مهشید معراجی
دموکراسی در ذهن بسیاری، پایان مطلوب تاریخ سیاسی است. نظامی که با انتخابات، قانون، و آزادی بیان، مردم را در قلب سیاست مینشاند. اما گاه لازم است برای لحظهای بایستیم و دوباره نگاه کنیم:
«دموکراسی، عادی کردن مسئله دولت است.»
این جمله نه دعوت به بازگشت به استبداد است، نه نفی ارزشهای مردمسالاری. بلکه تلاشی است برای بازگشت به یک پرسش: آیا دموکراسی، آنگونه که امروز اجرا میشود، واقعاً ساختار قدرت را شفاف و پاسخگو میکند؟ یا آن را به شکلی «عادی»، «بیمسئله» و «بدیهی» درمیآورد؟
از فرانسه تا ایران: قدرت چگونه نرمال میشود؟
برای نمونه، به انقلاب فرانسه نگاه کنیم؛ نقطهی عطفی در تاریخ دموکراسی. این انقلاب با شعار آزادی، برابری و برادری، سلطنت مطلقه را کنار زد. اما خیلی زود، آنچه بهجای آن نشست، چیزی بود که میتوان آن را دولتِ مدرنِ متمرکز نامید. ناپلئون، که برآمده از همین نظم انقلابی بود، دولتی ساخت که در آن قدرت همچنان متمرکز بود، اما این بار نه با تاج، بلکه با قانون.
در ایران خودمان نیز پس از مشروطه، بسیاری تصور کردند با تصویب قانون اساسی و تشکیل مجلس، مسئلهی قدرت حل شده است. اما ساختار دولت قاجاری، و بعدتر دولت رضاشاهی، با وجود نهادهای مدرن، همچنان از بالا و با تمرکز شدید اداره میشد. در هر دو مثال، نهادهای دموکراتیک وجود داشتند، اما ساختار دولت بهسختی تغییر کرد.
نهادها، قدرت را از دید پنهان میکنند
دموکراسی مدرن از طریق انتخابات، احزاب و رسانهها، نوعی رضایت عمومی تولید میکند. این رضایت اغلب به این معناست که ساختار دولت دیگر به چشم نمیآید. مردم درگیر رقابتهای انتخاباتی میشوند، اما کمتر کسی از خود میپرسد: چه کسی دستور کارها را تعیین میکند؟ چه چیزی اصلاً قابلطرح در حوزه عمومی نیست؟
در ایالات متحده، با وجود دموکراسی پیشرفته، نفوذ شرکتهای بزرگ، لابیهای نظامی و مالی بر سیاستگذاری آشکار است. مردم رأی میدهند، اما بسیاری از تصمیمهای کلیدی در لایههایی اتخاذ میشوند که هیچگاه به رأی گذاشته نمیشوند. این همان لحظهای است که دولت، دیگر «مسئله» نیست، بلکه یک واقعیت غیرقابلاجتناب تلقی میشود.
سیاست، وقتی به مناسک تبدیل میشود
همانطور که در بسیاری از دموکراسیهای معاصر میبینیم، انتخابات، اعتراضات قانونی، رسانههای حزبی و حتی نهادهای نظارتی، میتوانند به نوعی آیین تبدیل شوند. آیینهایی که به جای تغییر ساختار قدرت، صرفاً حس مشارکت ایجاد میکنند. اما مشارکت بدون تأثیر، فقط نرمالسازی نظم موجود است.
در رژیمهای پساانقلابی مانند اتحاد جماهیر شوروی یا حتی جمهوری اسلامی، نظامهایی برساخته شد که خود را نماینده مردم میدانستند، اما در عمل ساختار قدرت را به گونهای نهادینه کردند که کمتر کسی جرأت میکرد دولت را بهمثابه یک «مسئله» طرح کند. دموکراسیهای صوری نیز ممکن است در چنین مسیرهایی حرکت کنند.
دموکراسی را مسئلهدار نگه داریم
هدف این نوشته نفی دموکراسی نیست، بلکه دفاعی رادیکال از معنای اصیل آن است. دموکراسی واقعی یعنی مردم نه فقط در لحظه رأیدادن، بلکه در فرآیند تصمیمگیری، قانونگذاری و حتی بازتعریف نهادهای قدرت مشارکت واقعی داشته باشند.
برای این کار، باید همواره یادمان باشد که دولت، نهاد قدرت است و قدرت هرگز نباید از دایره پرسش خارج شود. دموکراسی، اگر به تکرار بیسؤال نهادها تقلیل یابد، دیر یا زود همان چیزی را بازتولید میکند که قرار بود براندازد: سلطهای که فقط پوشش عوض کرده است.