برآمدن رهبری | لئونارد رید
هر انسانی، هر چقدر هم گمنام، عضوی از گروهی از انسانهاست که هم به خوبی و هم به بدی تمایل دارند، و این در ذات امور است که او نمیتواند بدون آنکه دیگران را تا حدّی بهبود بخشد، خود را واقعاً بهبود بخشد. (چارلز دیکنز)
مطالعهی جنبشهای سیاسی مهم یا دگرگونیهای اجتماعی گسترده نشان میدهد که هر یک از آنها -خوب یا بد- توسّط اقلّیّتی بینهایت کوچک رهبری شدهاند. هیچگاه هیچیک از این دگرگونیها با درک عمومی همراه نبوده است و هرگز نباید چنین انتظاری داشت. تمام جنبشها رهبران خود را داشتهاند. همیشه کسی «در پیشاپیش مردم» بوده است؛ همیشه کسی که بیشتر از دیگران دربارهی امور میداند.
با نگاهی به گذشته، درمییابیم که رهبران، از خاستگاههای عجیبوغریبی آمدهاند. هیچکدام از آنها را نمیتوانستیم از قبل پیشبینی کنیم. رهبر یک جنبش تقریباً دو هزار سال پیش در یک آخور زاده شد. اخیراً، رهبر یک جنبش شرارتآمیز، کاغذفروش گمنامی در اتریش بود.
رهبر یا رهبران رنسانس مورد نیاز ما از کجا خواهند آمد؟ من نمیدانم؛ شما نمیدانید؛ خود فرد هم نمیداند، زیرا همهی ما استعدادها و تواناییهایی داریم که از آنها بیخبریم. نکتهای بدیهی وجود دارد: رهبران از دل رنسانس زاده خواهند شد. آنها از جاهای پرشگفتی خواهند آمد؛ از فقرا و ثروتمندان، از طبقهی محروم از بطن زنان و مردان، از میان کسانیکه تحصیلات رسمی کمی داشتهاند و همچنین از دارندگان مدرک دکترا، از کارگران و رهبران صنعتی، از مردم عادّی و روحانیون، فقط خدا میداند از کجا! ما تنها میدانیم که نسل جدیدی از رهبران ظهور خواهند کرد.
چشم امید به سیاستمداران نداشته باشید
برای رسیدن به آن جامعهی آزاد که در اینجا تصوّر میشود، نباید رهبری را که من در ذهن دارم، از میان قدرتطلبان جست. زیرا، همانطور که لرد اکتون هشدار داده است، «قدرت میل به فساد دارد و قدرت مطلق، فساد مطلق میآورد.»
موارد استثنائی را در تاریخ میتوان یافت که شخصی قدرت داشته و سرمست آن نشده است. لورنزو شکوهمند، فرمانروایی فلورانس را به ارث برد. ولی او حاکمی اقتدارگرا و خودرأی نبود. او مانند مدیر اجرایی یک شرکت موفّق، به همه آزادی عمل زیادی میداد؛ در واقع آزادی کامل به همگان میداد. بهنظر میرسد که او حوزهی عملش را به جلوگیری از اقدامات ویرانگر محدود میکرد. از آنجاکه قدرت فرمانرواییاش او را فاسد نکرده بود، موجی از انرژی خلّاق شکل گرفت و فلورانسیها رنسانس را رهبری کردند.
نمونهی دیگر را میتوان در شخص ملکه ویکتوریا مشاهده کرد. او نیز قدرت را به ارث برد، ولی از آن بهطور محدود استفاده کرد. او به انگلیسیها آزادی داد، به این معنا که یک زندانیِ تحتِ آزادیِ مشروط، آزادی دارد. او قدرت کنترل آنها را داشت، ولی آن را رها کرد و انگلیسیها در سراسر زمین گشتند، امپراتوری ساختند، و مردمان به رفاه بیسابقهای دست یافتند.
رهبری باید از مردم برخیزد
با اینحال، این مثالها، تصادفات تاریخی هستند. استثناء هستند. مطمئنّاً در جامعهای که مقامات دولتی بهصورت دموکراتیک انتخاب میشوند، موارد کمی از مقامات منتخب سوءاستفاده از قدرت را رد میکنند و تلاشهای صادقانهای برای محدود کردن خود انجام میدهند.
بنابراین، جامعهی ایدهآل باید بهشدّت مقامات سیاسی خود را محدود کند و هر درجهای از حکمرانی را بهمعنی واقعی کلمه از آنان سلب کند. با چنین کاری، رهبری باید از میان مردم برخیزد. تا زمانیکه در جامعهای اشرافیّتی با اصول والا ظهور نکند، آن جامعه هرگز نمیتواند آزاد باشد.
