علی صاحب الحواشی
بعد از قرن شانزدهم میلادی، شتابِ زمان (در مقیاس تحولات) شتاب گرفت! پس از “انقلاب ارتباطات” در سیسال پیش، همان شتابِ شتابان هم شتاب یافت! گفته شده است که پس از پدیده هوشمصنوعی، بزودی شتاب نویی نیز بر سیر تحولات در سپهر انسانی افزوده خواهد شد.
نسل من، نسل چشمبهدهانِ “روشنفکران” بود، و میگشت ببیند کدامیک رساتر و بلندتر “فریاد میزند”، و اگر در فریادش فحاشیهم میکرد، چه بهتر!! فقط هم شریعتی نبود که در حسینیه ارشاد معرکه میگرفت و خیل جوانان دورهاش کرده و افاضات او را مخفیانه پلیکپی نموده به دست غائبان جلسه میرساندند که بینصیب نمانند! (نسل نو امروز حتی نمیداند “پلیکپی” چیست، توضیح هم بدهی خندهاش میگیرد از بدویتِ آن فناوری)؛ چشمها به دهانهای احسانطبری و قلم بیژن جزنی و منبرهای آیتاللهطالقانی و تریبونهای مهدی بازرگان و… هم بود.
تازه اینها وطنیهایش بودند، در عرصه اروپایی، سارتر برای خودش “پروپاگاندایِ” پرهیاهویی بود، که هم فلسفه مینوشت، هم در روزنامه مقاله مینوشت، هم سخنرانی میکرد، هم در کافهها معرکه میگرفت، نمایشنامه و داستان هم مینوشت، بیانیه هم صادر میکرد و صلای تظاهرات هم میداد… قدری عقبتر هربرت مارکوزه تا سوزان سانتاک تا نوآم چامسکی، در نهضت جوانان دهه شصت میلادی ستارههای پر زرقوبرق “روشنفکری” شدند، کتابها نوشتند، سخنرانیهای آتشین کردند، هیجانها انگیختند؛ جین فونداها و بیتلها و قدری بعدتر پینکفلویدها نیز به آن غوغا ملحق شدند؛ فیدلکاسترو هم از دور برایشان “بوس” میفرستاد. چپجهانی در شور و غوغا بود.
برای آکادمیسینها و دانشمندان کسی تره خورد نمیکرد؛ فقط این نبود که نه در ایران نه در هیچجا – بجز از حلقههای آکادمیک – سخنی از دورکیم و فروید و ماکسوبر و گیرتز و ریمونآرون و هانا آرنت و یاسپرس و بلومنبرگ نبود، درسخواندههای انقلابی اینها را تلویحاً و تصریحاً “پفیوزها”ی دانشگاهی میدانستند!!! هیاهو و عربده لازمه قطعی “روشنفکری” بود! یا باید روشنفکر میبودی، یا هَروَله روشنفکران میکردی، والا در سمت “پفیوزها” قرار میگرفتی که سرت به خوردن و چریدن در آخور سرمایهداری جهانی دانسته میشد! تا اواسط دهه ۱۹۸۰، وضعیت کمابیش چنین بود. اما قدری عقبتر:
جنگجهانی دوم که در ۱۹۴۵ تمامشد، جهان تا دهسال بعدترش سرگرم بازیابی تعادلش از آسیبهای جنگ بود. از میانه دهه ۱۹۵۰ جنگسرد شروع شد، نخست با بحران فرانسویها در تداوم استعمار هندوچین، و سپس با جنگ خونین در شبهجزیره کره. فرایندهای استعمارزدایی از آسیا تا آفریقا نیز همزمان شروع شد. جهان داشت پوست میانداخت. راهپیمایی بزرگ مائو در ۱۹۴۹ به سقوط حکومت چیانکایچک و تاسیسِ جمهوری بدعاقبتِ خلق چین انجامید؛ همزمان هندوستان مستقل شد و جدایی پاکستان هم رقمخورد؛ جنگ استقلال الجزایر شروع شد، آفریقا دیگجوشان استقلالطلبیهای ملی از یکسو و کودتاهای تحت هدایت و مدیریتِ اروپا و آمریکا از دیگرسو بود.
