میرحسین و سیاست رادیکال، علیرضا رجایی

جنبش‌های اجتماعی در ایران علی‌رغم توالی پرتکرار خود، در مقابل پرسش‌های بی‌شماری قرار دارند که بی‌جواب مانده‌است. مثلاً این سؤال که نقطهٔ مرکزی بروز تضادها کجاست؟ آیا اساساً یک کانون مشخص برای این تضادها قابل کشف است یا برعکس مجموعه‌ای از دایره‌های متقاطع و تودرتو و متّحدالمرکز محتوای واقعی این تضادها را نمایندگی می‌کنند؟ یا نه، آیا مجموعه‌ای از دایره‌های مجزّا هستند که با فعّال شدن یک دایره، سایر دایره‌ها نیز به حرکت درمی‌آیند بدون این که لزوماً اهداف مشترکی داشته‌باشند؟ بی‌توجّهی به این پرسش‌ها دلیل روشنی است بر این که جنبش‌های ایران خودانگیخته و خودبه‌خودی هستند و علی‌رغم هزینه‌های زیاد نتوانسته‌اند چشم‌انداز روشنی برای بسیج سیاسی به سمت آینده خلق کنند و در نتیجه اکنون با یک غایت‌گرایی انتزاعی و بی‌شکل مواجه هستیم؛ تصویری از احتمالات نامحدود، بی‌شمار و نامشخص از آینده و همین نامحدود بودنِ احتمالات است که به یک نسبی‌گرایی افراطی و بی‌عملی و در نهایت به”تعلیق سیاست” منجر شده‌است.

  لنین در مقاله ٔ”اختلافات در جنبش کارگری در اروپا” می‌نویسد: “سرمایه‌داری، گورکن خود را به وجود می‌آورد، عناصر نظام جدید راخلق می‌کند و در همان حال این عناصر جدید بدون «جهش»، تغییری در وضع عمومی امور نمی‌دهند و بر سلطهٔ سرمایه‌داری اثر نمی‌گذارند”. معنای نوشتهٔ لنین کاملاً روشن است: صرف وجود ”عناصر جدید” و پتانسیل برای تحوّل، به‌خودیِ‌خود و بدون یک گسست -یک موتاسیون و خروج ناگهانی- وضع موجود تغییری نخواهد کرد و این ضرورت درست در زمانی خود را تحمیل می‌کند که “اصلاحات به صخره‌های سخت برخورد می‌کند” و فاقد نیروی مؤثّر برای تحوّل می‌شود. بنابراین بدون تحوّل کیفی، تغییرات کمّی، بسنده و کافی نخواهدبود و به همین دلیل لنین در “چه باید کرد” آن همه بر اهمّیت تئوری و پیوند ارگانیکِ آن با عمل تأکید داشت.

  دانیل بن‌سعید در مقالهٔ “لنین و سیاست: جهش! جهش! جهش” می‌نویسد، هانا آرنت

“دلواپس محو کامل سیاست بود… به باور آرنت توتالیتاریسم آن هیأتی بود که هراسِ از محو گشتنِ سیاست در آن تجسّد می‌یافت”.

بن‌سعید در ادامه توضیح می‌دهد زمان غیرسیاسی، زمان یک‌نواخت، فاقدبحران، ساکن و فاقدگسست است و متقابلاً

“لنین به سیاست به‌مثابه زمانی سرشار از مبارزه، بحران‌ها و فروپاشی می‌نگریست زیرا به باور او خصلت سیاست در مفهومی از بحران انقلابی بیان می‌گردد… به همان‌‌گونه که والتر بنیامین نیز بروشنی تشخیص داده‌بود، زمان استراتژیکِ سیاست، زمان همگن و تهی از نیروهای محرکهٔ کلاسیک نیست بلکه زمانی گسسته، پر از گره و زخم‌های آبستنِ رویدادهاست”.

