مصطفی محبکیا:
از همان دو سده پیش که خنکای نسیم مدرنیته به صورت ایرانیان میخورد و جان انسان ایرانی را خیالی و هوایی میکرد، سیلی های سخت و محکمی هم از جنس شکست های مکرر از روس و عهدنامه های گلستان و ترکمنچای به سر و صورت و پیکرش نواخته شده بود. از همین رو مواجهه ی ایرانیان با مدرنیته از همان ابتدا با برانگیخته شدن احساساتی متناقض همراه بوده است. از یک سو نوید جانی برانگیخته و عاملیت یافته را میشنید که قرار است طرحی نو دراندازد و جهانی نو، پیشرفته، و توسعه یافته را برسازد، و از سوی دیگر با روی دیگر دنیای مدرن یعنی تحقیر و تحمیلِ جنگ و دست اندازی و کودتا و استعمار روبرو شده بود.
شاید ایرانیان چنین احساس متناقضی را پیش از این هم تجربه کرده بودند. آن زمان که مورد حمله ی اعراب قرار گرفتند. از یک طرف مواجهه با پیامی رهایی بخش و وحیانی که بنیان های نظام طبقاتی ساسانی را سست و ویران کرده بود، و از طرف دیگر مواجهه با توحش و غارت خلافت عربی که ایران و ایرانی را به زیر مهمیز خویش کشانده بود. اگر تقلای سوژه ی ایرانی برای رهایی از سلطه ی عرب ها درعین پذیرش پیام وحیانی، قریب دو سده طول کشید و به و تعبیر عبدالحسین زرین کوب، پس از “دو قرن سکوت”، به زبان آمد و توانست بی لکنت و رسا، عرب را از اسلام تمیز دهد و جان و جهان خود را دگرگون کرده و خویشتن خویش را در مداری بالاتر بازیابد و استوار کند، اما این بار در برابر پیام تازه(مدرنیته) و هجوم تازه(استعمار)، هنوز تقلا و تلاشهایش به مقصدی مطلوب نرسیده است. هنوز سوژه ی ایرانی، جان ملتهب و پریشان خویش را در دنیای مدرن بازیابی و بازسازی نکرده است. هنوز در برابر تهاجم غرب وحشی و عوارض مدرنیته ، شکننده است و مقاومتی انفعالی را تجربه میکند.
یکی از بسیار مفاهیمی که با وزیدن نسیم مدرنیته به سمت شرق به ایران آمد، مفهوم دولت- ملت و تالی آن ناسیونالیسم و ملی گرایی بود.
البته ایرانیان بارها پیش از قرن نوزدهم توانسته بودند وحدت و یکپارچگی سرزمینی، با هویت و فرهنگ ایرانی و زبان رسمی فارسی، تحت حکومتی مرکزی را تجربه کنند. مهمترین هایش را میتوان به دوران ساسانیان و صفویان اشاره کرد. علاوه بر این ایرانیان حتی زمان شکست از قبایل مهاجم و حکومتداری ایشان، با ظرافت و دقت خاصی هویت تاریخی خود را حفظ کرده و تداوم بخشیده بودند. به همین خاطر« مورخان ناسیونالیسم تطبیقی این را میپذیرند که ایران از جمله چند ملتی است که عصر ناسیونالیسم را با برخورداری از ریشه ی تاریخی عمیق و تجربه ی بازسازی مداوم هویت پیشامدرن خود تجربه کرد»(۱). اما چیزی که پیام نو را از آنچه ایرانیان پیش از ان در چنته داشتند متمایز میکرد این بود که مفهوم دولت- ملت و ناسیونالیسم، علاوه بر وجه ” تمرکز حاکمیتی و استقلال سیاسی دربرابر تهاجم خارجی” ، وجه دیگری هم داشت که «تشکیل ملت با تبدیل مردم از رعیت به شهروند از طریق مشارکت بیشتر در زندگی سیاسی کشور»(۲) بود. و این هر دو وجهه ی همت باشندگان عصر مشروطه نیز قرار گرفت. یکی از طنز های تلخ تاریخ ما همین است که نسبت غرب با ملی گرایی ما هم علت است، هم معلول. یعنی تاکید و پیگیری اصلاح طلبان ایران برای برساخت دولت – ملت، هم به علت مدرنیته ای بود که از غرب می آمد و هم معلول تهاجمی بود که باز از سوی غرب صورت میگرفت. به تعبیر احمد اشرف اساسا «جنبش اصلاحی ایران که در وهله ی نخست پاسخ دانشمندان اصلاح طلب ایران به چالشهای قدرت های غربی بود، ابزار گسترش اندیشه های جدید ملت و وطن ملی محسوب میشد. آنها در آرزوی… توسعه ی توانمندی ایرانیان برای مقاومت در برابر تهاجمات غربی بودند»(۳). از همین رو فریدون آدمیت اصلاح طلبانی چون امیرکبیر را «نماینده ی ناسیونالیسم ایرانی علیه رخنه ی استعمار سیاسی و اقتصادی اروپا»(۴) میدانست.