بلوکشرق در هنگامه این تنشها، رندانه جانب خیزشهای ملی را گرفت تا بینی اروپایغربی و آمریکا را که در حال ازدستدادنها بودند، بهخاک بمالد؛ “غرب” دید برایش جایی جز کُنج منفوریِ حمایت از حکومتهای ضدملیِ کودتایی نمانده است؛ پس محکم ایستاد در حمایت از حکومت نظامیان در کره جنوبی تا حکومت وانتیو در ویتنام جنوبی، تا اجرای “عملیات آژاکسِ” سیا در کودتای ۲۸ مرداد ایران و بازگرداندن محمدرضاشاهِ گریخته از بحران به تخت سلطنت، تا کودتای موبوتوسسکو در زئیر و ساقط و مقتول نمودن پاتریس لومومبای محبوب و بسیاری سوانح کمتر مشهور دیگر در آفریقای سیاه، تا حمایت همهجانبه از حکومتهای نژادپرست رودزیا (زیمبابوه) و آفریقای جنوبی، تا انجام بیمحابای سرکوب و ترور و وحشت در آمریکای جنوبی. بلوکشرق نیز بهرغم بادموافقی که حس میکرد میوزد، گاهوبیگاه از این کثافتکاریها میکرد.
“اتحاد شوروی” در تمام این مدت تکیه بر مسند پیروزی اخلاقی جهانی زده بود و خود را به جهانیان “حامیملتها” و مدافع “صلحجهانی” میفروخت. چپ جهانی هم تمامقد ایستاده، برای اتحادشوروی کف میزد! خدائیش هم خیلی باید بیشعور میبودی که در چنان صفآرایی مغلوبه برای “غرب” و روبه غلبه برای “شرق”، بهجای کنار کرملین ایستادن، میرفتی به کاخسفید ریچارد نیکسونی دخیل میبستی که شارلاتانی از همه سوراخهای صورتش بیرون میزد!
بعد از اواسط دهه ۱۹۸۰ ورق بهتدریج برگشت. اینک در الاکلنگ وجدانهای جهانی، بلوکشرق درحال نزول و جهانغرب درحال صعود بود. حالا چپبودن داشت زرقوبرقش را از دست میداد، جوانان از دور و بر معرکهگیریهای “روشنفکرانِ” پر فریاد، بیسروصدا پراکنده میشدند.
بعد از ۲۲بهمن ۵۷ در ایران، این فهم بهسرعت رواج یافت که در بد راهی قدم نهادهایم، جنگ با عراق قدری پردهپوشی کرد؛ خمینی راست فهمیده بود که “جنگ نعمت است!”، البته که برای او و نظامش نعمت بود!
کژراهه اسلامی به شیفتگی درسخواندگان به روشنفکران نسبت داده شد. بزودی ورق چنانبرگشت که جمهوریاسلامی “دیو و ضحاکماردوش” شد و محمدرضا پهلوی “فرشته” گردید”!
جمهوریِ روستازادگانِ مسلمان که خود را در سراشیب زوال یافتند، با حقد و حسدِ واماندگی و نادانی و خشمِ از چشم مردم افتادن، آخرین بزکهای “اصلاحطلبی” را از صورت اسلامگراییشان پاک کردند و گذاشتند کراهتمنظر اصلیشان که در زیر بزکِ غلیظِ مشاطهگرانی چون خاتمیها و بهشتیها و مطهریها پنهانشده بود، نمایان گردد. اینک هراسافکنی اصلیترین دستاویز جمهوریاسلامی برای مقابله با نفرتفزاینده مردم شده بود.
مسئولیت مجرمانه “روشنفکران” برای چاهی که ملتایران در آن افتاد، به نظر همگان محرز بود؛ آنقدر که اینسخن صمیمانه داریوششایگان که “ما روشنفکران، گند زدیم!” سخت بهدلها نشست و تحسین گشت.
