مذاکره، فریب نبود؛ فروپاشی دروغی که امنیت ایران را به آتش کشید

حمید آصفی

در این سرزمین، یک چیز همیشه ثابت مانده: دشمن را با موشک بشناس، دوست را با نفرت، و مذاکره را با فریب.
بخش مرکزی حاکمیت ایران  از «عقلانیت» می‌ترسد؛ به جای ساختن سپر، دنبال تبر می‌گردد؛ و به‌جای مهار بحران، با دست خودشان باروت زیر پای‌ خود می‌ریزن ، بعد هم فریاد می‌زنند: دیدید؟ گفتیم این‌ها فریب بودند!

اما آنچه رخ داد، آن‌چه اسرائیل کرد، آن‌چه آمریکا طراحی کرده بود، نه محصول «خام‌دستی دیپلماسی» بود، نه نشانه‌ی ساده‌لوحی. بلکه محصول یک واقعیت بود: جهانی که دیگر با شعار و تعارف عقب نمی‌نشیند. جهانی که یا با تو وارد میز مذاکره می‌شود، یا پشت دروازه‌ات موشک پهن می‌کند.
در این میدان، اگر کسی هنوز فکر می‌کند چون «در حال مذاکره بودیم و حمله شد»، پس دیگر باید مذاکره را کنار گذاشت، باید گفت: شما نه تحلیل‌گر سیاست هستید، نه حافظ منافع ملی. شما یک روایت‌سازید؛ آن هم برای خیانت به ایران.

ماجرای مذاکرات هسته‌ای اخیر میان ایران و آمریکا، یک مسیر پر از نشانه و تناقض بود. در آغاز، نشانه‌هایی از گشایش دیده می‌شد. حرف از کاهش تنش بود، از احیای برجام، از بازگشت به میز گفت‌وگو. اما خیلی زود، روند چرخید. چرا؟

دو تحلیل وجود داشت:  یکی می‌گفت این مذاکرات فقط پوششی برای فریب ایران و زمینه‌سازی جنگ است. دیگری – تحلیل واقع‌بینانه‌تر – باور دارد که دست‌کم در ابتدا، قصد رسیدن به توافق وجود داشت.

ترامپ از روز اول دنبال جنگ نبود، بلکه وقتی در میانه راه دیدند ایران زیر بار «غنی‌سازی صفر» نمی‌رود، معادله عوض شد.
اینجا بود که اسرائیل وارد صحنه شد، نه به‌عنوان بازیگر جانبی، بلکه به‌عنوان طراح اصلی راهبرد «انهدام گزینه هسته‌ای ایران».
آن‌ها توانستند آمریکایی‌ها را به این نتیجه برسانند که «تنها راهِ مطمئن، خنثی‌سازی کامل توان غنی‌سازی ایران است.» نه محدودسازی، نه نظارت، بلکه انهدام. و این، همان لحظه‌ای بود که دیگر چیزی از دیپلماسی نمانده بود جز دودی در هوا.

آیا نیروهای نظامی ایران غافلگیر شدند؟ نه، نیروهای نظامی آماده بودند، پدافند در حالت آماده‌باش بود. این خیال‌بافی‌ها که «دولت خام بود»، تصمیم برای حمله، از سالها پیش گرفته شده بود. سال‌ها بود جاسوس فرستاده بودند، رفتار فرماندهان را رصد می‌کردند، و منتظر لحظه زدن بودند. لحظه‌ای که هیچ مذاکره‌ای نمی‌توانست متوقفش کند، فقط اگر آن مذاکرات شکست بخورند.

فرض کنید مذاکره نمی‌شد نتیجه چه بود؟ آیا آمریکا یا اسرائیل عقب می‌نشستند؟ آیا برنامه‌های بمباران تأسیسات هسته‌ای از روی میز برداشته می‌شد؟
قطعاً نه. بلکه فقط یک چیز تغییر می‌کرد: سرعت حمله و بمباران.

اینکه بعضی‌ حکومتی ها می‌گویند «مذاکره نکنیم تا گول نخوریم»، دقیقاً مثل آن کسی‌ست که می‌گوید «چتر نگیریم، چون هوا بارانی‌ست». مذاکره ابزار دفاع است، نه ضعف. راهِ پیشگیری از جنگ است، نه زمینه‌سازی برای آن.

آمریکا و اسرائیل، نه دیروز، بلکه پانزده سال است که سناریوهای حمله به ایران را طراحی کرده‌اند. رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا خودش اعتراف کرد که برنامه‌هایی برای بمباران ایران در همه دولت‌ها وجود داشته. پس جنگ، نتیجه مذاکره نبود. بلکه نتیجه شکست مذاکره بود.
و اگر حاکمیت، درست در لحظه‌ای که باید گفت‌وگو را با پایین آمدن از خر شیطان غنی‌سازی پیش می‌برد، طرف مقابل را به سمت حمله هول داد.
اشتباه نکنید: اسرائیل به قلب تهران با موشک نرسید، بلکه از دل نفوذ اطلاعاتی عبور کرد.
آن‌ها دقیقاً می‌دانستند کدام فرمانده کجا می‌رود، کی خانه است، چه ساعتی در مسیر خاصی قرار دارد. یعنی یک ساختار نفوذی در سطوح بالا فعال بود.

ساده‌لوحی واقعی، آن نیست که با آمریکا مذاکره کنید. ساده‌لوحی، آن است که گمان کنید اگر بر  میز مذاکره نمی نسشتید ، امنیت می‌خرید. برعکس، دور شدن از میز مذاکره فقط به مقابل زمان می‌دهد تا جنگ را بهتر طراحی کند، دقیق‌تر، و با هزینه‌ی بیشتر.
بله، مذاکره سخت است. پرهزینه است. گاهی بی‌نتیجه است. اما آلترناتیو آن چیست؟ جنگی همه‌جانبه؟ تحریمی بی‌پایان؟ انزوایی ویرانگر؟

کسانی که امروز فریاد می‌زنند «دیگر نباید مذاکره کرد»، همان‌هایی‌اند که کشور را با لج‌بازی‌شان به آستانه فروپاشی کشانده‌اند.