بحران اپوزیسیون هویت‌گرا!

آرمان امیری:

در بحث فلسفه‌ی علم، تمثیلی برای توصیف پارادایم‌های علمی وجود دارد که آن‌ها را شامل یک هسته‌ی مرکزی و یک جبّه‌ی پوششی قلمداد می‌کند. یک گوی کروی را در نظر بگیرید که در مرکزش یک هسته‌ی سخت وجود دارد و اصول بنیادین و اصلی را تشکیل می‌دهد. در اطراف این هسته‌ی سخت، جبّه‌ی نرم و انعطاف‌پذیری وجود دارد که پیامدهای اصول بنیادین است اما قابلیت انعطاف و تغییر دارد. از همین الگوی توصیف، به خوبی می‌توانیم برای تشریح وضعیت جریانات سیاسی نیز استفاده کنیم.

هر جریان سیاسی، طبیعتا باید اصول بنیادینی داشته باشد که تخطی‌ناپذیر هستند و هسته‌ی مرکزی این جریان را تشکیل می‌دهند. این اصول را می‌شود «پرنسیب» این جریان خواند و به چشم «خط قرمز»های جریان سیاسی به آن نگاه کرد. هرگاه این هسته‌ی مرکزی به هر دلیل مخدوش شده یا ای بسا متلاشی شود، اصل وجود پارادایم یا جریان سیاسی با بحران مواجه خواهد شد و ای بسا بلاموضوع می‌شود. این دقیقا همان بلایی است که من احساس می‌کنم بر سر جریان اصلاحات در ایران آمده و از آنجا که هیچ خط قرمزی برای خودش تعریف نکرده، عملا به یک جریان بی‌پرنسیب و در نتیجه بی‌هویت بدل شده. اما اوضاع جریانات اپوزوسیون نیز به گونه‌ی دیگری بحرانی شده است.

در مقابل هسته‌ی سخت و مرکزی، هر جریان سیاسی باید مجموعه‌ی بسیار گسترده‌ای از رویکردها، ارزش‌ها و سیاست‌ها را داشته باشد که قابلیت انعطاف‌پذیری داشته باشند تا بتواند در مواجهه با جریانات دیگر به سمت گونه‌هایی از مذاکره، چانه‌زنی و ای بسا ائتلاف پیش برود. برای مثال، در حزب لیبرال، مساله‌ی «قداست مالکیت خصوصی» بخشی از هسته‌ی سخت و پرنسیب بنیادین حساب می‌شود که قابل مذاکره و گفتگو نیست. اما این حزب می‌تواند مثلا بر سر چند درصد افزایش یا کاهش مالیات با دیگر احزاب سیاسی وارد رقابت و تعامل بشود. سطح و گستره‌ی سیاست‌های «انعطاف‌پذیر» یک جریان سیاسی، توانایی تعامل آن جریان و در نتیجه قدرت مانورپذیری و نقش‌آفرینی سیاسی‌اش را تعیین می‌کند.

حال جریانی را تصور کنید که هسته‌ی مرکزی و متصلب خودش را به قدری گسترش داده که کل گوی کروی را اشغال کرده. یعنی هیچ جبّه‌ی انعطاف‌پذیری برای خودش باقی نگذاشته که بر سر آن بتواند با دیگران تعامل و گفتگو کند. این عارضه‌ای است در نقطه‌ی مقابل نابودی کامل هسته‌ی مرکزی. چنین وضعیتی را من با توصیف بحران «هویت‌گرایی» توضیح می‌دهم. یعنی وضعیتی که یک جریان سیاسی، از تمامی ایده‌هایی که دارد برای خودش مساله‌ی «هویتی» می‌سازد و گمان می‌کند کوچکترین تعدیلی در هر موضعی، ولو در هر زمینه‌ای که باشد، برایش یک شکست و مصداق نابودی است.

این بحران هویت‌گرایی، به اشکال مختلف و عناوین متفاوتی برای همه‌ی ما آشناست و طرح بحث جدیدی نیست. مثلا به آن سیاست «همه یا هیچ» می‌گوییم. یا برایمان یادآور نوع کنش‌گری «چریکی / انقلابی» است که هرگونه تعامل سیاسی را مصداق «سازشکاری» قلمداد کرده و با برچسب «خیانت» تخطئه می‌کند. بحرانی که در نیمه‌ی دوم دهه‌ی پنجاه بر فضای سیاسی منتقدان حکومت کاملا سیطره پیدا کرده بود و نتیجه‌اش را هم دیدیم. اما جالب و البته تاسف‌آور این است که نیم قرن بعد، در حالی که از هرگوشه و کناری تریبون‌ها علیه روحیه‌ی «۵۷ی» فعال هستند، دقیقا و عینا شاهد تکرار همان رویکرد غلط، این بار در میان مدعیان مخالفت با آن هستیم!

به عنوان یک مثال کاملا ملموس و عینی، من فکر می‌کنم شروط سه‌گانه‌ای که شاهزاده پهلوی به عنوان مبنای عمل سیاسی خود قرار دادند یک الگوی بسیار درست و دقیق از شیوه‌ی تشکیل یک هسته‌ی بنیادین برای جریان سیاسی بود: «تمامیت ارضی، دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم» سه اصل بنیادین هستند که بنده نیز به شخصه باور دارم نه تنها پاسخ‌گوی بخش بزرگی از بحران‌ها و چالش‌های امروز جامعه هستند، بلکه اساسا به قدری حداقلی و اساسی هستند که تحت هیچ شرایطی نمی‌توانند مورد تخطی قرار بگیرند.

