احمد علوی
در تاریخ رژیم ولایی، چهرههایی را میتوان یافت که نه با شایستگیهای علمی، تجربه اجرایی، یا منش اخلاقی برجسته، بلکه با وفاداری به ساخت قدرت و نقشآفرینی در سرکوب به مقامهای بالا دیوانسالاری ولایی رسیدند.
یکی از نمونههای بارز این پدیده، ابراهیم رئیسی است: فردی با تحصیلات حوزوی حداقلی، کارنامهای قضایی-امنیتی، و چهرهای غیرکاریزماتیک، که در سالهای پایانی عمرش به منصب “ریاستجمهوری” رسانیده شد و پس از مرگ، ناگهان با واژگانی نظیر «شهید خدمت»، «شهید جمهور»، و … ستایش شد.
این تغییر چهره و قدیس سازی را میتوان با مفاهیم نظری و جامعهشناسی سیاسی واکاوی کرد.
در سنت فکری آنتونیو گرامشی، طبقه حاکم برای حفظ سلطه خود نهفقط از ابزار سرکوب، بلکه از هژمونی فرهنگی استفاده میکند؛ یعنی شکلدادن به آگاهی عمومی از طریق جعل مفاهیم و بازنمایی، ارزشسازی و اسطورهپردازی.
چهرهای مثل رئیسی، که در خدمت ماشین سرکوب و حذف بود، در نظامی با گفتمان ولایی به سادگی میتواند با وامگیری از نمادهای مذهبی به چهرهای «مقدس» تبدیل شود.
حنا آرنت در بررسیهای خود از توتالیتاریسم، تأکید میکند که رژیمهای اقتدارگرا اغلب افراد بی نام و نشانی که دارای هویت مستقلی نیستند را به قدرت میرسانند، چرا که آنها فاقد پایگاه اجتماعی مستقلاند و کاملاً وابسته به قدرت مرکزی باقی میمانند.
۲. قدسیسازی: از جسم ناقص تا پیکر اسطورهای
در نظریههای پسااستعماری و مطالعات گفتمان، بهویژه نزد میشل فوکو، قدرت نهتنها از طریق ابزارهای فیزیکی، بلکه از راه تولید حقیقت عمل میکند.
در مورد رئیسی، این «حقیقت» از دل مرگ فیزیکی او ساخته شد: مرگی در سانحه هوایی، بههمراه تصاویر روضهگونه از باران، مه، و تشییع جنازههای شلوغ. این صحنهپردازی، نوعی بازآفرینی روایت شهادت است؛ تداوم روایت عاشورایی که رژیم سالهاست از آن برای بازتولید مشروعیت از آن استفاده میکند.
به یک معنا حاکمیت ولایی یک بازنمایی آخوندی از وقایع صحرای طف است. با این تفاوت که در صحنه آرائی ولایی قاتل خود را به عنوان مقتول و ظالم بجای مظلوم بازنمایی می کند. در اینجا ما با نوعی “جسم سیاسی-قدسی” مواجهیم؛ مفهومی که جودیت باتلر در تحلیل خود از شهدا و سوگ سیاسی بهکار میبرد. در مرگ، پیکر رئیسی دیگر آن جسم ناقص و ناکارآمد نیست، بلکه به ابژهای الهی، «ذبیحالله» و «سید شهید راه عدالت» تبدیل میشود.
این تکنیک قداستسازی، یکی از ابزارهای مهم قدرتهای اقتدارگرا برای تولید اسطوره از شکست است.
۳. نقش رسانههای ولایی و آخوندیسم در مهندسی قداست
نهادهای رسمی ولایی- سرکوب نرم-، از صداوسیما گرفته تا حوزههای طلاب مذهبی، بلافاصله پس از مرگ رئیسی، وارد فاز «مهندسی قداست» شدند. زیارتنامه نوشتند، مرثیه پخش کردند، تابلوهای بزرگ با عنوان «شهید خدمت و جمهور» نصب شد.
در این فرایند، ما شاهد استفاده از زبان آیینی هستیم. همانگونه که جان سرل در نظریه کنشهای گفتاری (Speech Acts) مطرح میکند، زبان تنها وسیله انتقال اطلاعات نیست، بلکه ابزار برساختن واقعیت است. آنگاه که میگویند رئیسی «شهید خدمت» بود، این صرفاً توصیف نیست؛ بلکه اجرای یک فرمان گفتمانی برای مخاطبان و سرسپردگان قدرت حاکم است. هر بار تکرار این عبارت، یک لایه دیگر بر اسطوره افزوده میشود.
۴. چرا این تاکتیک برای مخاطبان دیوانسالاری عریض و طویل ولایی و سرسپردگان موفق است؟
از نظر پییر بوردیو، قدرت نمادین تنها زمانی عمل میکند که توسط مخاطب پذیرفته شود. جامعهای خسته از بحران، بیافق و تهی از امید، بیشتر مستعد پذیرش افسانههایی برای معنا دادن به بیمعناییهاست.
قداست رئیسی، نیاز حکومتی بود برای خنثیکردن کارنامهای سراسر ناکامی، و همزمان، پاسخ به بحران مشروعیت. چرا که جامعهای که مشروعیت را از دست داده، ناچار است اسطوره بسازد.
آنچه در مورد رئیسی رخ داد، نه معجزه بود، نه حادثه؛ بلکه بخشی از الگوی تثبیت قدرت در نظامهای ولایی است. در چارچوب این الگو، چهرههای بیریشه، با کارنامههایی پر از تاریکی، به «نماد» تبدیل میشوند؛ نه با تکیه بر فضیلت، بلکه از طریق کنترل روایت، حذف صدای مخالف، و بهرهگیری از نمادهای فرقه ای که اهرمهای قدرت نرم و سخت را در اختیار دارد. رئیسی، نماد نسلی است که نه با اندیشه، بلکه با سرکوب زیست و نه با زندگی، که با مرگ به «قدیس» بدل شد.