آرمان امیری
این کلیدواژهی “۵۷ی” از کجا پیدا شد و این موج “۵۷ستیزی” چطور فراگیر شد؟ یا بهتر بپرسم؛ این نگاه خاص که این روزها چنین بدیهی به نظر میرسد، طی ۴۵ سالی که از انقلاب میگذرد کجا بود؟ آیا در تمام دهههای گذشته هیچ کس به ذهنش نرسیده بود که نتایج انقلاب ویرانگر بوده و باید نقد شود؟
این روزها شاهد گفتمان نورسیدهای در فضای سیاسی و اجتماعی هستیم که نقدش به انقلاب و انقلابیون بسیار مبنایی است و از تمامی ارزشها و رویکردهای آنان احساس انزجار میکند. پرسش من فعلا در باب چیستی این ارزشها و یا چیستی ارزشهای جایگزین در نظرگاه منتقدان و مخالفان ۵۷ نیست. پرسش من یک مرحله عقبتر است: چرا چنین گفتمانی امروز و تنها پس از ۴۵ سال شکل گرفته؟ آیا نسلهای قبلی طی این ۴۵ سال متوجه هیچ ایرادی در انقلاب و یا عملکرد انقلابیون نشده بودند؟
یا خیلی مهمتر: این منتقدان جدید، تا حالا کجا بودهاند؟ آیا اینان، در سالها یا دهههای پیش هم همین نظر را در مورد انقلابیون ۵۷ داشتند؟ و یا امروز با چرخشی آشکار در مواضع و رویکردهای گذشته، حتی باورهای پیشین خود را هم منکر میشوند؟
اینها پرسشهایی است که مدتها در پی فرصتی بودم تا در دل یک روایت کامل و منسجم بدانها پاسخ بدهم. خوشبختانه دعوتی از جانب دوستان “رسانهی پارسی” این فرصت را فراهم آورد تا در یک گفتگوی مفصل، روایتی از روند تحول نقادی انقلاب را در دهههای گذشته و به ویژه دههی هفتاد مرور کنم.
در مرحلهی اول این روایت، من نشان خواهم داد که به فاصلهی تنها یک دهه پس از انقلاب، شاهد نخستین موج نقادی نسبت به عوامل و دلایلی بودیم که فرجام انقلاب را به یک فاجعه کشاند. در واقع، اگر وقفهی دههی نخست (که بیشتر محصول اضطرار دوران جنگ بود) را نادیده بگیریم، طبقهی متوسط ایرانی، در اولین فرصتی که پیدا کرد، با نقادی خود نشان داد که نتایج انقلاب را از هر جهت شکست خورده و زیانبار میداند. با این حال، نوع نقدی که در دههی هفتاد مطرح شد، متناسب با نوع جهانبینی طبقهی متوسط شهری، از جنسی متفاوت با نقد و نگاهی بود که امروز در جامعه شیوع پیدا کرده است. من به اختصار آن نقادی را، نوعی نقد “فرمگرایانه” به انقلاب میخوانم.
هرچه بود، جنبش اجتماعی “اصلاحات” و سپس بازتاب آن در سطح سیاست و دولت، محصول همان نقد و همان جهانبینی بود، که البته میدانیم دوام چندانی نداشت و سرانجام به شکست انجامید.
در دومین بخش از روایت، من دلایل آن شکست را هم معطوف به همان نوع نقادی و جهانبینی بازخوانی میکنم تا از آن پس وارد دوران پسا۸۸ شویم و برسیم به جنبش “زن، زندگی، آزادی”. بزنگاهی که یک رویکرد کاملا متفاوت در نقد دلایل و ریشههای انقلاب شیوع پیدا کرد. در برابر نقد “فرمگرا”ی دههی هفتاد، من این رویکرد جدید را نقدی “شالودهگرا” میخوانم که با کلیدواژهی ۵۷ی بسیار آشنا و متواتر شده است. نقدی که بسیاری از ضعفهای رویکرد پیشین (در دههی هفتاد) را جبران کرده، اما از سوی دیگر خودش با چالشهای جدی ناشی از نادیده گرفتن اهمیت “فرم کنشگری و مدنیت در سیاستورزی” مواجه است.
در نهایت، در اندک فرصت باقی مانده در بخش چهارم این گفتگو، تلاش کردم از تلفیق ضعفها و قوتهای حرکتهای پیشین، چشماندازی به مسالهی “چه باید کرد؟” برای الگوهای آینده ایجاد کنم. هرچند این بحث به قدری مهم و اساسی است که نمیتواند در این سطح خلاصه شود، اما نیاز بود حداقل یک بار روایت کلی خودم از این مسیر را بازخوانی کنم، تا در فرصتهای بعدی، هرگاه صحبتی در مورد نسخهی پیشنهادی نهایی شد، معلوم باشد من از چه نظرگاهی و با تکیه بر چه روایتی از گذشته به چنین پیشنهادی رسیدهام.
اگر مایل بودید، میتوانید فایل کامل این گفتگو را از یوتیوب رسانه پارسی ببینید.
✍پینوشت:
اگر نقد یا نظری در مورد این طرح بحث داشتید، میتوانید از طریق کامنتهای یوتیوب ارسال کنید. من کامنتهای این پست را دنبال میکنم.
کانال «مجمع دیوانگان»