متن حاضر برای آن فراهمشده که برخی ملاحظات را درمورد برداشتهای آکادمیک اخیر از جایگاه و رفتار شاه ایران در دو دههی چهل و پنجاه و بازتابشان در زمانهیکنونی مطرح و احیانا اصلاحکند. درواقع میخواهیم ببینیم رفتار حکومت ایران از منظر نیازهای ژئوپولیتیک غربی و بهویژه ایالاتمتحد و بریتانیا تا چهحد براساس منافع منطقهای آنها صورتگرفته و چقدر برمبنای منافع و امنیتملی ایران و حتی خودمحوری شاه ایران و بلندپروازیاش بودهاست.
دعاوی جدی مبتنی بر وجود حجم معتنابهی از نگرانی شعورمند درمورد امنیتملی ایران نزد محمدرضاشاه، از سوی «آرش رئیسینژاد» در کتاب «شاه و شطرنج قدرت در خاورمیانه» و توضیحات تکمیلی ایشان مطرحشدهاست و با تاکیداتی (ازجمله اینکه ساواک هم معتقد بوده ما برایاینکه در مرزهایمان نجنگیم میبایست در لبنان بجنگیم) نوعی مشابهت محتوایی بین سیاست کنونی و رژیمشاه جستجوشدهاست.
این پدیدهی خطرناکی است که یکمحقق با استخدام مبانی تاریخی غیرمرتبط سیاستی را که درستیاش در دورانپهلوی هم اثباتنشده در دوران ویرانشدن کشور توسط جمهوریاسلامی تمجید و ترویجکند. متأسفانه کارکرد عملی و امروزی و نتیجهی محتوای نظریات آقای رئیسینژاد چنیناست: سیاست حکومت ایران با اینعنوان که میباید در سوریه بجنگیم تا جنگ به مرزهایمان نکشد سیاستی درست و بر مبنای نیازهای استراتژیک حفظ امنتملی ایران است.
برای آنکه نشاندهیم ایننظریه تا چهحد غلطانداز و مخرب است میباید به نکاتی توجهکنیم:
۱- سیاست شاه در روآوردن به گروههای غیردولتی در دههی پنجاه حاصل ترکیبی از جبههبندی جنگسرد و نیازهای استراتژیک اسرائیل بود. درآندوران از یکسو هرآنچه ممکنبود ردی از همکاری و دوستی بین کشورها و گروهها با اتحاد شوروی و گرایش سوسیالیستی و کمونیستی داشتهباشد از سوی ایران، بهعنوان متحد غرب، مطلقا درخور دشمنی و سرکوب بود و ازسویدیگر ایران بهعنوان متحد راهبردی اسرائیل در چارچوب استراتژی دفاع پیرامونی (Peripheral Strategy) که در مورد اسرائیل بهمعنی اتحاد با هرکشور و گروه غیرعرب همسایه با اعرابِ احاطهکننده اسرائیل بود، سیاست خود را در منطقه با آن تنظیممیکرد.
متأسفانه در دیدگاه فوقالذکر برای توضیح رفتار شاه دوعاملی که کمترین توجه بهشان شده همین دوعامل اصلی است و درعوض به نگرانیهای شخصی شاه بسیار بهادادهشده بااینعنوان که نگرانی در مورد امنیتملی، نزد همهی فرمانروایان ایرانی وجودداشتهاست.
۲- تمایز آنچه بهعنوان شعورمندی حاکمیت پیشین قالببندیشده با آنچه بهعنوان خطای جمهوریاسلامی در روآوردن به گروههای نیابتی (بهقول آقای رئیسینژاد: گروههای غیردولتی) وجوددارد بسیاربنیادین است. سیاست کنونی بسیارمستقل و درونزا است: چون اعراب حکومتهای سنی دارند و چون دشمنی ما با اسرائیل ذاتی (کمتر هواداری از حقوق فلسطینیان و بیشتر مبتنی بر تعارض دینی) است، شیعیان و معارضان با اسرائیل (از هرفرقهای هم که باشند) متحد طبیعی ما اند! در ایننگرش کمتریت هواداری و یا اندیشه و نگرانی دربارهی امنیتملی وجودندارد و اینهمانیکردنش با نگرش توصیفشده از رژیم شاه (که حداقل آعوش غرب را ضامن امنیتملی خود میدانست) مانند یکسانپنداشتن تنیس و کشتی است؛ صرفا چون هردو مسابقه تکنفره و غیرتیمی اند و درنهایتِ آنها یکنفر پیروز میشود.