اشاره به این نکته لازم است که بنیامین، زمان استراتژیک سیاست را در “تزهایی درباره مفهوم تاریخ”، “زمان مسیحایی” می‌نامید، یعنی یک لحظهٔ انفجاری که علیّت تاریخی را می‌شکند و با ایجاد جهش و گسست، امکان پتانسیل انقلابی، دگرگونی و یک عمل رهایی‌بخش را فراهم می‌آورد. جورجیو آگامبن نیز با الهام از همین مفهوم زمان مسیحاییِ بنیامین، کیفیتِ گسست رادیکال از منطق حاکمیت و قدرت را در فلسفهٔ خویش توضیح می‌دهد.

  اکنون بازگردیم به مسالهٔ جنبش‌های ایران و این که منطقِ بعضاً درک نشدهٔ میرحسین موسوی از مفهوم “رخداد جنبش”، چگونه منجر به خلق سیاست از متن و بدنهٔ یک گسست رادیکال شده‌است؛ گسستی که آمیخته با مقاومتی سازش‌ناپذیر و مبتنی بر یک انکار مطلق است. به عنوان نمونه این بخشی از بیانیهٔ شمارهٔ ۱۰ او در مرداد ۸۸ است: “دندان شکنجه‌گران و اعتراف‌گیران دیگر به استخوان مردم رسیده‌است.. با استناد به اعتراف‌هایی که رنگ شکنجه‌های قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند ملّت را به چه چیز قانع کنند… زود خواهدبود که ملّت، محاکمهٔ مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجه‌گرانی که این گونه با جان و آبروی او بازی می‌کنند بشناسد”.

  در آبان ۹۸: “برخورد خشن و خونین با مردمی خشمگین و فرودستانی جان به لب رسیده… شباهت تام و تمام با کشتار بی‌رحمانهٔ مردم در ۱۷ شهریور خونین ۵۷ دارد. آدم‌کشانِ سال ۵۷ نمایندگان یک رژیم غیر دینی بودند و مأموران و تیراندازانِ آبان ۹۸ نمایندگان یک حکومت دینی. آن‌جا فرماندهٔ کلّ قوا شاه بود و امروز این‌ جا ولی فقیه با اختیارت مطلقه”.

  در ۹ مهر ماه ۱۴۰۱: “آری خون مظلومان از قهر جبّاران قدرتمندتر و زور مظلومان از زور ستم‌کاران پیروزمندتر است و نیز دین آنها از دین اجبار و اکراهِ ماشین‌گشتی‌ها روشنایی‌بخش‌تر… توانایی‌هایی که به شما [نیروهای مسلّح] محوّل شده برای دفاع از مردم است نه سرکوب؛ برای حراست از مظلومان است نه نوکری قدرتمندان و جبّاران؛ برای آرامش توده‌های میلیونی و بویژه فرودستان است نه تثبیت قدرت صاحب‌منصبان غافل”.

چهار ماه بعد میرحسین در ۱۵ بهمن ۱۴۰۱ بیانیهٔ مشهور خود را منتشر کرد و نوشت: “زایش دلهره‌آور فاصلهٔ طبقاتی، اثرات سیاست‌های ماجراجویانهٔ دشمن‌محور به جای دوستی و همکاری جهانی و منطقه‌ای، فساد گسترده در نهادهای پولی و مالی، خفقان گستردهٔ فرهنگی، فقدان آزادی‌ها و سرکوب وحشیانهٔ زنان و مردان و حتّی کودکان، به ملّت نشان داد که «اجرای بی‌تنازل قانون اساسی» به‌عنوان شعاری که سیزده سال پیش بدان امید می‌رفت دیگر کارساز نیست و باید گامی فراتر نهاد”.

   این بیانیه نقطهٔ جهش و گسستی بود در استراتژی جنبشی که میرحسین از سال ۸۸ با آن همراه بود و اکنون به نهایت منطقی خود می‌رسید و بروشنی مبتنی بود بر برگزاری همه‌پرسی در مورد تغییر یا تدوین قانون اساسی جدید، تشکیل مجلس مؤسسان و همه‌پرسی دربارهٔ استقرار نطامی مبتنی بر ارادهٔ مردم.

