انقلابی که دزدیده نشد

مهدی تدینی

انقلاب ۵۷ انقلابی است که دزدیده نشد؛ برخلاف ادعاهای برخی از جناح‌های جامانده، طردشده و حذف‌شدۀ آن. انقلاب دزدیده نشد، بلکه هر کسی از ظن خود یار آن شده بود، بی‌آنکه حتی خود دقیق بداند چه می‌خواهد، و از این مهمتر: بدون اینکه بداند به چه چیز می‌توان رسید.

آرمانشهرهای مبهمی در ذهن بخش عمدۀ انقلابی‌ها بود، بدون اینکه چیز زیادی از مدیریت واقعیت و محدودیت‌های عینیِ کشورداری بدانند. در نتیجه وقتی شور و هیجان رفت و گرد و خاک فروپاشی بزرگ فرونشست، واقعیت مانند صخره‌ای مهیب از زیر مه بیرون آمد.

وضعیت وقتی بدتر شد که گمان می‌کردند مشکل «کمبودِ شور» است؛ پس دقیقاً در آتش همان چیزی می‌دمیدند که باعث می‌شد اذهان واقعیت‌گریزتر شود، به جای آنکه بکوشند واقعیت را بفهمند و به حد توان آن را مدیریت کنند ــ و البته هر جا چنین اتفاقی می‌افتاد، رجعتی به سیاست‌های پیش از انقلاب صورت می‌گرفت و مشخص می‌شد همان شیوه‌های مدیریتی که وجود داشت، بهترین روش‌های میسر برای معضلات بود ــ چنان که پس از جنگ همۀ آن دولتی‌سازی‌های افسارگسیخته دوباره خصوصی‌سازی شد؛ گذشته از اینکه در اجرای آنها چه خطاها و ویژه‌خواری‌هایی رخ داد.

بنابراین، انقلابی‌های آرمانشهری که قوی‌ترین عنصر فکری‌شان تخیل و یوتوپیا بود، متوجه شدند رؤیاهایشان به دلایل مختلف تحقق‌پذیر نیست و در نتیجه از پی افسانه‌سازی از انقلاب دزدیده‌شده برآمدند.
این مکانیسم روانی البته کمک زیادی هم به فرافکنی و گریز از خودانتقادی می‌کرد؛ به همین دلیل گریزگاه روانی خوبی برای فرار از شک در اندیشه‌های خود بود.

اما دلیل بزرگ‌تری که باعث شده بود برخی از جناح‌های دخیل در انقلاب دم از انقلاب‌دزدی بزنند به ترکیب نیروهای انقلابی تا پیش از انقلاب و نحوۀ اتحادشان برای تحقق هدف ربط داشت.
آنچه آن نیروهای متکثر را با هم متحد کرده بود، دشمن واحد بود. ویژگی‌های ایجابی مشترک در گروه‌بندی‌های انقلاب وجود داشت، اما این اصلاً کافی نبود و چه‌بسا مانع وحدت بود، زیرا وقتی اهدافشان را بیان می‌کردند زود مشخص می‌شد تفاوت‌ها بر شباهت‌ها می‌چربد.
اینجا آن وجه سلبی ــ یعنی ضدیت با شاه ــ سرپوش خوبی روی این معضل می‌گذاشت و فعلاً اثرات منفی آن را خنثا و به آینده موکول می‌کرد. اما فقط قدری واقع‌بینی کافی بود تا مشخص شود این نیروها فردای پیروزی با هم به اختلاف خواهند خورد.

در یک دسته‌بندی کلی می‌توان گفت سه نیروی عمده در انقلاب سهیم بودند: چپ، جبهه‌ملی‌ـ‌مصدقی و اسلامی‌ـ‌روحانی (و برخی گروه‌ها که ترکیبی بودند؛ مانند چپ اسلامی که آرمان‌های اسلامی و چپ را در هم می‌آمیخت، یا نهضت آزادی که هم مصدقی و هم اسلامی بود).
گروه جبهه‌ملی‌ـ‌مصدقی اصلاً دنبال انقلاب نبود. جبهۀ ملی در سال‌های منتهی به انقلاب به یک گروه متلاشی و نامنسجم کوچک بدل شده بود که حتی نمی‌توانست خود را سازماندهی کند.
اوج‌گیری چپ‌گرایی باعث شده بود جوانان تازه‌نفس به این پیران میلی نداشته باشند؛ پیرانی که نمی‌خواستند از مصدق پا فراتر نهند. حتی خیلی سال پیش از آن، وقتی جبهۀ ملی دوم از سال ۳۹ تا ۴۲ تشکیل شد، نه چندان به دلیل فشار بیرونی، بلکه به دلیل اختلافات درونی دچار خودانحلالی شد.

