محمود ملاکی ، بازرس کانون صنفی معلمان استان بوشهر
ای معلمانِ ایستاده بر آستانهی بادها!
ای دانشآموزانی که الفبایتان را از شکافِ میلهها میآموزید!
اگر روزی صدایم را در سلولِ سکوت گم کردند،
بدانید:
هر دیوارِ زندان، پردهای بود برای درسی تازه که
درسِ «شکستنِ خاموشی» را به من آموخت…
آنگاه که زمان، از چنگِ هوشم ربوده شد،
در تاریکی، کشف کردم که:
«نور، همیشه در ذاتِ دانایی میجوشد، نه از چراغِ زندانبان!»
من— که نامِ “معلّم” را با تنِ زخمخورده بر سینه زدم—
میگویم:
آن روز که مرا از کلاسهای خندۀ شما راندند،
در کوچههای شهر،
هر گامم کتابِ درسی شد برای فریادی که:
«اخراج از کرامت، محال است!»
دانشآموزانِ من…
شاید نتوانستم فرمولِ ریاضی را تا پایانِ تخته بنویسم،
اما زندگیام خطکش شد تا بدانید:
عدالت، محاسبهای ست که
جمعِ مقاومتِ ما
پاسخِ آن است.
وقتی میبینید دستانِ معلمتان از شیشهی بازداشتگاه موج میزند،
بدانید این حرکت،
نخستین صفحۀ کتابِ “نافرمانیِ مدنی” شماست.
و تو، همکارِ گرانقدر!
که میدانی «*صنف*» یعنی چه:
صنف، جایی نیست که صندلیهایش را از ترسِ تهدید بچینند!
*صنف*، آن سلولِ تنگِ انفرادی ست که در آن،
با انگشتانِ یخزدهات بر دیوارِ نمناک نوشتی:
«امروز هم به کودکانِ ایران درس میدهم: درسِ ایستادن!»
پایانی که آغاز است
ما— این کاروانِ شقایقهای پابرهنه—
هرگز نگفتیم راه، آسان است…
اما به خاطر بسپارید:
از دلِ هر نمرۀ انضباطی که بر پروندۀ ما نوشتند،
گلهای اقاقیِ آزادی رویید!
پس ای معلمِ آینده!
وقتی در کلاسهای فردا،
از واژهی «آزادی» پرسیدند،
بگو:
آزادی— آن بانویِ مهربان—
دختری ست که
دفترهای خالیِ دانشآموزانِ محروم
را
بر گیسوانش گِل میبندد
و فریاد میزند:
«مدرسههای خالی از عدالت، تنها ویرانهاند!»
و اینک من— معلم زخمخورده—
با چشمانی که هنوز گردِ خاکِ کفِ زندان را میبینند،
به شما سوگند یاد میکنم:
روزی خواهد آمد…
که گچِ تختههایمان،
از گِلِ سرخِ زندانها نرمتر باشد،
و صفهای طولانیِ دانشآموزان،
تنها برای حلِ مسألهی «آزادی» بایستند.
همپایِ شما مینویسیم، میآموزیم، میایستیم.
تا آن روزِ روشن.