مریم ده سالش بود و عاشق نقاشى كشيدن. هر روز با خواهر ۸ سالهش با ترازوهاشون میرفتند یه گوشه شهر مینشستند تا کمک خرج خانواده باشند. اعتیاد پدر، جبری بود که باهاش بزرگ شده بودند و کودکیشون رو ربوده بود. هشت خواهر و بردار دیگهش هم همه برای گذروندن زندگی خانواده کار میکردند.
ازش خواستم تا برای ما هم یه نقاشی بکشه. چشماش از خوشحالی برق زد. وقتی نقاشی میکشید انگار تو یه دنیای دیگه بود. دنیای آرومی که تو اون نه خبری از اعتیاد پدر بود و نه کار اجباری خودش و خواهرش. شاید برای همین حتی روی ترازوش هم نقاشی کرده بود.
🔸تموم که شد کاغذ رو اوورد بالا و پرسید: خوبه؟ بهش گفتم: اره عالیه. پرسید: بازم نقاشی بکشم؟ گفتم: آره عزیزم، فقط این دفعه آرزوتو برای ما بکش. آرزوت چیه؟
چند دقیقه بعد کاغذ نقاشی رو بهمون داد و گفت: اینا، آرزوم اینه، یه دست لباس و یه جفت کفش، آخه نزدیک عیده و دلم میخواد منم مث بقیه بچهها لباس نو داشته باشم!
گزارشی از مرحله شناسایی طرح کعبه کریمان
سهیم باشیم در تحقق یک عید واقعی برای کودکان سرزمینمان:
donation.sosapoverty.org/kabekariman
🆔@imamalisociety