بنیانگذاری دولت – ملت ، مستلزم هر دو وجه “نوسازی دولت” و “ملت سازی به مثابه تبدیل مردم از رعیت به شهروند سیاسی” به طور همزمان بود. تاریخ معاصر ما چندین مرتبه شاهد دولتمردانی بوده است که بر هر دو وجه توجه داشته اند اما ساختار کلان سیاسی هر دوره آنها را حذف و طرد وحصر و حتی مقتول کرده است. امثال امیرکبیر و سپهسالار در دوره ی قجری، امثال مصدق و مدرس در دوره ی پهلوی، و کسانی چون بازرگان و خاتمی و موسوی در ساختار جمهوری اسلامی از این دسته اند. حتی زمان نخست وزیری محمد مصدق شاهد تعین دولتی ملی با تاکید بر تمام وجوه مفهوم دولت – ملت بوده ایم. اما نکته ی بسیار مهم این است که این مفهوم چنان بسیط و فراخ است که نباید آنرا فقط در چارچوب هیئت حاکمه و پوزیسیون دید. بلکه اپوزیسیون یا هیئت معارض و منتقدان ومخالفان نظام سیاسی مستقر را نیز در بر میگیرد.در واقع نمیتوان نظام حکمرانی را به پایبندی به اصول دولت- ملت فراخواند اما در موضع اپوزسیون پایبند به بنیان های معنایی آن اصول نبود. بی شک حاکمیت ملی در ادامه ی اپوزسیون ملی است. چه بسا ملی گرایی در موضع اپوزیسیون و تشکیل «اپوزیسیون ملی» از دقت و ظرافت و تیزبینی بیشتری برخوردار باشد.
این موقعیت و ماهیت نظام حکمرانی در نسبتش با داخل کشور و فضای بین المللی است که ظرایف و دقایق یک اپوزیسیون ملی را تعیین میکند.
در دودمان پهلوی که تاسیس و تداومش مرهون دخالت بیگانه بود، گرچه به نوسازی دولت همت گماشته شد، اما در قلب ماهیتی آشکار ، ملی گرایی را به هویت ایران باستان و تداوم هویت ایرانی را به تداوم پادشاهی گره زد تا هم ملت سازی را نادیده بگیرد و هم استبداد خویش را توجیه نماید. با این حال تشکیل اپوزیسیون ملی در برابر آن چندان سخت نمی نمود.چرا که استبداد داخلی و نیروی مداخله گر خارجی(استعمار) همراه و موید و پشتیبان یکدیگر بودند. مقابله و مبارزه با هر یکی ، آن دیگری را نیز پوشش میداد. مخالفت با ساختاری استبدادی که وجاهت ملی اش را با کودتاهای بیگانه محور از دست داده و مشروعیت مذهبی اش را نیز با اصرار به تجدد آمرانه و مدرنیته ی اجباری و غیر بومی خدشه دار کرده بود چندان سخت نبود و دقت و ظرافت چندانی نیاز نداشت.
