حمید آصفی
سکوت همیشه به معنای پایان نیست؛ گاه آغازیست برای چرخشی بزرگ. آنچه امروز میان تهران و واشنگتن در حال وقوع است، نه صرفاً یک روند دیپلماتیک، بلکه بازتعریف یک نظم از همپاشیده است. نشانهها واضحند: از تعلیق احتمالی حملهی اسرائیل، تا چراغ سبز ایران به بازرسان امریکایی. این تحولات، نه تصادفیاند، نه زاییدهی خوشبینی. آنها حاصل اجبارند؛ حاصل عبور جمهوری اسلامی از یک مسیر پرهزینه به سوی پذیرش واقعیتهایی که تا دیروز خط قرمز محسوب میشدند.
در سخنرانی اخیر دونالد ترامپ، دو جملهی کلیدی شنیده شد: “به نتانیاهو گفتم فعلاً دست نگه دارد” و “تا یکی دو هفته دیگر، اتفاقاتی در راه است”. این دو جمله، پیام واضحی به تهران دارد: پنجره فرصت هنوز باز است، اما زمان به سرعت در حال گذر است!
همزمان، خبر رسیده که ایران، پس از سالها انکار و مقاومت، با بازرسیهای مستقیم امریکا از تاسیسات هستهایش موافقت کرده است؛ تغییری که اگر ده سال پیش رخ میداد، حکم خیانت تلقی میشد.
اما چه چیز این نظام را که همواره “مقاومت” را پرچم کرده بود، به سوی این چرخش سوق داده است؟ پاسخ را باید در سه بحران داخلی جستجو کرد: فروپاشی اقتصادی، تزلزل اجتماعی، و واگرایی درون حاکمیت.
از اعتصاب کامیونداران گرفته تا کمبود دارو و آب، نشانههای یک فروپاشی خاموش اقتصادی به چشم میخورد. ریال دیگر ارز نیست، اعتماد عمومی تهکشیده و فقر ساختاری در حال تبدیل شدن به یک بحران امنیتی است. در چنین شرایطی، حتی ابزار سرکوب نیز کارایی گذشته را از دست داده است.
در سطح اجتماعی، بیش از ۶۰٪ مردم زیر خط فقر زندگی میکنند و جوانان دیگر رؤیایی به نام آینده ندارند. شکاف دولت و ملت به حفرهای امنیتی تبدیل شده که هر لحظه میتواند انفجار جدیدی بیافریند. در بدنه قدرت نیز، شکاف میان محافظهکاران سنتی و تندروهای پایداریچی عمیقتر شده است. امروز حتی برخی اصولگرایان نیز دیگر حاضر نیستند هزینه “مقاومت تا آخِر” را بپردازند.
در این میان، صحنه منطقهای نیز متحول شده است. جمهوری اسلامی در قبال عربستان از گفتمان “گاو شیرده” به “شریک منطقهای” رسیده؛ حمایت لجستیکی از حوثیها قطع شده، و به حماس توصیه شده به طرح آتشبس وایزکاف نزدیک شود. اگرچه شعار “مرگ بر اسرائیل” هنوز شنیده میشود، اما پشت پرده، واقعگرایی جایگزین ماجراجویی شده است. حتی خط قرمز مذاکرات با امریکا نیز بیصدا برداشته شده؛ مذاکرهای پنهانی که روزی در قاموس “استکبارستیزی” نمیگنجید.
همزمان، در کاخ سفید نیز تغییری رخ داده: ترامپ نیازمند یک پیروزی در حوزهی سیاست خارجی است. جنگ در اوکراین به بنبست خورده، بحران غزه اعتبار امریکا را زیر سوال برده؛ و بازارهای جهانی نگران بیثباتی در خلیجفارسند. توافق با ایران میتواند یک برد فوری برای رئیسجمهوری باشد که بیش از هر چیز، برند شخصیش را مهم میداند.
سناریوها نیز نسبتاً روشنند: توقف غنیسازی ۶۰٪ در ازای رفع بخشی از تحریمها؛ و در صورت تداوم، بازگشت به سطح زیر ۴٪. زمزمههایی نیز از پذیرش احتمالی ایران در سازمان تجارت جهانی شنیده میشود؛ رؤیایی که دههها در پستو مانده بود. اینها نشانهی یک چرخش استراتژیک است، نه تاکتیکی. جمهوری اسلامی اکنون بیش از هر زمان دیگر، در پی “مدل چینی»”ست: حفظ ساختار سیاسی در داخل و تن دادن به قواعد بازی در سطح بینالمللی.
در ظاهر، ادبیات انقلابی همچنان حفظ میشود، اما در عمل، چیزی جز پذیرش قواعد قدرت دیده نمیشود. حکومت به این نتیجه رسیده که بدون ورود به نظم جهانی، بقای داخلیش ممکن نیست. این توافق –اگر نهایی شود– نه یک پیروزی است، نه یک شکست؛ بلکه لحظهای است که در آن ایدئولوژی، رسماً جای خود را به بقا میدهد.
در نهایت، این توافق، اگر حاصل شود، نه “نرمش قهرمانانه” است و نه تسلیم؛ بلکه برآیند منطق سردیست که از دل شکستهای بزرگ بیرون آمده است. جمهوری اسلامی با همه شعارهایش، به مسیر بازیگران عقلگرا نزدیک میشود. صفحه جدیدی در حال ورق خوردن است؛ صفحهای که ایران، شاید برای اولین بار پس از انقلاب، پذیرفته است که بدون “تغییر”، آیندهای ندارد!