شکست پرطنین کامالا هریس و پیروزی ترامپ که بنیامین نتانیاهو و ویکتور اوربان از آن بهعنوان یک بازگشت سیاسی تاریخی استقبال کردند،[2] هرگونه امیدی را نسبت به این ایده که ظهور جهانی سیاست ارتجاعی پدیدهای گذرا است از بین میبَرَد. کمپین انتخاباتی دموکراتها که تصدیق تداوم بیقیدوشرط کلینتون، اوباما و بایدن بود در مقابل نامزد سرزندهای که بیش از دور قبلی انتخابات با اتهامات فاشیستی روبرو بود، فروپاشید. تیراندازی یک همحزبی، اشاره و بازی با واژهی دیکتاتوری، ابراز همدردی برای ژنرالهای دوران هیتلر،[3] کارناوال نفرتپراکنی نژادی در «مدیسون اسکوئر گاردن» و مهمتر از همه اعلام اخراج دستهجمعی مهاجران بهعنوان هدف اصلی سیاست انتخاباتی ترامپ، مانع از این فروپاشی نشد. در برابر این واقعیت که فرایند دموکراتیک بر آن صحه گذاشته یا آنچه که بسیاری تهدیدی برای دموکراسی آمریکا تشخیص دادهاند، چه باید اندیشید؟
طبق معمول کارشناسان علت این وضع را به گردن گروههای جمعیتی خاص میاندازند و آنها را سرزنش میکنند. در این گفتارِ ناخودآگاه و تکراری، سوءنیت و خطای زیادی برای قضاوت وجود دارد. در حالیکه مسلماً روندهای روشن در آرای گروههای جنسیتی، نژادی، طبقاتی یا دستههایی برحسب درآمد و تحصیلات، شایستهی مطالعهی دقیق هستند (برای مثال پیروزی ترامپ در میان رأیدهندگان کم درآمد و موفقیت هریس در میان افراد مرفه)، اما اینکه بیدرنگ از ما خواسته میشود به کاریکاتورهای دوبُعدی سوبژکتیویته توجه کنیم، گیجکننده است: «مردان لاتینتبار»، «مردان سیاهپوست»، «زنان سفیدپوست دانشگاهی» و غیره. فرآیند انتخابات ذاتاً اتمیزه شده است. برخلاف سایر اشکال کنش سیاسی مانند تظاهرات، قانونگذاری، شورش یا حتی مبارزات انتخاباتی – ما بهعنوان گروه رأی نمیدهیم. همانطور که ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی مشاهده کرد، عمل رأی دادن به خودی خود نمونهای از کنش جمعی نیست بلکه بخشی از یک بُعد «زنجیرهای» است: از این رو فرآیند انتخابات قرابت عمیقی با آمار و بازاریابی دارد.
شکی نیست که اشکال کنش جمعی و تشکیل گروه حول رأی دادن شکل میگیرد مانند شعار «عظمت را به امریکا بازمیگردانیم» MAGA ((Make America Great Again که جهانی از طرفداران و تماشاگران منفعل اما در عینحال یک جنبش سازمانیافته و پیچیده است که مجموعهای از نهادها، از محلهها تا پادکستها، از بنیادها تا هیئت مدیرهها را در بر میگیرد. همانطور که خیزش دموکراتیک در میان رأیدهندگان عرب-آمریکایی و فلسطینی-آمریکایی در سایهی یک نسلکشی تحت حمایت ایالات متحده در غزه نشان میدهد، اینها نه فقط مقولههای سرشماری بلکه هویتهای سیاسی هم هستند و انحراف انتخاباتی آنها نوعی کنش است. همین امر را میتوان برای رأیدهندگان جوانی که توسط جنبش طرفدار فلسطین در دانشگاههای ایالات متحده سیاسی شدهاند، فرض کرد. از کنار گذاشتن جنبش آرای عدمتعهد Uncommitted[4] از مجمع ملی حزب دموکرات گرفته تا فرستادن بیل کلینتون به ایالت میشیگان برای دروغگویی دربارهی «سپر انسانی» و یاوهگویی دربارهی ریشههای باستانی اسرائیل در منطقه «یهودا و سامره»،[5] به جرأت میتوان گفت که اینها هویتها و نگرانیهای سیاسی جمعی بودند که دموکراتها نمیخواستند با آنها ارتباط برقرار کنند حتی زمانیکه تحلیلها نشان میداد که این کار ممکن است باعث از دست دادن ایالتهای چرخشی شود.[6] هانا آرنت زمانی گفت: «کسانیکه شر کوچکتر را انتخاب میکنند، خیلی زود فراموش میکنند که شر را انتخاب کردهاند» اما امروز برای بسیاری این فراموشی کار آسانی نیست لذا انجام این انتخاب بسیار دشوارتر است.
