سیمای تمام‌عیار یک «۵۷ی» در آیینه‌ی تاریخ! آرمان امیری

تصویر توییت پیوست این یادداشت را یکی دو روز پیش دیدم و خیلی خندیدم؛ اما به مرور و با دیدن بخش زیادی از واکنش‌ها به نظرم رسید با مساله‌ای بزرگ‌تر از حواشی المپیک مواجه هستیم. حجم یادداشت‌های تحلیل‌گران فرهیخته و صاحب‌تریبونی که نسبت به سقوط و اضمحلال قریب‌الوقوع «غرب» هشدار داده‌اند واقعا تحسین‌برانگیز است. این سطح دغدغه‌ی انسان جهان سومی نسبت به جهل و فلاکت و زوال جهان غرب را به واقع هم که باید ارج گذاشت، به ویژه که اکثریت قریب به اتفاق این تولیدات را نه چپ‌گرایان ظاهرا غرب‌ستیز، و نه پیاده نظام رژیم اسلام‌گرا، بلکه پیشگامان غرب‌گرایی با پلاکارد مکتب جدیدی تولید می‌کنند که اتفاقا اسم‌ش «لیبرالیسم» است!

این «لیبرالیسم» تازه‌کشف‌شده در جهان سوم، هرچند یک تشابه اسمی با همتای غربی خودش دارد، اما دست بر قضا با تمامی مظاهر لیبرالیسم در جهان متمدن و آزاد سر ستیز و عناد دارد! لیبرالیسم ابداعی در ام‌القرای اسلامی که اتفاقا ایدئولوگ‌های نیمه رسمی‌اش هم دستی بر آتش «لیبرالیسم مبتنی بر اسلامی» دارند، پدیده‌ی شگفت‌انگیزی است که هرگونه گرایش به آزادی مدنی را ابتذال، هرگونه سخن گفتن از دموکراسی را مصداق چپ‌گرایی و هر یک از بدیهی‌ترین حقوق فردی را تهدیدی برای ارکان آزادی و لیبرالیسم می‌داند!

جسته و گریخته دیدم که برخی منتقدان به این فکر افتاده‌اند که این گرایش عجیب را بر خلاف ادعای خودش «محافظه‌کاری» بخوانند و البته خودشان هم گه‌گاه بدشان نمی‌آید از تعبیر «لیبرالیسم محافظه‌کار» استفاده کنند؛ اما به شخصه گمان نمی‌کنم اگر به جای لیبرالیسم، مفهوم محافظه‌کاری را به مضحکه بکشانیم مشکلی از کسی حل بشود! بهتر آن است که از حق انحصاری این اختراع بومی خودمان دفاع کنیم و با مروری بر تاریخچه‌اش، افتخار اختراع و تقدیم آن به جامعه‌ی جهانی را یکسره به نام خودمان ثبت کنیم.

در راستای همین مهم، بد نیست به یاد بیاوریم که واکنش‌های اخیر به نمایش‌های افتتاحیه‌ی المپیک، از یک جهت شباهت بسیاری به واکنش‌های نیم قرن پیش به نمایش‌های «جشن هنر شیراز» داشتند؛ اما اختلافی هم این بین وجود داشت: اگر نیم قرن پیش، گروهی نتوانستند برخی مصادیق رادیکال در هنر مدرن اروپایی را در خاک کشور سنتی خودشان تحمل کنند، طبیعتا می‌توانستند مصداق کلاسیک عنوان «محافظه‌کار» قلمداد شوند. در پدیده‌ی اخیر اما، با جماعتی مواجه هستیم که در ازای اکران هر فیلم سینمایی یا نمایش هنری در خود جهان غرب هم خون‌شان به جوش می‌آید! این یکی دیگر واقعا شاهکاری تماما بومی است که احتمالا نسخه‌ی مشابه خارجی نداشته باشد.

اساتید گرانقدر و صاحب‌قلمی همچون دکتر مردی‌ها در این سال‌ها تلاش کرده‌اند که تمامی کاسه‌کوزه‌های انقلاب ۵۷ را بر سر جریان «چپ» بشکنند و در خوانشی تماما «باب روز»، تا آنجا پیش رفته‌اند که اسلام‌گرایان را در وقوع یک «انقلاب اسلامی» یکسره تبرئه کرده‌اند. در مملکتی که حتی دانش‌آموزانی که در مقطع دبیرستان هم ترک تحصیل می‌کنند اینقدر فرصت داشته‌اند که با انبوه مجاهدت‌های اسلام‌گرایان طی ۱۰۰۰ گذشته برای کسب قدرت آشنایی بشوند یا دست‌کم موقع رانندگی در خیابان اسامی خیابان‌هایی چون «سیدجمال‌الدین اسدآبادی» و اتوبان‌های «شیخ‌فضل‌الله» یا «نواب صفوی» به گوش‌شان بخورد، استاد گرانقدر علوم سیاسی مفصلا استدلال می‌کند که اصلا تا پیش از آنکه افیون چپ وارد این مملکت شود، اسلام‌گرایان به فکر قبضه کردن قدرت هم نبوده‌اند!

