شایستۀ شأن انسان. افرادی بودند بدون پیشینۀ سیاسی، نه به هیچ وجه خودشان را مخالف میدانستند و نه جویای مقام سیاسی و نه از سیاسیهای سابق طردشده از دستگاه بودند. در حالی که این جوانها نیز میتوانستند همرنگ جماعت شوند و با پذیرفتن «زندگی در دروغ»، در آسایش و امنیت به سر برند، اما راه دیگری برگزیدند. این رویداد، موجب بیداری حس همبستگی واقعی میان افراد شد و فهمیدند که چنانچه از آزادی دیگران دفاع نکنند، هرچند نوع کار و نگاهشان به زندگی به گونهای دیگر باشد، از آزادی خودشان نیز داوطلبانه دست خواهند شست.”(اسلاو هاول- قدرت بی قدرتان)
استراتژی نظام در حجاب اجباری همین است یعنی مهم نیست به حجاب باور داشته باشید اگر تظاهر به آن هم بکنید کافی است! زیرا همین که خودتان نباشید برای نظام کافی است. و به این جهت باید گفت؛ برای اعتراض به نظام ایدئولوژیک فقط کافی است انسان باشید!