اما آنچه عملا در عرصه‌ی عمومی شاهدش هستیم و به صورتی گسترده مورد انتقاد قرار می‌گیرد این است که برای بخش بزرگی از هواداران آقای پهلوی، این اصول حداقلی، تا سر حد جزیی‌ترین مسائل گسترش پیدا کرده‌اند و عملا هیچ حوزه‌ی انعطاف‌پذیری را باقی نگذاشته‌اند. در تازه‌ترین مصداقش، سخنان علی کریمی را داریم که مرز هسته‌ی سخت و بنیادین خودش را به قدری گسترش می‌دهد که عملا هرکسی با «شخص شاهزاده پهلوی» مخالفتی کند، از دایره‌ی گفتگو بیرون پرتاب می‌شود!

تفاوت یک هسته‌ی سخت از اصول بنیادین، با وضعیتی که اصول حیثیتی شما تا تعیین اشخاص هم گسترش پیدا کرده فاصله‌ی چنان بعیدی است که ما عملا نمی‌دانیم بالاخره با کدام یک از این دو وضعیت مواجه هستیم؟ البته می‌توانیم سخنان علی کریمی را نادیده بگیریم و مصادیق دیگری را در ذهن بیاوریم. در ظاهر، من می‌توانم به اصول سه‌گانه‌ی آقای پهلوی باور داشته باشم (که قطعا دارم) اما جمهوری‌خواه باشم، یا اینکه تفسیر خودم از دلایل انقلاب ۵۷ را داشته باشم. اگر پارادایم جریان مشروطه‌خواه / سلطنت‌طلب به درستی طراحی شده بود، هیچ مشکلی ایجاد نمی‌شود چون «ائتلاف بین نیروهای اپوزوسیون» بر سر همان پرنسیب اصلی یا هسته‌ی مشترک شکل می‌گرفت و باقی اختلاف نظرها در جای خودش باقی می‌ماند؛ اما می‌دانیم که با چنین وضعیتی مواجه نیستیم.

البته این ایرادی نیست که فقط به جریان مشروطه‌خواه/سلطنت‌طلب وارد باشد. من بارها همین نقد را به دوستان جمهوری خواه خودم هم وارد کرده‌ام و تکرار می‌کنم که سیاست برای اکثر قریب به اتفاق جریانات فعلی اپوزوسیون، وضعیت «هویتی» به خودش گرفته است. ظاهر امر این است که هسته‌های مرکزی اغلب جریانات کاملا مشابه است و این مایه‌ی امیدواری است. اما وقتی هیچ یک از جریانات سیاسی حاضر نباشند یک دایره‌ی معقولی از نظرات و مواضع انعطاف‌پذیر برای خود باقی بگذارند، طبیعتا امکان هیچ‌گونه «سیاست‌ورزی» باقی نمی‌ماند. ما در عمل با یک سری گوی‌های کروی فولادین مواجه هستیم که بجز ضربه زدن به یکدیگر و تلاش برای حذف و نابودی کامل تمامی رقبا، هیچ کارکرد دیگری ندارند.

همه‌ی این‌ها در شرایطی است که من تنها مساله را در میان نیروهای اپوزوسیون طرح کرده‌ام. یعنی این امکان سیاست‌ورزی بین خود نیروهای منتقد و حتی برانداز به انسداد کشیده شده است. حال اگر این گزینه را هم اضافه کنیم که این نیروها اگر نمی‌خواهند وارد یک «جنگ تمام عیار داخلی» بشوند، حتی باید این آمادگی را داشته باشند که در لحظه‌ی مناسب با خود حکومت هم وارد گفتگو و مذاکره شوند، آن وقت است که بهتر متوجه می‌شویم با این شیوه از هویت‌گرایی متصلب، وارد عجب انسداد وحشتناکی شده‌ایم.

پی‌نوشت:

اگر موضوع این یادداشت را با یادداشت قبلی مقایسه کنیم، آن وقت می‌شود در مقایسه‌ی وضعیت اپوزوسیون هویت‌گرا با اصلاح‌طلبان بی‌پرنسیب، به یک نتیجه‌ی جانبی هم رسید و آن این است که نداشتن پرنسیب و خط قرمز، قطعا سبب می‌شود که یک جریان سیاسی به یک نیروی فرصت‌طلب و نان به نرخ‌روزخور بدل شود، اما در نهایت حداقل امکان سازگاری و بقای بیشتر در فضای رسمی را برایش فراهم می‌کند. یعنی همین انعطاف‌پذیری بیش از اندازه، اتفاقا سبب می‌شود که همواره بتواند سهمی از قدرت را به خود اختصاص بدهد.

در نقطه‌ی مقابل، متصلب شدن پارادایم یک جریان سیاسی، شاید در ظاهر سبب شود که هرگز از اصول خودش کوتاه نیاید، اما در عین حال باعث می‌شود به صورت کلی از عرصه‌ی رسمی حذف شود و عملا هیچ سهمی از قدرت را به دست نیاورد.

اگر فراموش نکنیم که مساله‌ی اصلی سیاست، کسب قدرت برای اثرگذاری بر وضعیت است، آن وقت بهتر می‌توانیم قضاوت کنیم که شاید هر دوی این وضعیت‌ها (هویت‌گرایی یا بی‌پرنسیبی) نامطلوب باشند، اما دست‌کم انعطاف‌پذیری بی‌پرنسیب‌ها بیشتر با روح واقعی سیاست سازگاری دارد تا هویت‌گرایی اپوزوسیون.

@DivaneSara

.

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»