عادل عبيات
در جهانی که حقیقت در انبوهی از روایتهای متضاد دفن شده و زبان به زبانی دیگر عوض میشود، پوپولیسم با لباسی پرزرقوبرق اما در اصل نخنما، نفسنفسزنان خود را به صحنهی سیاست میرساند. نه همچون ناجی، بلکه همچون دلقکی با کلاه شعبدهبازی، که از جیبش همزمان هم خرگوش و هم بحران بیرون میآورد.
این کمدی تراژیک را باید به تماشا نشست، چراکه پوپولیسم، مانند یک نمایش پستمدرن، از ترکیب تضادها و پارادوکسها نشخوار میکند.
پوپولیسم بهمثابهی یک مذهب، البته نه مذهب سنتی با آسمانی پرستاره و خدایی با محاسنیسپید، بلکه مذهبی زمینی، پرهیاهو و آغشته به بوی دود بحرانها، از تودهها ایمان میطلبد. ایمان به وعدههایی که به اندازهی شعارهای تبلیغاتی روی دیوارها بادواماند و به عمق عمیق نگاه دوربینهای خبری میرسند.
این ایمان البته به واسطهی دشمنی مقدس زنده میماند، دشمنی که گاه نخبگاناند، گاه اقلیتها، و گاه مفاهیمی انتزاعی همچون جهانیسازی یا لیبرالیسم جهانی و حتا گاه سوسیالیسم. دشمن، همچون دیو در قصههای قدیمی، باید همواره حاضر باشد، چراکه بدون او، ناجی بیمعناست.
اما بیایید کمی به این مذهب زمینی نزدیکتر شویم. وعدههایش؟ رستگاری نه در بهشت، که روی زمین. مکان؟ همینجا، وسط بحرانهای اقتصادی و اجتماعی. ابزارش؟ زبان ساده و افسونگر که پیچیدگیهای جهان را در قالب جملاتی شستهرفته میریزد: ما فقیر نیستیم، نخبگان ما را فقیر کردهاند یا مشکلات ما از آنهاست، نه از ما.این زبان ساده اما خطرناک، همچون کیمیاگری معکوس، طلا را به سرب تبدیل میکند و شعور عمومی را به جعبهای از کلیشهها فرو میکاهد.
پوپولیسم همچون ویروسی جهانی، به بدنهای سیاسی مختلف نفوذ میکند و در هر جا به شکلی جدید ظهور میکند. احمدینژاد، پیامآور سیبزمینی مقدس، با کلامی پرشور و دستانی پر از یارانه و پول یافت نفت ملت. خمینی، معمار شهرکهای بهشتی روی زمین با آب و برق مجانی برای مستضعفان.
ترامپ، دلقکی با کلاه کابوی، سادهلوحانه از عظمت گذشتهی آمریکا تصویری اسطورهای و بیپایان را بازسازی میکند.
و رضا پهلوی، شاهزادهای که لباسی دموکراتیک به تن کرده، بر موج ناامیدیهای مردم سوار میشود و آیندهای رؤیایی میفروشد، آیندهای که شاید چیزی جز بازتولید گذشته نباشد.
اما در این دنیای آشفته، پوپولیسم تنها نیست. پزشکیان، با لباسی ملایمتر و زبانی نرمتر، وارد میدان میشود، وعدههایش شاید سادهتر باشد، اما هدف چندان تغییری نکرده است، حفظ همان ساختارهای قدرت، تنها با رنگآمیزی مجدد دیوارهای پوسیده.
پوپولیسم، در نهایت، به هر شکلی که باشد، میخواهد با فریبهای زیرکانه، تودهها را به ابزاری برای بقای خود تبدیل کند. و اینجاست که فکاهی تلخ ما به اوج میرسد. پوپولیسم نه تنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه با تولید بحرانهای تازه، خود را زنده نگه میدارد.
بحران، برای پوپولیسم، نه دشمن که دوست است، سوختی که موتور این ایدئولوژی را به حرکت درمیآورد.
تودهها، در این میان، مانند تماشاگرانی که در سالنهای تاریک سینما نشستهاند، به امید پایانی خوش، مشغول تماشای تراژدی-کمدیای هستند که پایانش همواره همان آغاز است.
شاید روزی تودهها از این نمایش خسته شوند. شاید روزی بفهمند که این دلقکها، این پیامآوران مذهب جدید، چیزی بیش از بازیگران این نمایش تکراری نیستند. اما تا آن روز، پوپولیسم همچنان بر صحنه خواهد بود، با وعدههایی تازه، دشمنانی تازه، و لباسهایی که هر روز رنگی تازه به خود میگیرند. و ما؟ ما تنها میتوانیم بخندیم، البته نه از روی شادی، بلکه از تلخی حقیقتی که پشت این خنده پنهان است.