هرچقدر تشکیل اپوزسیون ملی در دوران پهلوی سهل مینمود، در دوران پس از انقلاب ۵۷ به یک سهل ممتنع تبدیل شده است. چرا که نظامی که پس از نهضت انقلابی 57 شکل گرفته، ماهیتش دگرگون شده و در موقعیتی تازه نسبت به فضای بین المللی قرار گرفته است. همین تغییر موقعیت و ماهیت ، چنان بر پیچیدگی و غامضیت شرایط دامن زده که هر گونه عدم درک آنها باعث شده بسیاری از مبارزان استبداد به دامان استعمار فروغلطیده ، و بسیاری از مبارزان ضد استعماری ناخواسته موید استبداد شده و یا حتی به دامان آن پناه ببرند. آن همسویی پیشین که میان استبداد داخلی و نیروی مداخله گر و مهاجم خارجی وجود داشت، نه تنها دیگر وجود ندارد که جای خود را به تقابل با یکدیگر داده است. دیگر صرف «اپوزیسیون بودن» همپوشانی پیشین را با «اپوزیسیون ملی» بودن ندارد. برای تشکیل اپوزیسیون ملی علاوه برشجاعت و جسارت وپاکبازی، باید از دقت نظر و ظرافت عمل نیز برخورداربود. چه بسیار مبارزان و مجاهدانی پاکباز که پیش از انقلاب در جرگه ی اپوزیسیون های ملی بودند و پس از انقلاب به اپوزیسیون ضد ملی بدل شدند و مخالفتشان با استبداد، انها را به خیانت به ایران کشانده است.
معمولا در چنین موقعیت هایی که حاکمان استبدادی، امنیت را تبدیل به کالایی میکنند تا به قیمت ستاندن آزادی و عدالت، به مردمان کشور خود بفروشند، سعی فراوانی میشود تا میان منافع حاکمان و منافع ملی و همچنین میان ملی گرایی و وفاداری به ساختار استبدادی یک انطباق و همپوشانی تام و تمامی نشان داده شود. ذره ای افشای ناهمپوشانی ذاتی آنها در افکار عمومی برای حاکمان تحمل نمیشود. حاکمیت با دامن زدن دائم بر دوقطبی های کاذب (استقلال همراه با استبداد / آزادی و رفاه همراه با سلطه ی بیگانه) و اغتشاش در معانی(منافع ملی / منافع حاکمیت)، افکار عمومی را به بازی میگیرد تا مانع تشخیص و تمیز ظرافت های کنش های ملی گرایانه شود.
دقیقا در چنین شرایطی، تشکیل یک اپوزیسیون ملی که بر ظرایف و دقایق کنشگری ملی واقف است ضرورت می یابد. اپوزیسیونی که با تیزبینی و نکته سنجی، در نقطه ای بایستد که مخالفتش با استبداد به توجیه دخالت خارجی نیانجامد، و ضدیتش با استعماربه همراهی و تقویت استبداد منتج نشود. وقوف و استقامت در چنین نقطه ای نه تنها باطل السحر دو قطبی های کاذب و اغتشاشات معنایی میشود، بلکه باعث تجمیع و تقویت نیروهای اجتماعی خواهان تغییر میگردد.
در دنیایی که نشانه های نابرابری و وحشی گری اش بیش از هر زمانی آشکار شده است، در دنیایی که علم و فن آوری و مدرنیته، بر تیزی شمشیر اصحاب سرمایه داری نیز افزوده تا با قدرت بیشتری بر منابع طبیعی و کرامت انسانی دست اندازی کنند، اگر خواهان بهبود در احوال خویشتنیم و آرزوی تحقق دولتی ملی را داریم باید بدانیم نطفه ی دولت ملی در «اپوزیسیون ملی» شکل میگیرد. با توجه به پیچیدگی شرایط و خطرات عدیده ای که متوجه ماست، شاید امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند تشکیل «اپوزیسیون ملی» هستیم.
———————————-
۱-هویت ایرانی ، احمد اشرف ، ص ۱۹۶
۲-همان ، ص ۲۰۵
۳-همان ، ص۲۰۰
۴- همان ، ص ۲۰۱
ایران فردا