برای درک مسئلهی آزادی منحنی توزیع نرمال را در نظر بگیرید:

فرض کنید نوار کوتاه در منتهیالیه چپ، نماد اندک مخالفان صریح و مؤثّر آزادی است. فرض کنید نوار کوتاه در منتهیالیه راست، نماد اندک طرفداران فصیح و مؤثّر آزادی فردی و نهادهای قانونی، اخلاقی و معنوی مرتبط با آن است. بین این دو نوار، میلیونها نفر وجود دارند که کموبیش بیتفاوتند، به همان اندازه که بیشتر مردم علاقهای به درک ترکیب یک سمفونی ندارند، به درک ماهیّت جامعه و نهادهای سیاسی آن بیعلاقهاند؛ کسانی که در بهترین حالت، فقط میتوانند «شنونده» یا پیرو یکی از این دو اردوگاه باشند. امروزه خیل عظیمی از این افراد، از اردوگاه چپ پیروی میکنند، زیرا کسانی که در اردوگاه راست هستند، در انجام تکالیف خود کوتاهی میکنند. اهالی اردوگاه راست، آن ویژگیهای جذّابیّت و رهبری را که در توانشان است، بروز نمیدهند. بنابراین، نتیجه میگیریم که حلّ مشکلات مربوط به جامعهی آزاد به ظهور یک فرماندهیِ آگاه و متعهّد به آزادی بستگی دارد.
رهبران آزادیخواه کمیاباند
اگر مشکل آنطور که ما تصوّر میکنیم باشد، جستوجوی رهبران بالقوّهی پایبند به آن اصول اخلاقی، که فلسفهی آزادی و اقتصاد آزاد بر آنها استوار است، اهمّیّت دارد. اعتقاد ما این است که اگرچه این رهبران بالقوّه در هر قشری یافت میشوند، ولی احتمالاً بهاندازهی آهنگسازان سمفونی کمیاباند.
مطمئنّاً درصد زیادی از مستعمرهنشینان آمریکایی قادر به نوشتن اعلامیّهی استقلال، قانون اساسی، منشور حقوق یا مقالات فدرالیست نبودند. فقط یک رهبریِ برجسته از اقشار مختلف جامعه، که تعدادشان کم بود، اصول اساسی یک جامعهی آزاد را درک میکردند. خوشبختانه، برای نیل به آرمان آزادی، مردانی مانند جفرسون، مدیسون، جان جی، ساموئل و جان آدامز، جیمز اوتیس (گویندهی سخن «قانونی که خلاف قانون طبیعی باشد باطل است»)، تام پین، و افراد برجستهای در تجارت و صنهت مانند بنجامین فرانکلین (چاپخانهدار)، رابرت موریس (بانکدار)، جان مارشال (وکیل)، بنجامین راش (پزشک)، چارلز کارول (وکیل و تاجر)، جورج میسون (وکیل و کشاورز)، جیمز بودوین و جان هنکاک (بازرگان) وجود داشتند.
آنچه کشور ما نیاز دارد، زایش دوبارهی تفکّر و رهبری ممتازی است که پیشتر در ساخت آمریکا نقش داشته است، رهبری که بتواند رویای دیرینهی آزادی را در قالب اصطلاحات معاصر بیان کند. چیزی کمتر از این به کار نخواهد آمد.
حال، باید بپرسیم: چگونه باید این رهبری را پرورش داد؟ به همان اندازه که بیان آن ساده است، دستیابی به آن نیز دشوار است. بیایید هر یک از ما تلاش کنیم تا به قلّههای درک و صراحت بیان دست یابیم که دیگران -هر چند اندک- بهدلیل الهامبخشی هرچند ناچیز ما، به انجام همین کار جذب شوند.
راهحلّ مشکل ما در گرو ظهور هزاران متفکّر، نویسنده، سخنران خلّاق است -نمونههایی از فداکاری برای آزادی. معیار واقعبینانهای برای خودارزیابی وجود دارد؟ به این پرسش پاسخ دهید که «آیا من در حال پیشرفت هستم؟»
فردِ در حال بهبود، دانستهها و یافتههای خود -حقایق، شواهد، ایدهها، استدلالها- را به هر قشری از جامعه ارائه و اشاعه میدهد. اگر ما بهبود خود را نشان دهیم، تمام کسانیکه به آزادی تمایل دارند و در پیرامون ما هستند، جذب پیشنهادهای بهبودبخش خواهند شد. این قانون جذب تنها قدرتی است که هر کسی برای نشان دادن راه رسیدن به سطوح بالاتر درک و فهم به دیگران نیاز دارد. ارتقاء دیگران ویژگی بارز فرد در حال بهبود است.
◆ منبع: عناصر رهبری آزادیخواهانه (۱۹۶۲)