آموزش در حکومت دینی و معمای نسل جوان شورشی

سعید پیوندی

مستند کوتاه “مدرثه” (۱۹۹۸) ساخته کیمیا رحمانی همان واقعیت‌هایی را از زندگی درون مدرسه در ایران به نمایش ‌می‌گذارد که کم و بیش در پژوهش‌های میدانی مستقل درباره دنیای ذهنی و فرهنگ نسل جوان یافته می‌شود. جنبش اعتراضی زن، زندگی، آزادی در سال ۱۴۰۱ هم در چنین بستری شکل گرفت.

در سال‌های پس از ۱۳۵۷ بخش بزرگی از دست‌اندرکاران حکومتی بر این باور ساده‌انگارانه بودند که گویی با یک نظام آموزشی سراپا مکتبی، برنامه درسی “اسلامی شده” و معلمان وفادار به حکومت می‌توان فرهنگ و ارزش‌های شیعه انقلابی را به گونه یک‌سویه و خطی به نسل جوان القا کرد.

ظهور نسل‌های جوانی که از سنین کم، بی‌پروا فرهنگ حکومتی و هنجارها را به چالش می‌کشند نشان می‌دهد که چنین پروژه ایدئولوژیک-آموزشی در عمل ناکام مانده است.
بخش بزرگی از دانش‌آموزانی که روندهای جامعه‌پذیری خود را در درون یک نظام آموزشی بسته مکتبی و دین‌زده تجربه می‌کنند به اشکال گوناگون به شورش علیه ایدئولوژی آن دست می‌زنند.
پرسش اساسی این است که چرا و چگونه نظام آموزشی از رسیدن به هدف‌ اصلی خود باز ماند؟

برای درک این شکست سخت باید به سراغ ادبیات دانشگاهی و پژوهشی درباره آموزش ایران رفت.
فلسفه عمومی و درکی که حکومت از جایگاه و نقش نهاد آموزش و هدف‌های آن دارد شاید اولین عامل ورشکستگی فرهنگی نظام آموزشی باشد. برای بسیاری از دست اندرکاران آموزش چیزی نیست جز کارخانه شبیه‌سازی که ماموریت انتقال مجموعه‌ای از دانش و ارزش‌های دینی به نسل جوان را به عهده دارد.
وظیفه قدسی جوانان هم از نظر حکومت به یادگیری منفعل مطالب و درونی کردن هویت و باورهای اسلامی فرو کاسته می‌شود.

عامل دوم در گسست نسل جوان، پیام و گفتمان ناساز با روح زمانه نظام آموزشی است. برنامه درسی از زمان‌ها، روایت‌ها، مطالب و ارزش‌هایی برای نسل جوان سخن به میان می‌آورد که برای بسیاری قابل درک نیست و دانش‌آموزان نمی‌توانند رابطه‌ای معنادار با این دانشِ گذشته‌گرا و سنت‌زده پیدا کنند.
برای مثال شخصیت‌های اصلی کتاب‌های درسی ایران را چهره‌های مذهبی مانند امامان، پیامبران، رهبران دینی و سیاسی، عاشقان شهادت و ایثار در راه خدا و دین تشکیل می‌دهند.
تصویر جنسیت‌زده و غیرمدرن زن در کتاب‌های درسی یا تلاش برای تحمیل یک هویت یک‌پارچه و عبوس یکی دیگر از نشانه‌های این شکاف فرهنگی مهم میان حکومت و نسل جوان است.

عامل سوم اشباع مدرسه از تبلیغات تکراری کسالت‌آور، مرگ‌زده و حزن‌آلود دینی و سیاسی است. کلاس‌های دینی و قران و مطالب دینی در کتاب‌های دیگر و نیز ده‌ها آئین‌ اجباری سیاسی-ایدئولوژیک که دین حکومتی را ترویج می‌کنند حدود یک چهارم زمان آموزشی هفتگی را در بر می‌گیرند.
مدرسه عبوس و ایدئولوژی‌زده تأثیر وارونه‌ای بر جوانان دارد و دین‌گریزی پی‌آمد طبیعی آن است. ..

عامل چهارم روش‌های آمرانه و انسان‌زدایی شده و سیاست نظارت پلیسی و تنبیه است که در برخورد با نسل جوان عاصی و سرخورده دنبال می‌شود. مدرسه به جای فضای زندگی شاد جوانی، مکانی است برای تحقیر دایمی نسل جوان، دخالت در امور خصوصی آن‌ها و تحمیل هنجارهای سخت‌گیرانه، ممنوعیت‌ها و یک روزمره‌گی آزاردهنده.
گفتگوی بین نسلی و درک نسل جوان در فرهنگ آموزشی جایش را به ترویج آمرانه اخلاق و معنویت دستوری و حکومتی داده است.

این گونه است که شورش خاموش و یا آشکار نسل جوان علیه ایدئولوژی و گفتمان حکومت از مدرسه آغاز می‌شود. نهادی که وظیفه تربیت شهروندان آینده و تدارک جامعه فردا را بر عهده دارد به دستگاه بیزاری آن‌ها از فرهنگ رسمی و گسترش رفتارهای هنجارشکنانه تبدیل شده است.
نسل جوانی که از طریق زندگی و مناسبات شبکه‌ای با دنیای امروز دررابطه است فرهنگ خود را در بیرون از نهاد آموزش و علیه آن شکل می‌دهد.

سیاست‌گذاران حکومتی هیچ‌گاه نخواسته‌اند به سراغ چرایی شکست و بحران نظام آموزشی بروند. آن‌ها با لجاجت نمی‌خواهند بپذیرند که مدرسه و دانشگاه نه مکانی برای القای یک ایدئولوژی دینی که فضایی برای پرسشگری، چند و چون کردن و فهم خلاق و سنجشگرانه دنیای کنونی است.
آموزش و یادگیری روندی فعال و چند‌سویه است و نسل جوان به عنوان سوژه درباره محتوا و پیام آموزشی می‌اندیشد و به آن معنا می‌بخشد.

آخرین رفرم ایدئولوژیک آموزشی در سال ۱۳۹۰ به جای درمان درد به گرایش تمامیت‌خواهانه نظام آموزشی شتاب بخشید.
پزشکیان و دیگر مسئولانی که سخن از بهبود وضعیت آموزش به میان می‌آورند شاید به جای به دست‌گرفتن بیل برای نوسازی مدارس باید ابتدا به فکر گفتمان و فلسفه آموزشی باشند که با روح زمانه، آموزش انسانی و خلاق و نیازهای نسل جوان بیگانه است.

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»