باور به امید، در زمانههای طولانیِ تاریکی، سرکوب و شکست در دستيابى به آزادى و برابرى ، اغلب سادهلوحانه یا حتی ناممکن به نظر میرسد. اما آنچه من از آن سخن میگویم، آن امیدِ خوشبینانهای نیست که رنج را نادیده میگیرد و شکست را نمیبیند. حتی در روانشناسی مثبتنگر، بسیاری از پژوهشگران نسبت به “مثبتاندیشی سمی” هشدار دادهاند: فشاری برای حفظ روحیه مثبت، حتی در وخیمترین شرایط، که به نام انگیزه، درد را بیاهمیت جلوه میدهد. در مقابل، زمانی که درک ارزشهای کوچک زندگی، معنا و تابآوری، با آگاهی از ساختارهای قدرت، زخم روانی و بیعدالتی درآمیخته باشد، میتواند به نیرویی راهگشا تبدیل شود.
آنچه من از آن سخن میگویم، خوشبینیِ سطحی نیست، بلکه کنشیست عمیق، آگاهانه و ریشهدار؛ جرئتی برای دیدن فردا، حتی وقتی امروز در حال فروپاشیست. در روانشناسی رهایی، اين اميد صرفاً یک احساس درونی نیست، بلکه شکلی از مقاومت در برابر ساختارهای سلطه و ناتوانسازیست. رویکردی که افراد را به عاملیت پیوند میدهد و روایتهای انفعال را در هم میشکند؛ مفهومی که فیلسوف آمریکایی، جاناتان لر، در مواجهه با نابودی فرهنگی آن را “امید رادیکال” نامید، یعنی وفاداری به امکان دگرگونی حتی در دل بیمعنایی و فروپاشی. در این معنا، آنچه باقی میماند نه قطعیت، نه تضمین، بلکه تکیه بر نوعی اعتماد به خَلق معناهای نو از دل ویرانیست. اميدى که دقیقاً در لحظاتی معنا پیدا میکند که هیچ افق روشنی در چشم نیست؛ در زمانی که ساختارهای موجود ناتوان از ارائه آیندهاند.
این امید نه بر پایه محاسبه یا برنامهریزی، بلکه بر تخیل اخلاقی و زایش دوباره استوار است. در ميان گروه هاى اجتماعى تحت ستم، از اقلیتهای قومی گرفته تا زنان، تا گروه هاى ديگر به حاشيه رانده شده، چنین اميدهايى، قلب تپنده پایداریاند. در آمریکای لاتین، سُنَت “تستمونیو” (شهادت دادن) نمونهایست از اين اميد راديكال در هيبت چگونگی تبدیل رنج فردی به زبان جمعی. وقتی اندوه به گفتوگو بدل میشود، رنج شخصی به پیوند و کنش سیاسی تبدیل میگردد. در آموزش نیز متفکرانی چون پائولو فریره از “پداگوژی امید” سخن گفتهاند. در اینجا، امید نه خوشبینی کودکانه، بلکه تلاشی فکری و احساسی برای “تسلیمناپذیری” ست؛ برای پایداری در برابر ناامیدیِ آموختهشده؛ و بر تخیل، مشارکت و مقاومت استوار است. در ایران نیز، امید به نوعی کنش مقاومتی تبدیل شده است. در ادبیات فارسی، شاعران بزرگی چون حافظ، مولانا و شاملو، همواره از امید در دل تاریکی، بهمثابه امکانی برای یافتن نور در دل شب، نام برده اند. اشعاری که از امید در دل اندوه، از شادی در میان سوگ، و از عشق در برابر ترس سخن میگویند، ریشهای عمیق در روان جمعی ما دارند. برای مثال، آنجا که شاملو میگوید: “که میگوید مایوس نباش، من امیدم را در یأس یافتم، مهتابم را در شب، عشقم را در سالِ بد یافتم، و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم، گُر گرفتم…” این حقیقت را به یاد ما میآورد که حتی در فروپاشی، امکان تولد دوباره هست.
خیزشهای انقلابى، اغلب از همین اميد راديكال برمیخیزند. در سال ۱۴۰۱، پس از قتل مهسا امینی، میلیونها نفر ، نه فقط برای اعتراض، بلکه برای ساختن آینده اى متفاوت، به خیابانها آمدند. این شور برخاسته از جایی بود که در روانشناسی رهایی، آن را “آگاهییابی انتقادی” مینامند: لحظهای که افراد خود را نه قربانی، بلکه کنشگر تغییر میشناسند. اینجاست که اميد راديكال شکل میگیرد، در دل خاکستر. خیزش ۱۴۰۱ نشان داد که اميد، نه از وعدههای بیرونی، بلکه از شجاعت فردی و همبستگی جمعی سرچشمه میگیرد. نیرویی که در میان رنج میروید، اما به بازسازی ایمان دارد. امید راديكال فقط یک احساس گذرا نیست که گاه باشد و گاه نباشد؛ انتخابی آگاهانه است، انتخابی که میگوید: “ما کنار نمیکشیم.”
این اميد، انقلابیست، زیرا در پیوند با دیگران معنا پیدا میکند، از دل همبستگی میروید و به عاملی جمعی برای دگرگونی بدل میشود. امروز، میتوانیم این اراده مقاوم را دوباره جان ببخشیم. در دنیایی که برای زنده ماندن در آن، گویی باید از خویشتنِ واقعیمان چشم بپوشیم، برگشتن به خویش خود نوعی مقاومت است. معنای پایداری آن است که در جهانی که ما را به فراموشی خودمان عادت داده، خود را گم نکنیم. و در چنین جهانى، اميد به رهایی، همچون تبر، درها را میشکند و راههای نو میگشاید.
دكتر نورايمان قهارى، روانشناس