به زعم این حقیر اما، آنچه دستگاه «پاک‌سازی‌تاریخ» (نقطه‌ی مقابل «تاریخ‌نویسی») در دستور کار قرار داده، محو کردن یکی از پررنگ‌ترین جریانات تاریخ معاصر کشور است که معجونی بود اعلی از درهم‌جوشی گرایش‌های شبه‌فاشیستی مدرنیته ستیز، با سنت‌گرایی اسلامی. اندیشمندانی همچون سیدفخرالدین شادمان (که دو دهه پیش از شریعتی در کتاب «تسخیر تمدن فرنگی» اصطلاح «فکلی‌ها» را وارد ادبیات ما کرد)، یا داریوش شایگان (نویسنده‌ی «آسیا در برابر غرب»)، یا سیدحسین نصر (شاخص‌ترین اندیشمند سنت‌گرای اسلامی)، اگر با افتخار «چپ‌ستیز» نبودند، با هیچ ضرب و زوری و شعبده‌ای هم به اردوگاه «چپ» متصف نمی‌شدند؛ با این حال پیشگامان نهادینه کردن ادبیات ضد مدرنیته، ضدلیبرالیسم، ضد دموکراسی و طبیعتا ضدغرب در کشور ما بودند.

البته که چپ‌گرایی ایرانی نیز در دهه‌های چهل و پنجاه چنان بر «غرب‌ستیزی» پافشاری کرد که از بغض نظام سرمایه‌داری، آماده شد تا حتی باورهای فرهنگی و اجتماعی خودش را هم به سود همراهی با ارتجاع مذهبی زیر پا بگذارد، اما این چپ‌گرایی کور تنها دشمن ارزش‌های روشنگری نبود؛ در جهان غرب فاشیسم، و در ملک آریایی-اسلامی ما، معجون شگفت‌انگیزی از آرای شبه‌فاشیستی هایدگر با ادویه‌ی عرفان‌گرایی اسلامی (که آشپز زبردستی چون هانری کربن و مبلغ فعالی همچون فردید داشت) به خوبی توانست در ستیز با تمامی مظاهر غرب و مدرنیته از رقبای چپ‌گرایش پیشی بگیرد.

دست‌کم طی یک دهه‌ی پایانی حکومت‌ش، پادشاه پهلوی، برای تقویت گفتمان «بازگشت به خویشتن» سنگ تمام گذاشت. دشوار است بفهمیم که دلیل اصلی این گرایش چه بود؟ خاک پاشیدن به جسد نیمه‌جان مشروطیت ایرانی؟ هراس از انقلاب چپ‌گرایان؟ و یا تناسب این معجون بومی با گرایش‌ها و آرای مذهبی/سنتی پادشاه اسلام‌پناه؟ آنچه به صورت مشاهدات تاریخی می‌توانیم بر سرش توافق کنیم این است که در زمانی که نهایت نفوذ چپ‌گرایان در جامعه، انتشار جزوات جلدسفید در تیراژ ۵۰ تا ۱۰۰ نسخه بود، بنیاد پهلوی به حسین نصر (و شاگردانش چون حداد عادل) رسید، کرسی دانشگاه به امثال مطهری و فردید (بدون اینکه مدرک دانشگاهی داشته باشد)، کتاب‌های درسی به باهنر و بهشتی واگذار شد و حسینیه‌ی ارشاد به علی شریعتی!

متناسب با همین خیزش همه‌جانبه برای لگدکوب‌ کردن تمامی آموزه‌های روشنگری در سیستم آموزشی کشور، بسامد پیش‌بینی‌های شخص اعلی‌حضرت در افول و سقوط عنقریب جهان غرب به طرزی خیره‌کننده و روزافزون افزایش پیدا کرد! شاه به صورت مداوم تلاش می‌کرد به غربی‌ها و به ویژه آمریکایی‌ها هشدار بدهد که مدیریت سیاسی سرشان نمی‌شود و چنان فریفته‌ی بازیچه‌های کودکانه‌ای همچون دموکراسی و آزادی بیان شده‌اند که عنقریب است تمام تمدن غربی به اشغال کمونیست‌ها در بیاید! البته که آنچه سقوط کرد غرب نبود؛ اما آنچه در ایران به روی کارآمد، الحق که با سیاست‌های داهیانه‌ی همایونی و نسخه‌های آموزشی رژیم تطابق خیره کننده‌ای داشت!

نیم قرن بعد از آن انقلاب «سرخ و سیاه»، نسل جدیدی از دست‌پروردگان آن سنت فکری، همچنان از قلب خاورمیانه و زیر فشار رژیمی که با پوست و گوشت و استخوان‌ش نگران «ترویج ابتذال و بی‌ناموسی» است، همچنان در حال هشدار دادن نسبت به فرجام انحطاط اخلاقی غرب هستند. جالب اینجاست که پای ثابت این هشدارهای داهیانه‌شان، یکی دو توییت به زبان «فرنگی» هم ضمیمه می‌کنند که یعنی «خودشان هم فلان»! الحق که این یکی ترفند را مدیون دستاوردهای نظام فخیمه هستند که اینقدر در هر بزنگاهی گشته تا ببیند کجا می‌تواند یک صدایی عین خودش پیدا کند که به مرور موفق شده به «عصاره‌ی رذایل بشری» بدل شود!

در این بین البته، شاید بشود انصاف به خرج داد و پذیرفت که جماعت مومنان به «لیبرالیسم نسخه‌ی آریایی اسلامی» دست‌کم یک دستاورد قابل اعتنا هم به ادبیات سیاسی کشور اضافه کرده‌اند و آن تعبیر پرکاربرد «۵۷ی» است. واقعا هم می‌تواند اصطلاح جامعی باشد، برای تمامی بنیان‌های فکری که به یک فاجعه‌ی سیاسی و اجتماعی ختم شد، البته مشروط بر آنکه درست، دقیق و همه‌جانبه به کار برود؛ یعنی پیش از آنکه ندانسته و از سر عادت و تکرار به سمت هرمخاطبی پرتابش کنند، ابتدا یک نگاهی به داخل آیینه بیندازند و سیمای تمام عیار یک «۵۷ی واقعی» را از پس پشت عمامه‌‌ای که به جای کله، گره زده و به گردن بسته‌اند ببینند!

کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»