عادل عبيات
فروپاشی، در قامت یک واژه، بهندرت میتواند بهمثابه نقطهای ثابت فهم شود. در سپهر اندیشهی پستمدرن، فروپاشی نه یک نقطه بلکه یک فضا است، فضایی بینامتنی که در آن گسستها، تداومها و امکانها همزیستی میکنند.
ایران امروز، در پیچوخم این فضا، بازتعریفی از خود و دیگری را تجربه میکند. در اینجا، پایان جمهوری اسلامی نه بهمعنای خاتمهی یک نظم، بلکه بهمثابه گشودگی به یک میدان چندگانهی گفتمانی قابلخوانش است.
جمهوری اسلامی، این “انداموارهی ایدئولوژیک”، امروز بیش از هر زمان دیگری دچار شکنندگی و انشقاق درونی است.
در این بدن، گفتمانها و نشانهها دیگر قادر به تولید معنا نیستند، اقتصاد، بهجای ساختاردهی به نظم اجتماعی، به عنصری مفسر فروپاشی تبدیل شده است.
بدن بیمار حاکمیت، در تلاش برای بازتولید اقتدار، خود را درگیر بازنماییهایی از قدرت کرده که بیش از هر چیز، به افشای بحران مشروعیت آن منجر میشود.
اما این بحران، صرفاً یک تعلیق نیست، بلکه آستانهای است که در آن، گذشته و آینده در یک وضعیت غیرروشن همزمان حضور دارند.
فروپاشی جمهوری اسلامی، نه یک پایان بسته، که یک امکان گشوده است. گفتمانهای متضاد، در متن این فروپاشی، تلاش میکنند خود را به مرکزیت تبدیل کنند: از جمهوریخواهان تا سلطنتطلبان، از مشروطهخواهان تا سکولارها، و حتی سازمانهایی چون مجاهدین خلق، همه درگیر بازتعریف جایگاه خود در میدان گفتمانیاند. اما این کثرت، بهجای همافزایی، بیشتر به بازتولید پراکندگی منجر شده است، چرا که در غیاب یک نشانه و گفتمان مرکزی، هیچیک قادر به هژمونیک کردن فضای سیاسی امروز ایران نیستند.
در این میان، زندانیان سیاسی بهعنوان سوژههایی برآمده از گفتمان مقاومت، میتوانند به نقطهای برای بازاندیشی بدل شوند. اما همانگونه که فوکو میگوید، زندان صرفاً فضایی برای سرکوب نیست، بلکه مکانی برای بازتولید قدرت نیز هست.
زندانیان سیاسی، در عین حال که نمایندگان یک مقاومت اخلاقیاند، به بخشی از روایت قدرت بدل میشوند: حضوری که هم چالشگر است و هم ابژهی بازنمایی قدرت. آزادی آنان، به شرط آنکه در چارچوب یک استراتژی هدفمند صورت گیرد، میتواند به گشودگی یک گفتمان منسجم منجر شود.
آنچه در اینجا اهمیت دارد، مدیریت گذار است، نه صرفاً انتظار برای پایان. در غیاب یک آلترناتیو هژمونیک، فضای سیاسی ایران مستعد تسلط گفتمانهایی است که شاید بهلحاظ ایدئولوژیک، در تضاد با خواستههای اکثریت باشند. نیروهایی چون مجاهدین خلق، با ماشین و ساختار منسجم سیاسی و رویکردی متمرکز، میتوانند این خلأ را پر کنند، حتی اگر این پر شدن، تکرار همان چرخهی سابق باشد.
اما آیا اپوزیسیون میتواند به انسجام دست یابد؟ گفتمانهای پراکنده، بدون یک گفتمان مرکزی، تنها به بازتولید بحران کمک میکنند. آنچه ضرورت دارد، شکلگیری یک “منشور ملی” است که نه صرفاً بهعنوان یک سند سیاسی، بلکه بهعنوان یک “ابزار گفتمانی” بتواند نیروهای مختلف را پیرامون یک پروژهی مشترک بازتعریف کند.
در سطح بینالمللی، نقش قدرتهای خارجی همچنان بر معادلات داخلی ایران سنگینی میکند.
چین و روسیه، بهعنوان قدرتهایی که منافع خود را در استمرار نظم موجود میبینند، به بخشی از زنجیرهی بحران بدل شدهاند. این دخالتها، در غیاب یک انسجام داخلی، میتوانند به بازتولید وضعیت کنونی یا حتی تعمیق آن کمک کنند.
ایران، در این پیچ تاریخ، در آستانهی امکانها قرار دارد. این امکانها، در غیاب یک گفتمان مشترک و آلترناتیوی هژمونیک، میتوانند به بازتولید وضعیتهای بحرانی بینجامند. اما اگر جامعهی مدنی، جنبشهای مردمی و نیروهای اپوزیسیون بتوانند فضایی برای بازاندیشی و بازآفرینی خلق کنند، شاید این بار، پایان یک نظام به آغازی تازه بدل شود، آغازی که خود را نه در بازگشت به گذشته، بلکه در گشودگی به آینده تعریف میکند.
در پایان پرسش همچنان باقی است: آیا جامعهی ایران میتواند در میان این گسستها و امکانها، شکلی از دموکراسی چندصدایی و پایدار را بسازد؟ یا اینکه این فضا، تنها تکرار الگوهای دیرپای خشونت و استبداد خواهد بود؟