  حال در تیر ماه ۱۴۰۴ و پس از تهاجم تجاوزکارانهٔ اسراییل و آمریکا به ایران، میرحسین بیانیه‌ای منتشر کرده‌ که “دوراندیشی مردم” را در”ناکام گذاشتن “نقشه‌های شوم متجاوزان” ستوده، بر حق تعیین سرنوشت همه شهروندان تاکید و اضافه کرده‌است که ساختار کنونی نظام سیاسی نمایندهٔ همهٔ مردم نیست و بنابراین برگزاری رفراندوم قانون اساسی برای تأسیس مجلس مؤسسان قانون اساسی، راه را “برای حقّ تعیین سرنوشت مردم” هموار خواهد کرد. این بیانیه از سوی برخی با این استدلال که در طرح برگزاری رفراندوم، شرایط جنگی را در نظر نگرفته، با انتقاد مواجه شده‌است، در حالی که روشن است موضع اخیر میرحسین در امتداد همان خطّ مشی گسستی است که از سال ۸۸ در پیش گرفته و سابقهٔ طرح رفراندوم نیز به سه سال پیش‌تر بازمی‌گردد. هم‌چنین لحن و گفتار بیانیه نرم و از قضا کاملاً معطوف به درک شرایط دوران جنگ است. به عبارت دیگر او در این لحظه و دقیقه، دعوتی به برپایی یک اعتراض عمومی نکرده بلکه برعکس هشدار داده که حکومت با رؤیاپردازی، واکنش جامعه را تأیید شیوهٔ ناکارآمد حکمرانی خویش نداند و ملّت را دلسرد و بیگانه را امیدوار نسازد بلکه با اقداماتی نظیر آزادی زندانیان سیاسی و تغییر روی‌کردها به توقّعات مردم احترام بگذارد.

  آن‌چه در این نقدها از آن غفلت شده، بی‌توجهی به فضای رادیکال نارضایی در ایران است که چنان‌چه مابه‌ازای روشنی در داخل ایران نتواند آن را نمایندگی کند، سمت و سویی در خارج از کشور خواهدجست و این بدان معناست که پیوسته امکان‌دارد از متن یک جنبش ترقی‌خواهانه، نتایج ارتجاعی حاصل گردد.

  سیری که میرحسین موسوی با صبوری طی کرده‌است، مسیر خلق سیاست بر اساس “جهش و گسست” بوده‌ و هزینهٔ سنگین بیش از ۱۴ سال حصر را در متن این خط مشی پذیرفته‌است.

کارل اشمیت در نظریه “پارتیزان” نشان می‌دهد که چگونه در دوران جدید و با درهم ‌شکسته‌ شدن مرزهای اجتماعی،  همهٔ حوزه‌های زندگیِ روزمرّه به میدان مبارزهٔ سیاسی تبدیل می‌شود. پیش از او گرامشی هم به مفهوم پارتیزان و نیز “جنگ مواضع” و مبارزه‌ای فرهنگی و ایدئولوژیک در جامعهٔ مدنی برای کسب هژمونی توجّه کرده‌بود. خط مشی جنبشی میرحسین نیز یادآور نظریهٔ پارتیزان گرامشی است. گرامشی می‌گفت “زندگی کردن به معنای پارتیزان بودن است… کسی که براستی زندگی می‌کند نمی‌تواند شهروند و پارتیزان نباشد. بی‌تفاوتی، سست‌عنصری، انگل‌وارگی و بزدلی است،  نه زندگی… بی‌تفاوتی وزن مردهٔ تاریخ است… چیزی است که برنامه‌ریزی‌ها را برهم می‌زند و خوش‌ساخت‌ترین طرح‌ها را نقش بر آب می‌کند. ماهیت کریهی است علیه خردمندی و شورش که آن را منکوب می‌کند… من پارتیزانم؛ زنده‌ام و در وجدان‌های ستبرِ هم‌سوی با خویش، طنین تپش کنش‌گریِ شهر آینده‌ای را می‌شنوم که سویهٔ من به برافراشتن بنای آن می‌کوشد”.

ایران فردا