در این هنگامهی “چرا چنین شدیم”، شتاب فزاینده سقوط اخلاقی جمهوریاسلامی، آب به آسیاب پهلویها ریخت. “رضاشاه، روحت شاد!” آغاز این آبرویابیِ سلطنت پهلوی میان ایرانیان بود و بزودی کار به تجلیل از پرویز ثابتیِ ناکارآمد و بدنام ساواک هم رسید! آیا واقعا “روشنفکران” ما را به این “دارَالبَوار اسلامی” کشیدند یا جریانهای ژرفتری در کار بود که هم روشنفکران را برآورد و در خروش آورد، هم ماها را پای نعرهمستانه آنان نشاند؟!
وقتی با سپهر انسانی سروکار داریم، هر توضیحسادهای را باید پیشاپیش “غلط” دانست! این قاعده همانقدر بر ایرانِ خودمان صادق است که در مقیاس جهانی. همین است که “توطئهاندیشی” را مبتذلترین تحلیل سادهانگارانه میکند. سپهر انسانی تجلیتامِ یک “سامانپیچیده” است. “رازورزی” پیچیده دیدن نیست، سادهکردنِ عوامانه “پیچیدگی” است! توطئهاندیشی را سائقِ درمانده از فهم ما در میدان رازورزی رقم میزند، آنگاه که “کاسهی زیر نیمکاسه” اسطقسِ تحلیلِ تبیینی میشود. “کاسه زیر نیمکاسه” ترجمانِ نادانی است!
نه در چرخش به راست کنونی جهان “توطئهای” هست و نه در علمداری چپجهانی پساجنگدوم “توطئهای” بود. جریان روشنفکری پساشهریور ۱۳۲۰ ما امتدادی از جریان بزرگترِ چپجهانی بود. خصلت بنمایهای تشیع ما بود که ما را مستعد پسندیدن مارکسیسملنینیسم کرد تا در گام بعدی اقسام التقاطهای اسلام شیعی با مارکسیسم صورت بست، از نهضت “خداپرستان سوسیالیست” تا “مجاهدین خلق” تا علیشریعتی و “جنبش مسلمانان مبارزِ” دکتر پیمان و “جاما”یِ دکتر سامی و علیشریعتمداری. این التقاط، “غریب” نبود، نبودِ آن در نهضتآزادی “غریب” بود! که نیازمند واکاوی است. شاهد درستی این تحلیل آن است که هیچ التقاطی بین اسلامِ سنی و مارکسیسم در هیچجای جهان مسلمانان رخ نداد، واقعیتی که کمتر کسی بدان توجه میکند!
سخن داریوش شایگان در منتفی دانستنِ جهانی نقش روشنفکران، بصیرتی هوشمندانه است. این منتفی شدن، ترجمان “مرگ ایدئولوژی” است، که خود حاصل بیاعتبارشدگی “کلانروایت”هاست؛ این بیاعتباری را نقادی پستمدرنها از “کلانروایت” رقم زد. با مرگ کلانروایت، ایدئولوژی هم مُرد، چون کلانروایت لبلباب هر ایدئولوژی بود. انقلابِ (بهاصطلاح) اسلامی ایران آخرین انقلاب ایدئولوژیک در تاریخ جهان بود.
همانطور که بهقول دکتر سروش، جهان دیگر “پیامبرپرور” نیست، ایدئولوژیپرور هم دیگر نیست؛ همه “درباغ سبزها” فروریختند، چون همه دروغ بودند. “انسان” متقاعد شد، بلکه بهچشم دید که در پشت آن همه اقسام درباغسبزها، باغی که نبود هیچ، برهوت خونی شقاوتها و بیرسمیها بود.
“انسان” از خیالِ ایدئولوژی گذر کرد، مردم دیگر برفراز ابرهای “آرمانهای بزرگ” پرواز نمیکنند، آنان بر زمین واقعیت افتادهاند. اینک سخن از بهبودهای کوچک و اندک است که با انباشتشان، بهروزیهای بزرگتر بهبار میآیند. نسلهای نو، بر لاشههای متلاشیِ نسلهای پیشینِ خیالاندیش و سودازده گام زده و آنان را پشتسر مینهند. صفحهای بزرگ و سنگین در تاریخ تکاملفرهنگی بشر ورق خورد؛ انسان ماند، تا اینک به راهی میرود که شباهتی به کژراهههای پیشین ندارد…