امین بزرگیان
امروز اول می روز جهانی کارگر است. در همه کشورها سمبلهایی برای این روز وجود دارد: کارگری که یا جانش را بر سر آگاهی طبقاتی که بدان نائل شده از دست داده است، و یا آنکه به سبب نقش ویژهاش در رهبری جنبش کارگری توانسته اثری ماندگار بگذارد.
تاریخ مدرن ایران هم ازین سمبلها کم نداشته است. من اما امروز میخواهم «ستار بهشتی» را پیش بکشم؛ ازینجهت که چهره کارگری او با همه خصلتهای ویژهاش در پس ایدئولوژیهای مسلط بر جهان ذهنی و مادی ما مدام پنهان شده است.
ستار یک کارگر روزمزد بود؛ موقتی کار. ساکن حاشیه شهر که روزها برای کسب نان برای مادر و خواهرش بیرون میرفت و شبها در خانه از موقعیت انضمامیاش مینوشت. او بیشک نمادی بود از کارگری که به جایگاه طبقاتی خود آگاهی یافته و دشمنان آن را شناخته است.
لحن بیپروای او نشانهای بود از کسی که «جز زنجیرهایش چیزی برای از دست دادن» ندارد. ستار را نباید به یک وبلاگنویس فرو کاست.
از سوی دیگر موقعیت کاری و شغلی او بگونهای بود که نمیتوانست در صنف و سندیکایی جای بگیرد: روزمزدها و بیثباتکاران سندیکایی ندارند؛ آنها حتی پرولتاریا نیستند.
ستار کسی بود از گروهی که در علوم اجتماعی «فرودستان/ Subaltern» نامیده میشوند؛ بیرونیترین لایه طبقات کمدرآمد، اما توانسته بود سرمایه فرهنگی طبقه «پرولتاریا» را برای خود جمع کند. پروای آگاه کردن دیگران از وضعیت خود را داشت، و سعی کرده بود تحلیلی از ریشههای این وضعیت را در حیات ذهنیاش سامان دهد. این جهش انفرادی و بیرون از مناسبات مرسوم به درون جنبش کارگری چهرهای ویژه به او میدهد.
میدانیم که او در ١٣ آبان [چه نمادین] سال ١٣٩١ زیر شکنجه کشته شد؛ جایی که احتمالاً مقاومتی را از خود نشان داده است، ابراز پشیمانی نکرده و در زندان هم بر سر درک و دریافتش از وضعیت باقی مانده است. پس ما با کسی از طبقه فرودست روبرو هستیم که توانسته پرولتر شود، و به آن تا حد از دست دادن جانش وفادار بماند.
شکی نیست که ستار بهشتی در طلیعه آغاز جنبشهای فرودستان از نیمه دهه نود، چهرهای ویژه است.
یادش گرامی