با اینحال به همان اندازه که همدستی تزلزلناپذیر دموکراتها با تجاوز اسرائیل تعیینکننده و آسیبزا بوده اما شکست در این ابعاد حکایت از چیزی گستردهتر دارد. این شکست فقط یک مسألهی استراتژیک نیست- چه کسی واقعا فکر میکرد تعداد کافی رأیدهندهی سفیدپوست در حومهی شهرها وجود دارد که حمایت دیک چنی جمهوریخواه از کامالا هریس را نوعی پیمانشکنی بدانند؟- بلکه دیدگاهی سیاسی (یا فقدان دیدگاهی سیاسی) است که هریس نمایندهی آن است. همانطور که «اینترسپت» گزارش کرده بهرغم اینکه هریس حقوق باروری را به یکی از محورهای مبارزات انتخاباتیاش تبدیل کرده بود، «تعداد رأیدهندگان به حق سقط جنین در تمام ایالتهایی که همهپرسی استقلال بدن مطرح بود از آرای هریس پیشی گرفت».[7] الگوی مشابهی در مورد ابتکارات مربوط به حقوق کارگران[8] رخ داد، بهرغم اینکه دموکراتها در هفتههای اول کمپین از UAW (کارگران متحد خودروسازی) حمایت کردند. احساسی که هنگام مواجهه با ضدانقلاب کابوسوار پروژهی 2025[9] به همان اندازه شجاعانه باشد کمیاب بود. برنامهی هریس حتی مانند برنامهی مبارزاتی مترقیتر جو بایدن در سال 2020 نبود، برنامهای که به علت نیاز به جمعآوری آرای نزدیک به جنبش برنی سندرز تدارک دیده شده بود. وقتی از هریس در مورد غزه سؤال شد و او مدعی شد که رأیدهندگان به قیمت مواد غذایی نیز اهمیت میدهند این فقط یک اظهار نظر اخلاقی ناپسند نبود او نتوانست نگرانیهای اقتصادی واقعی را که چنین نقش برجستهای در شکست دموکراتها ایفا کرد، کاهش دهد. با اعلام اینکه از او نباید انتظار داشت تغییراتی هرچند اندک نسبت به دولت بایدن داشته باشد (غیر از تغییر یکی از اعضای جمهوریخواه کابینه!) ، دشوار میشد تصور کرد که او چگونه میتواند مسیر امیدوارکنندهتری در زمینهی قیمت مواد غذایی یا نسلکشی ترسیم کند. البته ترامپ حتی نیازی به برنامهریزی برای موفقیت نداشت. جای تعجب نیست که او پروژهی 2025 را رد کرد نه به این دلیل که اجرا نمیشود، چرا که احتمالاً اجرا خواهد شد. اما چرا قدرت این طرح فاشیستی در نوعی ناهماهنگی ساختاری است؟[10] همانطور که ناقص بودن دیوار مرزی تأثیری روی اثربخشی فریاد هشدار و بیگانه هراسش نداشت، شکست «بزرگترین عملیات اخراج در تاریخ آمریکا»،[11] احتمالاً همدلی حامیان آن را از بین نمیبرد. البته نمیتوان گفت که تلاشی جدی در این راستا انجام نمیشود و استیون میلر مخوف در رأس کار نخواهد بود. در هر صورت میتوان مطمئن بود که هراس روزانهی زندگی افراد بدون اوراق شناسایی، بیخانمانها، نژادیشدهها و بیثباتکاران تشدید خواهد شد.
