به نام خدای آزادی
« تو پیروزی محمد! »
ابتدا، بخشی از مقدمه رمان ۷۰۰۰ صفحه ای محمد نوری زاد که در سالهای بودن در زندان نوشته شده را بخوانید تا بعد.
« آموختم، یا بهتر بگویم: آموخته ام که از دست تنهایی های گزنده می شود رهید. می شود دردانه های پر بهایی نیز از چنگش ربود. آنکه تنهاست، اگر بتواند از ناخن های خراشنده تنهایی نهراسد؛ و نیز اگر بتواند به او بخندد؛ می تواند در دل تنهایی شناور شود. از میان خیزاب های خروشنده و پرخاشگرش،گوهرهای شاهواری بر آورد.
و من «تنها» بودم. ناگزیر بودم که تنها باشم. به یاد دارم در روز نخست تنهایی ام، بر پیشانی درهم تنهایی نوشتم:
«تو پیروزی محمد!».
تا نوشتم؛ تنهایی خنده اش گرفت. که: «خواهیم دید!» من با آن نوشته ی نخستین، پیشاپیش به تنهایی گفتم: «باش و ببین! آنکه در این کشاکش پیروز است؛ منم، نه تو!». او – تنهایی- سپاه سرسام آور خود آراست؛ و من، به پای پایداری ام بوسه زدم دستش گرفتم برخیزاندمش……..»
اگر شمای زندانبان هم خواندی؟ باید بدانی که محمد تنهایی و ترس را مچاله کرده، حالا تو هی بیا و تلفنش را قطع کن.
امروز شاید بیشر از ده بار آقای نوری زاد تماس گرفتند؛ حتی نگذاشتید صدای « این تماس از زندان اوین می باشد.» به گوش ما برسد،؛ مرتب قطع می کردید. البته این روال چند ماهه اخیر شما بوده ولی امروز دیگر نوبر بود.
با روان زندانی بازی نکنید.خجالت بکشید؛ شرم کنید.
چند ماه که تلفنش کامل قطع بود؛ بعد هم که فقط شماره منزل وصل شد و یکی از خواهران و بعد از مدتی تلفن دخترم و چندین بار درخواست وصل شماره موبایل مرا دادند پاسخی دریافت نکردند. به قدرت پوشالی خود ننازید که به یک شبی بند است.
در این مدتی که ننوشتم؛ احساس کردم شاید سخن گفتن از وضعیت زندانی در این روزهای پر آشوب گزافه گویی باشد ولی چاره چیست وقتی عرصه را بر زندانی و خانواده اش تنگ می کنند.
شنبه ۱۹ آبان بود که حال مادر آقای نوری زاد بشدت وخیم شده بود، بناچار به ایشان گفتیم شما برای دیدن مادرتان در خواست مرخصی بدهید؛ از ما اصرار و از ایشان انکار. نمی پذیرفتند؛ می گفتند: آنها منتظرند که من درخواست بدهم؛ نه بگویند. گفتم: باشد شما وظیفه دارید در لحظاتی که مادر شما حال مساعدی ندارد در کنارشان باشید. آنها هم اگر بویی از انسانیت برده باشند؛ به وظیقه شان عمل می کنند. قبول نمی کردند نهایتا با اصرار من و دخترم قبول کردند نامه ای نوشتند. روز یکشبه آقای آقاسی برای دریافت پاسخ به دادسرای اوین رفتند و نامه ای خطاب به اداره پزشکی قانونی واقع در خیابان طالقانی را دریافت کردند. ایشان نامه را به من رساندند.
روز دوشنبه ۲۱ آبان ساعت ۸ صبح به اداره پزشکی قانونی رسیدم. ورودی کوچکی داشت با یک کیوسک شیشه ای. یکی از دو آقایی که آنجا بود نامه را گرفت؛ در حالیکه مخاطبش او نبود؛ نامه را باز کرد؛ تعجب کردم! تماسی تلفنی گرفت و به من گفت: شما باید مادر را به پزشکی قانونی غرب ببرید. پرسیدم: پزشک منزل نمی آید؟ گفت: ایشان را ببرید بهتر است.
بسمت منزل مادر حرکت کردم. ساعت ۹ رسیدم. مادر را بسختی در ویلچر نشاندیم.
همراه خواهر آقای نوری زاد و همسرشان به پزشکی قانونی غرب رفتیم. ساعت ۱۰ شده بود. تا ساعت یک آنجا بودیم؛ مادر با آن پای آسیب دیده و زخم بستر سخت، داشت از حال می رفت؛ که برگشتیم. بی نتیجه.
چقدر بالا و پایین رفتم با وجودیکه فقط دو ویلچری بود و سالن پر از جمعیت. کار ما به درازا کشید. دکتر پایین آمد. بسختی مادر را از ویلچر بلند کردیم تا آقای دکتر و دستیارانش زخم بسترش را ببینند. وحشت کردند از عمق زخم.
مادری که نود و یکسال عمر کرده و اکنون با پاهای از کار افتاده و بدن زخم و حواس پریشان، منتظر دیدن عزیزش است باید اینگونه به تماشایش بنشینند و در انتها بگویند بروید به پزشکی قانونی شریعتی، پیش پزشک معتمد ما.
عصبانی شدم گفتم: چرا از اول نفرستادید.
فهمیدم سرکاریست.
مرخصی بی مرخصی. آقای نوری زاد حق داشت.
مادر کمی بهتر شدند تا دیشب که دوباره حالشان بد شده و نفسهایشان به شماره افتاده.
این همه ظلم، مگر می شود؟! به درازای تاریخ شما ظلم کردید، بس کنید. بس کنید.
شرم بر شما!