؟؟؟؟٭
در تعیین فرجام نبردها، «زدن به کوه» و «گیر افتادن در قلعه» دو موقعیت متفاوت هستند. اولی میتواند منجر به تداوم نبرد با فرجامی نامعلوم و در زمانی نامحدود شود و در دومی، رسیدنِ فرجامِ مشخص صرفاً منوط به یک بازهٔ زمانی است.
موقعیت کنونی کشور ما در عرصهٔ بینالمللی، دومی است. معلوم است به کجا میرسیم و یک بازهٔ زمانی محدود دارد.
روشنتر بگوییم. سرداری را در نظر بگیرید که پایگاهها و سنگرهای دفاعیِ اطراف قلعه را از دست داده و به داخل قلعه برگشته است.
عاقبت او چیست؟ عواملی این عاقبت را معین میکنند. اولینِ آنها آب و غذاست: کمبودش سبب میشود اطرافیان آن را برای خود بردارند و به قلعهنشینان فرودست چیزی نرسد. دومین آن افزایش آیندهاندیشیِ نزدیکان است که نمیخواهند در سرنوشت محتوم شریک شوند. اولی زایندهٔ بیتفاوتی و دومی زایندهٔ خیانت است.
دروازهٔ قلعه که فرومیریزد، فرودستان یا در کنج پنهان میشوند و یا از دشمن استقبال میکنند. نزدیکانِ خائن به دشمن میپیوندند و سردار را که دائماً به طبقات بالاتر قلعه میگریزد دنبال میکنند.
پایان داستان معمولاً باید مرگی از سر ذلت یا عروجی قهرمانانه بر فراز قلعه باشد.
عناصر واقعی این داستان در کل تاریخ بشر تغییر نکردهاند و پدیدآورندهٔ بخشی از ملات در پدیدار شدن بنای حکمت در حیات بشر بودهاند.
چرا راهبران مجبور میشوند به کوشک و قلعه بگریزند؟
برای پاسخ به این پرسش به هر واقعیتی چنگ بزنیم، در تحلیل نهایی به گریختنِ عقل از ذهن آنان و یا محبوس شدنِ خرد در اعماق سیاهچال ذهن آنان میرسیم. هیولای نفس، گریزانندهٔ عقل است!
موقعیت خطیر کنونی در کشور ما حاصل چنین موقعیتی است. در قلعهٔ خود گیر افتادهایم، آب و نانمان دارد ته میکشد، اعتقادی به پایان خوش نداریم و با تلقین نمیشود روی ریل مقاومت نگهمان داشت.
علت صداهایی که از گوشهوکنار و اطرافیان بارگاه دربارهٔ مذاکره با آمریکا شنیده میشود همین است. برای یک سردار، شنیدن این حرف از نزدیکان که باید با محاصرهکننده مذاکره کرد، علامت آغاز روند فرار به آخرین طبقهٔ قلعه است. در این نقطه، معمولاً دیگر نمیتوان وضعیت را تغییر داد.
هنگامی که فتحعلیشاه در سال ۱۸۲۶ به سلطانیه رفت، عواملی که او را وادار کردند به آخرین دفاع منجر به شکست نهایی در برابر روسیه، همه در یک جا جمع شده بودند. دربار کاملاً تقسیم شده بود به دو جناحِ موافق و مخالفِ شروع جنگ، فتوای علما برای حفظ کیان اسلام رسیده بود و خودشان هم دستهدسته به چمن سلطانیه وارد شدند، عباس میرزا هم آمد، پیمان انگلیس هم که در میانه بود. مدافعه از ایران، فقط با این شرط کوچک که ایران آغازکنندهٔ جنگ نباشد! (خیلی شبیه به بند پوشیدهٔ معاهدهٔ اخیر ایران و روسیه است که میگوید «در صورت تجاوز به هر يك از طرفها، طرف ديگر هيچ كمك نظامی يا کمک دیگری كه به تداوم تجاوز كمك كند، به متجاوز ارائه نخواهد كرد»). معلوم بود جنگ میشود و در پایان مذاکره هم میشود و فقط خداوند هنوز عهدنامهٔ ترکمنچای را در آستین حکمت خود پنهان کرده بود.
از تاریخ بیرون بیاییم؛ هر چند که حرف حساب فقط در لابهلای سطور کتاب آن پنهان است.
این دعوای چنددههای ما با ایالاتمتحده (که در میانهٔ آن رفاقتهایی تاکتیکی هم در دو کشورِ دو سوی ایران وجود داشته است و اتفاقاً هر دو مورد هم مربوط به تهاجمات آمریکاست!) بهزودی پایان مییابد و مسئله فقط این است که ما دیگر نمیتوانیم پایان محتومش را تغییر دهیم.
این روزها گفتنِ اینگونه حرفها از سوی منتقدان نهی شده، ظاهراً چون پیشنهاد مذاکره از سوی ابنای حکومت مجاز شده(!!) ولی بسیاری از حرفها دیگر «حاجت به بیان» هم ندارند. ما از این قلعه، فقط برای مذاکره میتوانیم بیرون برویم که معنایش را عاقلان دانند.
آیا میشود چیزهایی را نجات داد؟ پاسخ این سؤال بستگی به آن دارد که کجا ایستادهاید و میخواهید چه چیزی را حفظ کنید. آن طرف میز، اوجب واجبات حفظ همان است که این چهار دهه بوده، این طرف فقط یک واجب دارد، حفظ وحدت سرزمینی! احتمالاً با هم تعارض قطعی ندارند اما مسئله این است که حتی اگر بشود هر دو را با هم پیش برد، بر عوامل خارجی مؤثر بر آن هیچ کنترلی نیست. در گذشته (زمانی که استراتژی خارپشت را پیشنهاد میدادیم)، توصیهٔ دائمی ما این بود که محاسبات عقلانی مبتنی بر منافع غیرایدئولوژیک در برابر جهان بیرونی اولویت یابند تا حفظ نظام همسو با منافع سرزمینی باشد، اکنون اگر چنین بگوییم توصیه به استراتژی ناممکن کردهایم.
هنگامی که طرح و زور عوامل خارجی بر خرد داخلی و توان مادی آن بچربند، باید منتظر یک دگرگونی ماند و بعد دوباره حرف زد. فقط میتوان منتظر ماند!
٭ شورای سردبیری جامعهنو