ایدهی “مشروطه خواهی” از خواست بزرگ “عدالتخانه” بیرون آمد. خواندن تاریخ به ما یاد میدهد رد تازیانهها را تا جراحت درون پی بگیریم ، اما خواندن همین تاریخ به ما ایرانیان هنوز نیاموخته است که در جنبشها و تحرکات سیاسی از آن آزمودهها درس بگیریم و خطای دیروز را تکرار نکنیم.
تقاضای “عدالت خانه” جستجوی قانون بود در برابر سیطرهی شرع بر “آیین قضا” ، و قاضی در آن ایام نه به عدالت بشری بلکه به حکم شریعت داوری میکرد. از بطن تمنای عدالت بود که هوای آزادی در سر ایرانیان افتاد . مشروطیت میخواست کنستتوسیون را حاکم کند تا در ممالک محروسه به ضربِ چکشِ قانون اساسی، دولت و ملت تابع اصولی امروزین باشند . به نظر میرسد سیصد سال بعد از سان مارینو ، مراد ایرانیان در توشیح سلطان بیمار ایران به کنستیتوسیون مجال ظهور یافته باشد. مرور ایام چنین حکایت میکند که چنان که آرزوی ما بود نشدهاست .
هنگامی که مذهب جای سنت مینشيند و میراث فرهنگی و ملی را مصرف ناکجاآبادهای آیینی میکند ، بعید نیست که عدالت خانه شکل نگیرد و خانهی ملت توپ باران شود.
با این وصف ، مشروطیت ، گر چه به شرافت ورسمیت تقنین دست یافت ، صاحب مجلس و منزل شد ، وکیل و مُشیر پیدا کرد ، اما نه به حاکم توانست نهیب بزند و زینهار گوید، نه به مردم توانست حلاوت نعمت قانون را بچشاند.
قانونِ زندگیِ ایرانیان ، همچنان در خیابان طویل روزهای آغازین انقلاب عدالتخانه گیر است. هنوز صدای شلاقهایی مویین که بر کف پا و پشت بازاریان میخورد ، به گوش میرسد و تن و وجدان را به هول میهراسانَد. تجربهی یک قرن و چندی که از بعدِ امضای سلطان رنجور قجر در اختیار ماست ، به هزار زبان میگوید مشروطه کردنِ دولت و قدرت در سرزمین خشک و نیمه بیابانیِ ما ناممکن است ، مگر آنکه “قدرت مطلقِ” مستور در نیروی نهفتهی دینیاران و مخفی در خشم و نفرت توده ، همپای حدگذاریِ سلطنت مطلق شهریاران ، تحت نظارت و کنترل دائم قرار گیرد. برای کشور ما وصول امر و اصل مشروطیت امری مرکب و چندجانبه است. درست که، آنچه مشروطهی دولت و حاکم بر آن است ، قانون اساسی است ، لیکن آنچیزی که دینیاران را نیز حد و مرز میبخشد و مشروط میکند، خروج از عرصهی عمومی و حضور بیمداخله کار معنوی در حیطهی شخصی شدهی آدمیان است ، و آن قانون هم که تودهها را از خشم ویرانگر میرهاند و برای یک زندگی مدنی میپروراند ، مشروطهی “آگاهی” بر زندگی است.
مشروطیت هنوز زنگ هشدار میزند و درنگ هشیاری را از ما تقاضا میکند. اینک نیک میدانیم و از زخم آزمودن آن نرهیدهایم که ثروت و میراث سنت و فرهنگ را میتوان مصرف شریعت کرد – که به حکم آن مرزهای مشروطیت را تا دوردست به عقب راندهایم- هم نیز میتوان قانون را هم خرج کینورزی و ستیز کرد و از خانهی مدنیت به بیرون افتاد.تاریخ ستم و حکومت مشروط نشده، ما مردمان را ، قانون ، زندگی و آیندهی در دسترس ما را دور زده ، و از یک حیات عادلانه و متعارف بی بهرهی مان ساخته است. از مشروطه باید آموخت قانون برای زندگیست ، اما زمانی برای یک زندگیی متعارف ، مدنی و عادلانه به قدر کفایت سازنده و آفرین است که “فکر” و “روح” مشروطیت در نهاد فرد فرد ما عمل کند .
حالا تا هنوز همچنان از سرزمین ما آواز عدالت خانه و آزادی بلند است. هر چند مهم است که قدرت فائقه این صدا را تعلیم گیرد ، بشنود و تسلیم حکم قانون شود ، ولیمهم تر این است که مردمانِ ما روح آزادگی را بر مقررهی بندگی امتیاز دهند و اگر حاکم کنستتوسیون را تن نمیدهد ، ما این قانونهای بزرگ بشری را نیک بیاموزیم و از انتقال معارف ایجاد عدالتخانه و آزادی خواهی به همدیگر دریغ نکنیم.
مشروطه کردن حکومتها مادام که مشروطه کردن روح جمعیی ما رونق و نُضج نگیرد مقدور نیست. مشروطیت یک شروع است. به تداوم آن در جان اجتماعیِ خود احتیاج مبرم داریم.
تاریخ مشروطیت را باید آموخت تا به کمک این خرد جمعی ، تاریخ ستم و سیطره نتواند در صورتهای دیگری بر سرانجام و فرجام ما غالب آید.
ایران فردا