در جامعهای عمیقاً نابرابر که در آن زندگی روزمرهی اکثریت مردم گرفتار بیثباتی، اضطراب، بدهی یا تورم است، نیروهای پوپولیسم اقتدارگرا همیشه دارای مزیت هستند. آسیبپذیرها مسئول سختیهای بسیاری معرفی میشوند و برخی نخبگان برای حفظ نابرابری روزافزون مورد اتهام قرار میگیرند اما این یک بازی قدیمی است که ترامپ پیچوتاب خودش را به آن اضافه کرده است – بخشی از یک مسابقهی کشتی، بخشی از روشهای تبلیغاتی و بازاریابی، بخشی از رئالیتیشو.[12] در ایالات متحده و جاهای دیگر مانند فرانسه با دسیسههای انتخاباتی فاجعهبار امانوئل مکرون،[13] لیبرالیسم میانه (یا به تعبیر نانسی فریزر نولیبرالیسم پیشرو)[14] که خود را سنگری در برابر فاشیسم نشان میدهد، ثابت میکند که چیزی جز این موارد نیست. لیبرالیسم میانه نهتنها به فلاکت اجتماعی که سیاستهای ارتجاعی از آن تغذیه میکنند کمک کرده است (نسبت بالای زندانیان، مالیهی غارتگرانه، جنگ امپریالیستی و کاهش رفاه اجتماعی که همگی پروژههای دو حزبی در نیم قرن اخیر بودهاند) بلکه به نظر میرسد یک برند شکست خورده است. این سیاست با ریشههای عمیق خود در زیرساختهای سرآمدان دولتی و نهادهای خصوصی و همچنین به وسیلهی آنچه آدام توز خودشیفتگی عمیق مینامد، حفظ شده است.[15]
این اعتماد بهنفس واهی – اعتقاد به اینکه نیرویی تاریخی برای پیشرفت، سلامت عقلانی و خیر است – باعث میشود سیاستمدار نخبهی لیبرال بهراحتی به سمت پدرسالاری و اهمالکاری روان شود.[16] موضعی که ممکن است رأیدهندگان آن را توهینآمیزتر از خود اهانت بدانند. لیبرالیسم نخبگان در حالیکه خود را پادزهر موج فزایندهی فاشیسم میداند، راههای متعددی را که در آن علت یا عنصر حامی این موج بوده انکار میکند. نقش لیبرالیسم نخبگان در ایجاد شرایط برای ظهور راست افراطی یک داستان قدیمی اما متأسفانه تکرارشونده است: در مقایسه با حریفانی که در برخورد با نوعی ناهماهنگی نظامی راحتتر هستند، صحبت در مورد مرزها یا حمایت از بازوهای جنگی، رأیدهندگان دموکرات را فرسوده کرده و اجازهی هیچ قدم روبهجلویی را نمیدهد. همانطور که موسولینی یک سال پیش از به دست گرفتن قدرت چنین اعلام کرد، فاشیستها «شجاعت داشتند که همهی دستهبندیهای سیاسی سنتی را در هم بشکنند، ما را بهتناوب اشراف و دموکرات، انقلابی و مرتجع، پرولتر و ضد پرولتاریا، صلحطلب و ضدصلح میخوانند».
یک سیاستِ ضدفاشیستی به این معنی نیست که حریف را دائماً فاشیست نامید (گاهی شاید بخواهیم از خنثیشدن اثرات ناخوشایند این واژه پرهیز کنیم)، بلکه قطعاً باید به منطقی غیر از «محبوبیت آنی» یا محاسبهی انتخاباتی، پایبند باشد. سیاست ضدفاشیستی نهتنها باید راهی بیابد تا ایدههای رهاییبخش را محبوب کند (خوشبختانه بسیاری از آنها ازقبل وجود دارند)، بلکه باید آنها را در پروژهای که ریشه در نیازهای زندگی روزمره دارد وارد کند. برای این منظور، لیبرالیسم میانه نه تنها بیفایده، بلکه بازدارنده است. این مستلزم فداکاریهای اخلاقی و سیاسی بیپایان در نیروهای چپ و مترقی است. لیبرالیسم حتی بهعنوان وسیلهای مناسب برای نوعی سازش اصلاحطلبانه که احتمالاً از سیاستهای نمایندگی انتظار داریم، عمل نمیکند وقتی موضوعاتی مانند گرمایش کرهی زمین و نسلکشی در دستورکار هستند که بر هستی تأثیر میگذارند، تمرکز بر لیبرالیسم دیوانگی است.
پیوند با منبع اصلی:
Trump, o della bancarotta globale del progressismo neoliberale