پنجاه سال پیش، با سرنگونیِ قدیمیترین رژیم دیکتاتوری در اروپا که سالازار، نخستوزیرِ وقت و همیشگیِ پرتغال، از سال ۱۹۳۲ به نام «دولت نوین» (Estado Novo) پایهگذاری کرده بود، فصل تازهای در تاریخ این کشور آغاز شد. «دولت نوین» حتی پس از کنارهگیری سالازار، از پی خونریزیِ مغزی در سال ۱۹۶۸ و سپس مرگش در سال ۱۹۷۰، به همان سرشت و شیوهای که او خواسته بود، اگرچه لرزان، به دلیل استواریِ آن بر شخص و شخصیت او، تا سال ۱۹۷۴ پایید. یعنی رژیمی اقتدارگرا، ناسیونالیست و سنتگرا. اما نه این سنتگرایی، در راستای پیمان دیرینِ سریر و صلیب، از دولت کاتولیکِ او تئوکراسی ساخت و نه آن ناسیونالیسم به کشورگشاییِ جنگی کشید. زیرا بزرگترین دستاورد قانون اساسی ۱۹۱۱، جدایی کلیسا و دولت، هرگز زیر پا گذاشته نشد و جنگ تنها برای نگهداری آنچه بخشی از کشور شمرده میشد، دستاویز قرار گرفت.
رژیم سالازار، با همهی خشونت و خودکامگیاش، برخی از مؤلفههای بنیادینی را که بر اساسشان رژیمهای فاشیستی بازشناخته میشوند، نداشت یا کم داشت. همچون این رژیمها حکومتی تکحزبی، ضد پارلمانی، ضد دموکراتیک، ضد لیبرال، ضد کمونیست، ناسیونالیست، صنفیگرا و سرکوبگر بود. اما سالازار، استاد کرسیِ مالیهی عمومی و اقتصاد سیاسی در دانشگاه کویمبرا، که نه نظامی بود و نه پیشینهی نظامیگری داشت، قدرت را با زور بهچنگ نیاورد، بلکه به پشتوانهی دانش و کاردانیاش نظامیان را به فرمانبری از خود واداشت. همچنین با تکیه بر حزبی بهراستی فاشیستی که کارش پادگانی کردن جامعه باشد، حکومت نکرد. از جمله تفاوتهای مهم میتوان به سه ویژگی حکومتهای فاشیستی اشاره کرد که در سالازاریسم نبود: دستیازیِ پیوسته و گسترده به خشونت، بسیج ایدئولوژیک تودهها و خواستِ چیرگیِ تمامیتخواهانه بر سراسر جامعه.
ترکیب انقلاب پرتغال و سالازاریسم، در ترتیب تاریخیِ وارونهای، میتواند همچون راه حلی برای آیندهی نزدیک ایران به چشم بیاید. چون سالازار زمانی قدرت را بهدست گرفت که پس از کودتای ۱۹۲۶ ناکارآمدیِ نظامیان در گرداندن چرخ کشور آشکار شد. امروزه که ناهنجاریهای فزایندهی زندگی از یکسو و سرکوب فراگیر در نبودِ اپوزیسیونی کارآمد از سوی دیگر، ترس از آینده و احساس فروماندگی را گسترش میدهند، آیا میتوان پنداشت که سپاه پاسداران کودتا کند و سپس حکومت را به کاردانان بسپرد؟آسو”
نشر آسو
تصویر از نشر آسو