وقتی جنگ آغاز میشود، نه فقط گلوله و توپ و موشک و … به حرکت درمیآیند، بلکه اولویتها نیز جابهجا میشوند. جامعه در وضعیت اضطراری قرار میگیرد و تمامی نیروهای سیاسی، رسانهای و اجتماعی حول «امر ملی»، «امنیت» و «بقای کشور» سازمان مییابند. در چنین وضعیتی، مسائل ساختاری و بنیادینی چون زنکشی، فقر، تبعیض طبقاتی، بازنشستگان فراموششده، و مطالبات کارگران به حاشیه رانده میشوند؛ نه به این دلیل که دیگر وجود ندارند، بلکه چون دیگر مجال دیده شدن نمییابند.
خشونتی که در سطح کلان با نام جنگ مشروعیت مییابد، در سطح خُرد نیز توجیه میشود. زنکشی دیگر یک بحران اجتماعی نیست، بلکه «حاشیهای» است که در برابر «مسئله اصلی» یعنی بقا و امنیت ملی باید سکوت کرد. خواستههای کارگران، تهیدستان، و بازنشستگان ناگهان «ناآگاهانه»، «غیروقتشناس» یا حتی «ضدملی» قلمداد میشود. جنگ، به دست دولت بهانه میدهد تا با سرکوب مطالبات اجتماعی، خود را در جایگاه ناجی بنشاند و سیاست را تماماً به مدیریت بحران امنیتی تقلیل دهد.
هر کسی که جنگی را آغاز میکند، به تعلیق مطالبات دموکراتیک و اجتماعی یاری میرساند. جنگ هم زندگی و جان، و هم حافظهی جمعی از دردهای ساختاری را به آتش میکشد. جنبشهای اجتماعی به محاق میروند، فریادهای عدالتخواهانه خاموش میشود، و آنچه میماند، سکوتی سنگین است که در پس غوغا و هیاهوی جنگ گم میشود
در نهایت، باید هوشیار بود: جنگ، اغلب به سدی بدل میشود در برابر عدالت اجتماعی. نباید گذاشت فریاد زنانی که کشته میشوند، کارگرانی که گرسنهاند، و فرودستانی که به فراموشی سپرده شدهاند، در این معرکه نادیده گرفته شود. جنگ، نباید توجیهگر سکوت و سرکوب گردد.
اتحاد بازنشستگان
@etehad_bazn