مرضیه حاجی هاشمی
به لحاظ جامعه شناسی سیاسی از «جنبش مشروطه» تاکنون در ایران دو حرکت عمومی موجب آرایش نیروهای اجتماعی شده است که بعد از انقلاب، بین آنها شکاف عمیقی رخ نموده است، به گونهای که امروزه گویی در دو دنیای متفاوت، زیست اجتماعی دارند. آنچه که به طور فزاینده در دو دهه اخیر با آن روبرو هستیم، فربه شدن اجتماعی اکثریتی یکی از این دو نیرو، در مقابل فربه شدن اقتصادی و سیاسی نیروی اجتماعی دیگری است که در اقلیت قرار دارند.
بین این دو حرکت عمومی در سال ۵۷ ائتلافی شکل گرفت و انقلاب رخ داد. یک نیروی مؤثر اجتماعی در آن سالها در پی ادامه حرکت آغاز شده در مشروطه، جهت محدودسازی قدرت دربار و اجرای قانون اساسی مشروطه بود و شامل طبقات و اقشار اجتماعی مدرن می شد. نیروی دیگر، شامل طبقات سنتی بود که بسیج جامعه تودهای شهری را به همراه داشت، روحانیت و بازار نقطه کانونی این حرکت از زمان مشروطه بود.
ائتلاف بین این دو دسته عمده نیروهای اجتماعی، نانوشته، غیرشفاف، شکننده و ناپایدار بود و بلافاصله پس از انقلاب، گسست. رهبران نیروهای اجتماعی مدرن شرکت کننده در انقلاب به میزان قابل توجهی حذف شدند؛ اما نیروهای اجتماعی مدرن با رهبری جدیدی هنوز حیات اجتماعی داشتند. شاید بتوان گفت، تا اوایل دهه ۸۰ توازنی بین این دو نیروی اجتماعی به لحاظ سیاسی و اجتماعی حاکم بود؛ ولی پس از آن طبق نظریه «تیلی» رهبران سیاسی که نیروهای مدرن را نمایندگی می کردند، از جامعه سیاسی، یکی پس از دیگری به بیرون رانده شدند و به جای رقابت در درون جامعه سیاسی به چالشگران قبلی پیوستند و به چالشگری در بیرون جامعه سیاسی پرداختند. در مقابل و همزمان با این عدم تعادل و توازن سیاسی، توازن اجتماعی نیز به هم ریخت و بدنه اجتماعی نیروهای سنتی، شاهد ریزش زیادی بود.
در شرایطی که جامعه به دلیل ظهور رسانه های جدید و افزایش سطح تحصیلات و آگاهی دچار تحول پرشتابی شده بود، نیروهای اجتماعی مدرن؛ گرچه به لحاظ قدرت سیاسی، تضعیف شده بودند؛ ولی به لحاظ جمعیتی و ویژگی های مدنی به یک گروه اکثریتی پرقدرت تبدیل شدند که نگرانی جدی نیروهای سنتی را برانگیخت و هر روز بر اقتدار و تحکم خود با وجود بدنه اجتماعی اقلیتی افزود؛ اما با این وجود با چندین چالش امنیتی بزرگ از سوی نیروهای اجتماعی مدرن اکثریتی مواجه شد، نیروهایی که حالا دیگر به دلیل تشدید محدودیت در فضای رقابت انتخاباتی به طور کامل از مشارکت سیاسی محروم بود.
شکاف عمیق و تقابل جدی و رودرروی نیروهای اجتماعی که زمانی در کنار یکدیگر بودند، به جایی رسیده است که حتی زبان گفتگو با یکدیگر را نیز از دست داده اند؛ چرا که گویی مفاهیمی که برای هر یک در زیست اجتماعی و سیاسی، معمول و بدیهی است، برای دیگری به هیچ وجه قابل فهم نیست و به موازات آن یک خشم اجتماعی و خشونت پنهان نسبت به طرف مقابل شکل گرفته است.
یک نیروی اجتماعی عظیم اکثریتی که تلاش میکند، قدرت سیاسی خود را بازیابد و گروه اقلیت را به زیر بکشاند و یک نیروی اجتماعی اقلیت که رهبران آنها تمام منابع سیاسی و اقتصادی قدرت را در اختیار دارد، چنان جامعه امروز ایران را دچار شکاف، گسستگی و عدم تعادل کرده است که به نظر می رسد، دیگر قادر نیست، بر سر پا بایستد و هر آن امکان فروپاشی آن محتمل است.
اما فروپاشی در شرایط عدم تعادل شدید بین تمامی ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و منابع آنها، شرایط را شاید از وضعیت بن بست کنونی خارج کند، وضعیتی که بحران مشروعیت، بحران کارآمدی، بحران مشارکت و … آن را بسیار پیچیده و تحمل ناپذیر نموده است؛ ولی متضمن بهبود شرایط در دراز مدت نیست؛ چرا که در شرایط فروپاشی، پرقدرتترین نیروها به ویژه در لایههای پنهان و پشت پرده، دوباره در صورتبندی جدیدی سر بر میآورند و تحت عناوینی دیگر در نظم جدید، اقتدار گذشته را باز تولید میکنند، درست مانند «پوتین» که از «کا گ ب» شوروی فروپاشیده سر برآورد.
آیا باید منتظر ظهور پوتین در ایران بود؟