واقعیت غیرقابل‌انکار این است که تشکل‌های موسوم به «جبهۀ ملی دوم» خودشان نتوانستند با هم کار کنند. به این ترتیب این جبهۀ ملی تضعیف‌شده که از اول هم دنبال انقلاب نبود و عده‌وعُده و نفوذ و تسلط فکری‌اش را هم از دست داده بود، هرگز نمی‌توانست انقلابی باشد. شکافی که میانشان رخ داد و باعث شد بختیار از دربار و سنجانی از نوفلوشاتو سر درآورد، نشانۀ این ازهم‌گسیختگی و بی‌برنامگی است.

به این ترتیب، آن جناح جبهه‌ملی‌ـ‌مصدقی تا آخر بلاتکلیف ماند و فقط برخی اعضای آن خود را به خیل انقلابی‌ها رساندند. البته اینکه با 25 سال مبارزه علیه شاه اینک در ردیف اول انقلاب ظاهر می‌شدند، کمک چشمگیری برای بالاتر بردن وجهۀ انقلابی‌ها بود. اما دیگر نه سردمدار الیت اپوزیسیون و نه سردمدار رهبری توده بودند. همین‌که بعد از ۵۷ این بخش از یاران انقلاب به تلنگری حذف شدند، نشان می‌دهد پایگاه اجتماعی‌شان قریب به صفر بود.

اما جناح دیگر انقلاب، یعنی چپ، تکثر و تنوع بیشتری داشت. بخش جوان این چپ‌ها، حتی آن بخش که قیام مسلحانه را پایه‌گذاری کردند (مانند امثال جزنی)، ابتدا در جنبش جوانان جبهۀ ملی فعال بودند و پس از سرخوردگی از آنچه به زعمشان انفعال جبهه ملی بود، جدا شدند و چپ‌گرایی جدیدی را ــ متفاوت از با چپ توده‌ای ــ پایه‌گذاری کردند.
نقش و اهمیت نهضت مصدق را نمی‌توان برای این چپ نادیده گرفت. حتی کسی چون مسعود رجوی در دادگاهش خود را فرزند مصدق می‌خواند و در تحلیل تاریخی خود را در تداوم مصدق می‌دید.

ممکن است نظاره‌گر امروزی این تحلیل را بی‌پایه و اصلاً برخلاف آرمان مصدق بداند، اما این نگرش برای خود مجاهدین مستدل و معتبر بود.
اگر نگاهی به نظرات برخی اعضای جبهۀ ملی دربارۀ مجاهدین در سال‌های نخست پس از انقلاب بیندازید، می‌بینید مجاهدین را به دلیل شور مبارزاتی‌شان می‌ستودند، اما تأکید می‌کردند روش مصدق این نیست و مشی مسلحانه نادرست است (برای مثال به نامۀ سنجابی پس از فرار از ایران بنگرید که ضمن ستایش، متضمن نقد دقیقی بر مجاهدین است). به هر حال جوانان خیلی زود فهمیدند سقف جبهۀ ملی برایشان زیادی کوتاه است و به چپی نو کوچ کردند.

این چپ‌های جدید که منسجم‌ترین و بزرگ‌ترین سازماندهی بین‌المللی‌شان «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور» بود، با نهایت انسجام و شور دست به عجیب‌ترین کارها می‌زدند؛ از راه‌اندازی رادیو در چین کمونیست (مهدی خانبابا تهرانی) تا انواع اعتراض، تحصن، اعتصاب و راهپیمایی در اقصانقاط دنیا به معنای دقیق کلمه (مانند بهمن نیرومند در آلمان). کنفدراسیون و سازمان‌های نزدیک به آن، همزمان بیشترین پشتیبانی تبلیغاتی و حقوقی را برای چپ‌های داخل کشور، به ویژه برای چریک‌ها، تدارک می‌آورد.
بهترین حقوقدانان و بهترین رسانه‌ها، بزرگ‌ترین نویسندگان و متفکران (مانند سارتر) و معتبرترین نهادهای حقوق‌بشری را در خدمت جنبش داخل ایران قرار می‌دادند.

اگر قدری دربارۀ عملکرد کنفدراسیون مطالعه کنید، از گستردگی و ابعاد فعالیت‌های آن متحیر می‌شوید! این‌همه نیرو و خلاقیت به همین آسانی در خدمت آرمان‌های چپ جهانی قرار گرفته بود و به هیچ قیمتی حاضر به خدمت داخل کشور نبود.

در بین سه جناح اصلی انقلاب که برشمردم، قطعاً چپ‌ها راسخ‌ترین و حرفه‌ای‌ترین انقلابی‌ها بودند. انقلاب برای آنها «پراکسیس» (عمل سیاسی)، «مصلحت» یا «ابزار» نبود، بلکه جوهر چپ انقلاب بود.

هیچ کنشی از سوی شاه نمی‌توانست باعث شود این جوهر غیرانقلابی شود. اما از قضا سرکوب این چپ آسان‌تر از دو جناح دیگر بود: نخست اینکه رنگ آنها (یعنی افکار و گفتارشان) با عموم جامعه فرق داشت و شناسایی‌شان آسان بود.
دوم اینکه سرکوبشان هزینۀ اجتماعی نداشت (مانند سرکوب روحانیون یا سیاستمداران قدیمیِ مصدقی)،
سوم اینکه خودشان هم دست به اقداماتی می‌زدند که در هر حکومتی سرکوب می‌شد (از جمله در غرب دموکرات)؛
و چهارم اینکه نفی قانون‌اساسی در جوهر و ذات افکارشان بود و نمی‌شد آن را لاپوشانی کرد.

این چپ که بخش بزرگی از افکار جوانان، تحصیل‌کردگان و اهل قلم (نویسنده و روشنفکر) را تسخیر کرده بود، درصد جمعیتی ناچیزی از مردم ایران را تشکیل می‌داد، اما میزان نفوذش از درصد جمعیتی‌اش بیشتر بود.
یک نویسندۀ چپ یا کسی چون شریعتی (به عنوان چپ غیرمارکسیست) صدها هزار مخاطبِ دلباخته داشت. اما با همۀ این قدرت یک واقعیت را نمی‌شد از میان برداشت: این چپ، با همۀ تنوع و تکثر خود، هنوز زور انقلاب نداشت، زیرا به توده دسترسی نداشت و انقلاب بدون مشارکت توده محال بود.

فقط جناح روحانی‌ـ‌اسلامی توان جذب، بسیج و سازماندهی توده را داشت؛ عناصر فرهنگی‌ـ‌دینی هزارساله نیز بهترین پشتیبانشان بود. در اینجا بود که آن ائتلاف «مصلحتی» شکل گرفت. آن دست نیروهای انقلابی که از جهت فکری قوی‌تر، اما از جهت اجتماعی ضعیف‌تر بودند، به نیرویی پیوستند که از جهت اجتماعی قوی‌تر بود و توان بسیج توده را داشت.
آن هدف سلبی مشترک که پیش‌تر به آن اشاره شد (نفی شاه)، اجازه می‌داد آنها بدون تنش با هم متحد شوند. اما وقتی شاه سرنگون می‌شد، طبعاً این عامل پیونددهنده از میان می‌رفت و دیگر عاملی وجود نداشت که این تکثر را متحد کند و جلوی فروپاشی آن را بگیرد.

جناح جبهه‌ملی‌ـ‌مصدقی تا آن اواخر اصلاً دنبال انقلاب نبود، اگر هم هوس آن را می‌کرد، توانش را نداشت. چپ هم با همۀ تنوع و تکثرش زور انقلاب نداشت. چپ «انقلابی» بود، اما «انقلاب مطلوبش محال بود».
وقتی یک جریان سیاسی با اتکا به نیروی خود نتواند انقلاب کند، پس انقلابی هم که مختص خودش باشد، ندارد، و وقتی از شوق انقلاب زعامت یک نیروی بزرگ‌تر را می‌پذیرد، یعنی دانسته یا ندانسته پذیرفته است «بخشی از انقلاب مطلوبِ همان زعامت» باشد.

چپ پس از انقلاب به سهمی که از انقلاب داشت رسید. اما پذیرش اقلیت بودن برایش سخت بود و از آنجا که همیشه محاسبۀ دقیق و عقلانی هم ندارد، با نیروی قوی‌تر درگیر شد و شکست خورد.
کسی که با نیروی دیگران به پیروزی می‌رسد، یا باید مطیع و راضی به سهم خود باشد، یا باید منتظر باشد در صورت بروز اختلاف از همان نیرویی که به پیروزی‌اش رسانده، شکست بخورد. اینها واقعیت‌های سیاسی است که طبعاً در دنیای چپ که دنیای واقعیت‌گریزی است، درک نمی‌شود.

انقلاب ۵۷ انقلابی بود که اتفاقاً دزدیده نشد. فقط هر کس سهمش را به اندازۀ تأثیرش در پیروزی آن برداشت.

 

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»