اگر شباهتهایی بین دورفتار باشد، در خطاهای آنهاست: شاه برای جنگ آمریکا و ویتنام خلبان میفرستاد و جمهوریاسلامی برای منازعهی آمریکا و ونزوئلا نفت میفرستد. هر دو سیاست احمقانه و سواریدادن مجانی و بیارتباط با امنیتملی اند. برخلاف نظر رئیسینژاد که گرایش شاه را مفید ارزیابیکردهاست این شباهتها نشانگر غلطبودن هردو گرایش است و نه درستی آنها. مداخلهی شاه در جنگ یمن نه حاصل کیاست شاه که بهتقاضای سرویسهای مخفی بریتانیایی بود که کلا در خاورمیانه قافیه را باختهبودند. مداخلهاش در ظفار بهعنوان ژاندارم خلیجفارس بهتقاضای صریح ایالاتمتحد برای حفظ قابوس بود. بله، پولپخشکردنش در لبنانِ فرقهزده مشابهت تامی به پولپخشکردن جمهوریاسلامی بین شیعیان و گاهی مسیحیان در اینکشور دارد؛ ولی باوجود گفتهی قصار آنکارمند ساواک به امنیتملی ایران ربطینداشت؛ یعنی آن را کم یا زیاد نمیکرد: شاه به پادشاه یونان و خیلیهای دیگر مثل او هم پولمیداد که چسباندن آنها به امنیتملی ایران ممکن نیست). نه شباهتها و نه تفاوتهای عملکرد ایندو حکومت در منطقه الزاما درجهت افزایش امنیتملی ایران نبودهاست. اما بههرحال باوجود تاکید رئیسینژاد براینکه نخواسته اینهمانیکند تاکیداتش برای اینهمانیکردن آنچه جمهوریاسلامی کرد با آنچه در دورانشاه رخداد در ذهن خواننده گریزناپذیر است و انگار که پولدادن محمدرضا پهلوی به موسیصدر در لبنان آبزمزم باشد، گناهان جمهوریاسلامی را با آن میشویند و خطای استراتژیک بهیکباره به دوراندیشی راهبردی تبدیل میشود: محمدرضا، تعمیددهندهی جمهوریاسلامی!
البته میشد طوردیگری نگاهکرد: گیریم که شاه درکنار پیوندش با سیاست دفاع پیرامونی اسرائیل درستعملکرد، گیریم که مشارکتش (البته بهقول نویسنده) با ایالاتمتحد یکرخداد میمون و مثمر بود، توهمات جمهوریاسلامی را چه به آن؟ اینطور نمیشود که آنتمجید پیدا و پنهان را از آنسیاست نامستقلِ وابسته به منافع استراتژیک دیگران (ناتو و اسرائیل) بکنیم و با کلمات قصار ادارهیهشتم ساواک آن را به گوش سیاست خطای جمهوریاسلامی گوشوارهکنیم و بگوییم به سیاستهای کنونی کارینداریم.
بهزعمما سیاست جمهوریاسلامی در نپذیرفتن دوفاکتوی رژیمهای عرب منطقه غلط، دینیکردن منازعهی فلسطین اشتباه، حمایت از «هرمخالفی» در کشورهای همسایه و تشکیل لشگر از آنمخالفان حماقت، اتکای بدونتفکر به ظرفیتهای مادی موجود در سال۵۷ سوءبرداشت و عدم درک نیاز ایران به درپیشگرفتن سیاست بیطرفی مثبت دربرابر قدرتها و منازعات منطقه خطای راهبردی بود. ایران تحویلشده به گروه روحانیون نیاز به برونگرایی کنترلشده، حفط فاصله از منازعات منطقهای و درونگرایی مبتنی بر تقویت قوای مادی و دفاع مرزی داشت. ما آن را تحتعنوان «استراتژی خارپشت» فرمولبندیکردهایم (تشریح آن در کانال قابلجستجو است). نرفتن از اینمسیر همچون راهی که هندوستان درپیشگرفت مسبب وضعیت کنونی افتضاح و وخیم ماست. درستاست که درستی آنمسیر و رویکرد را هم نمیشد تضمینکرد و دیکتهی نانوشته غلط ندارد، اما سیاستهای فعلی، یعنی ایندیکتهی نوشتهشده هم حتی یککلمه درست ندارد: امنیتملی ایران زدودهشده و میهنمان در شرف لهشدن و حتی تکهتکهشدن است!
اینک تنها کاری که میتوان دربرابر القای آکادمیک درستی سیاستهای نظامفعلی کرد، تذکر ایننکته به اشخاص علاقمند به موضوع است که دیدگاههای جذابی نظیر آنچه را که آقای رئیسینژاد عرضهمیکند همراه با این خطکش پیگیریکنند که آیا آننگره و گرایش در تفسیر تاریخ آنها را به تایید سیاستهای خارجی جمهوریاسلامی میرساند یا به ایننتیجه که گرفتاریهای پیچدرپیچ کشور بهخاطر سیاست «تهاجم سیاسی در ورای مرزها» است؟ ایندومی باور تقریبا اکثر کارشناسان و ناظران است و آن را زایندهی همهی مشکلات کشور می دانند.