این سرزمین ادبیات مغمومی دارد، هنر غمناکی دارد و هر چه که بوی اصالت دهد، از سر چشمهی اندوه بیرون میآید. چرا که تاریخ ما به غم آغشته است. درست است سنت مبارزه همیشه در این دیر کهن پا برجا بوده است و مردان و زنان از گوشه و کنار این جغرافیای متکثر با آداب و رسوم و زبان و فرهنگهای مختلف دلیریها کردهاند اما تاریخ شکستهایشان طولانی و پیروزیهایشان کوتاه بوده است. ولی به رغم آن، هنوز به آستانهی یأس نکوچیدهاند. مگر میتوان انسان بود و تنها به تماشا نشست و دم فرو برد که ما همیشه شکست خوردهایم پس لاجرم سرشت ما را به شکست، سرشته کردهاند؟ اگر حق آن است که «انسان را رعایت کنیم» و این اصل را گوهر عشق ورزی بدانیم، فارغ از تمام نتیجهها و دستاوردها، سکوت و سکون در برابر درد و رنج آدمیزاد گناه زیر پا نهادن تعهد انسانی است.
دو خبر تلخ و جانسوز در فاصلهی کمی به رغم دردناکی و هولناکیاش بهسان خبری عادی از میان صدها خبر آمد و گذشت. اما ما را چه شده است که این شبیخون بلا را چنین آسان از پی بی تفاوتی گذر میکنیم؟! ما عادت کردهایم که در یک روح جمعی که از موجی بر میخیزد و میآید، احساسات جمعی خود را بروز دهیم. بی شک رسانه یکی از ابزارهای مهم در ابراز این احساسات جمعی است و آوخ که آرزو و آیناز به آسمان کوچیده، سهمی از این احساسات جمعی را برای مرگ دلخراش خود که نوعی قتل خاموش است، به همراه نداشتند و هم زمان با این دو مرگ جانسوز، افکار عمومی در سمت و سوی دیگری بود چرا که رسانهها به تهییج تمام در جهت دیگری برخاسته بودند. سرزمین ما عجایب بسیار دارد. هم قهرمانان واقعی و تاریخی دارد و هم قهرمانان موسمی و مقطعی که دورهی کوتاهی میآیند و تا ظهور قهرمان دیگری موقتاً نشو و نمایی میکنند و سپس در خاموشی میلولند. اما قصه بسیاری از گمنامان تاریخ ساز را چه کسی قرار است بنویسد چه در کنج زندان و چه در بیرون از زندان؟ چرا ما همیشه دوست داریم صدای با صدایان باشیم تا صدای بی صدایان؟
آرزو خاوری دانش آموز ۱۶ ساله آنچنان که در گزارش پریسا ربیعی خبرنگار آمده است در پی تهدید و فشار شدید وارده از سوی مدیری به نام «مهناز قنبری» تهدید به اخراج میشود. جرم او هم پوشیدن شلوار لی و رقصیدن در اتوبوس بود.

به همین راحتی و مثل آب خوردن جان آرزو گرفته شد و همه آرزوهای قشنگ و رویاهایش به خروارها خاک سپرده شد. کافی است گفتگوی تلفنی پریسا ربیعی خبرنگار را با این به اصطلاح مدیر بشنوید و فرض را بر این بگذارید که او کمترین نقشی در این مرگ ندارد اما شما در صحبتهای این فرد، اندکی اندوه و حسرت و ناراحتی و مسئولیت شناسی و عذاب وجدان از مرگ دانش آموزش نمیبینید. او تنها به دنبال اثبات چگونگی مرگ آرزو از طریق پزشکی قانونی است. آرزویی که از بالای ساختمان با همهی آرزوهایش خداحافظی کرد و این بی درد چه میداند که درد چیست؟ در فاصله بسیار کمی از تراژدی اندوهبار آرزو، خبر رسید آیناز کریمی دانش آموز مدرسه قبازرد دهستان دریس، سر صف از سوی یک به اصطلاح مدیر دیگری به نام «رحیمی» مورد بازخواست قرار میگیرد که “چرا موهای تو رنگ شده؛ دو هفته از مدرسه اخراجی تا ابروهات در بیاد” و حتی گفته شده که به صورت آیناز سیلی زده شد طوری که او سر صف از حال رفت و بعد از خوب شدن حالش، مدیر مدرسه برگهی امتحان را از زیر دستش میکشد و به برادرش زنگ میزند که برای بردن آیناز به مدرسه مراجعه کند. آیناز به خانه میرود و بعد از نهار و عمیق شدن خواب مادرش، در انباری خود را حلق آویز میکند.

اگر در هر نقطهای از عالم چنین سوگ سترگی از ناکار آمدی قوانین آموزشی و مدیریت ایدئولوژیک و بسته روی میداد، بلافاصله وزیر آموزش و پرورش استعفا میداد و گناه این مرگها را از سمت مدیرانش به گردن میگرفت اما وزیر آموزش و پرورش در اینجا هیچ دغدغهای از جان دانش آموزان ندارد. برای بی اهمیتترین موضوعات جلسه و سمینار میگذارند اما به خاطر سیاستهای نادرست کلان آموزشی و مدیران نالایقشان، فرزندان این سرزمین با خودکشی اینچنینی که به نوعی قتل خاموش است، به زندگی خود پایان میدهند و آب هم از آب تکان نمیخورد. تازه شاید مدیرانی از این دست به خاطر چنین رفتارهای خشونت باری که با جان فرزندان این کشور بازی میکنند، ارتقا و افزایش رتبه هم بگیرند.
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنهی خون زمین است فلک، و این مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی