سالها پیکار، آرزو پشت آرزو، پشتکار عیاران ایران، تا روزی یک سازمان با برنامه از دل خواست های تلمبار شده ملت رخ بنماید. از پی چهل سال آزگار، شورای گذار با توشه ای پر از تجربه سازمان گرفت تا امید را نوید دهد، تا خیال رهایی را به زوال نسپارد، تا از دریغ گفتن و محال خواندن درگذرد؛ و تا کار را به عمل درآورد. باری، ایده ها آزموده و پخته شده اند؛ اما هنوز یک پرسش بجا مانده است؛ چگونه؟ معمایی که پاسخش روشن است، اما انگیزه نوشتن آن هنوز به اراده در نیامده است.
شورا چگونه باید مدیریت گذار را در عمل پیاده کند؟ آن نقطه عطف تحول را چگونه و از رهگذر کدام استراتژی و تاکتیک ها می توان فراهم آورد؟ آیا ما هنوز اندر خم پس پس کوچه کندوکاو گذاریم و یا داریم ریل های پایانی پلتفرم امید را می کاریم؟ گیر کار کجاست؟ آن حلقه مفقوده را در همپوشی با کدامین نیروی سیاسی باید جست و چه چهره هایی را باید کنار هم آراست تا فصل الخطاب رهایی بخوانند؟ آنچه در پی می آید، اولویت پرداختن به پرسش بالا را بهتر بچشم می آورد.
– نخست: راهبرد و راهکار شورا، مدیریت ساختار گذار است
ذره ای تردید در آرمان مدیریتی شورا، با اصل موجودیت آن در تعارض قرار می گیرد. فلسفه وجودی شورا تصمیم سازی است. تصمیم سازی برای چه؟ روشن است، برای اداره و مدیریت یک روند؛ برای بازداشتن و پیشگیری از تحول و دگرگونی ناخواسته ناشایسته. هر شورایی، در هر سطحی و به هر سبکی، چه در اجتماع انسان بدوی و چه در جامعه انسان مدرن امروزی می خواهد از راه هدایت، مدیریت و کنترل، امور را سامان دهد؛ و اگر نه، دلیلی نیست برای پدید آوردن یک شورا. از اینرو، دلیل وجودی شورای مدیریت گذار چیزی نمی تواند باشد مگر آنکه بخواهد روندی را بسوی هدفی بزرگ مدیریت کند.
اینکه برخی اشکال می گیرند از چه رو و به چه حقی شورا نام مدیریت را برای خودش یدک می کشد؛ مانند همان هجوی است که آخوند- سپاهی های تهران بدان می پردازند. آنها می گویند جریان ها و خط و خطوط سیاسی نباید قدرت محور باشند. آنها به حزب و تحزب حتا در ضعیف ترین شکلش آلرژی دارند. چنین بود که حزب خود ساخته جمهوری اسلامی را بر نتافتند. از آن پس هم، من نمی شناسم اگر حزبی شناسنامه دار در حلقه های تحجر و تکبر حاکمیت سر بر کشیده باشد. آنها نظام هیئتی و تنها و تنها یک سازمان هرمی را می پسندند- بمباران تخدیر توده ها از منبر به پا منبری؛ و اینگونه است که در جمعه و جماعتشان فخر فروخته، سلسله جلیله روحانیت را تکریم و ملت -عوام- را به پشت میله های جدایی، تحریم می کنند. آنان با نام حزب مشکل دارند چه رسد به مرام آن؛ چون حزب می باید در پی ترسیم و تحکیم قدرت و مدیریت کشور باشد. اما، ما ملت می بینیم که آنها بندگان حقیر مال و منال و نام و مقام هستند.
می خواهم بگویم اگر نپذیریم و به جد نخواهیم که شورا را بسوی وظیفه مدیریتی آن بکشانیم، بازی را باخته ایم؛ به هزینه که؟ به هزینه خودمان؟ نه؛ که به هزینه فردای ایران و ایرانیانی که امروز براستی در زندانند.
می خواهم بگویم اگر شورا نتواند در یک فرایند میان مدت، حلقه فراجناحی مدیریت عمل را سازمان دهد به همان سرنوشت اصلاح طلبان دیروز و انفعال طلبان امروز دچار خواهد شد.
اگر چه، گنگستر- آخوندهای ایران چهار دهه است که ایران را به روال قاجاری و با پخمگی و بی عاری مدیریت کرده اند، سلطنت روحانی آنها کمی ازمکاری و شیادی عباسی های تاریخ ندارد. آنها رگ خواب ملت و ضعف ها و مشکلات نیروهای سیاسی را می شناسند و متأسفانه باید پذیرفت که در پی هر فاجعه که بار آورده اند بیشتر فن موج سواری و بازیگری آموخته اند. با اینهمه، تاریخ نشان داده است که مکاران، جانیان و خیانت پیشگان، بیش و پیش از هر نیروی مخالفی، خودشان زمینه فروپاشیشان را فراهم می سازند. بگمانم، سلطنت منحط ولایی امروز ایران به این سرنوشت نزدیک شده است؛ البته و صد البته، اگر ما بخواهیم نقطه عطف جبر تاریخ باشیم.
– دوم: راه دشوار است؛ اما ناگزیر و بی بازگشت
کار سخت است، کار هر کس نیست، مرد کهنی می خواهد؛ همه می دانیم. اما، چاره ای نیست. راهی جز این نیست؛ قدم آهسته، سقوط است و بس! من خوش خیال نیستم که ندانم کار سیاسی برای ایران بسان بندبازی بین البرز و زاگرس هول انگیز و حادثه خیز است.
من این دغدغه را همواره داشته ام که تکثر دمکراتیک در میان ما ایرانیان به تشتت فناتیک آلوده شده است. این یک نگرانی و احساس خطر جدی است؛ بهانه ای برای دلسردی و دلمردگی ماست. می بینیم که چگونه خواست سالم و صادقانه فدرالیسم را به تیغ لفاظی و زبان بازی زخم می زنند. یکپارچگی ما را به رسم تحمیل اشرافیت سمبلیک در کیش شخص می جویند بی آنکه راهی نشانمان بدهند که چگونه مصالح استانی را به مصلحت ایرانی گره خواهند زد. این درحالیست که یادگار گذشته خوب و بد ما، هوشمندانه و فروتنانه دل در گروی آینده همه با هم دارد. آنسوتر، جماعتی ماجراجو مفهوم ملت را در چهار دیوار کوچک قوم و قبیله معنا می کنند. چه می شود کرد، مرغ ما ایرانی ها یک پا دارد. ناگزیر، همه با هم باید بر همین یک پای خودانگاری راه برویم و سرنوشت یگانه چندرنگ خود را بسازیم.
– سوم: آنچه نکردیم و حال باید سامانش بدهیم
تجربه سه دهه گذشته نشان داده آنگاه که چهره ای پایدار و با پشتکار، در مقام سخنگو و چاره جو برای خواست صنفی و مدنی قد علم کرده، حاکمیت به درد و بلا افتاده و به هیچ روی نتوانسته آن را خفه کند. بیاد آوریم جنبش صنفی کارگران مان را، هر چند پراکنده و چند پاره، بدون بهرمندی از اتحادیه های کارگری قوی و زیر سایه تخریبگر وزارت کار رژیم، تنها از آنرو که سخنگوهای قدری داشته توانسته حاکمیت را تا فرا مرزها بی آبرو و درگیر سازد. این در حالیست که جنبش سبز با آنکه خواست مشخص داشت و نیز برخوردار از حضور گسترده مردمی برای بیش از دوسال بود؛ نتوانسته کاری بکند تا آنجا که بهانه جنبش یعنی اصلاحات به باد فنا رفت. چرا، چون رهبری بلاتکلیف و مذبذب داشت!
بنظر من، شرایط مهیاست. بدنه آگاه و آماده برای مبارزه پیگیر و فراگیر در کار است. جنون ظلم و فساد حاکمیت همراه شده با ضعف و گسست در حلقه های آن. این همان فرصتی است که نباید از کف بدهیم. تنها حلقه مفقوده، حلقه مدیریتی کوچک، مقبول و کارآمد است که بتواند با اتکا به دغدغه های عینی مردم، اعتماد و اعتقاد آنها را بدست آورد.
از دید من، نقطه اتصال جنبش های پراکنده و گسیخته خیابانی- چه از نوع قیام گرسنگان و چه بر خواسته از دغدغه های صنفی، با گسترش و جا افتادن اعتصابات، در ظهور سخنگویی با حکمت قدر قامت است که بتواند دو روند بالا را همپوشی بدهد؛ کسی که حلقه چابک و منسجم مدیریت را برای جایگزینی قدرت سیاسی کشور نمایندگی کند.
می خواهم بر فاکتور کلیدی زمان تأکید کنم؛ عنصری که برای دگردیسی به هیچ روی کم اهمیت تر از هم آوایی ملی و پختگی مدنی نیست. اگر زمان را درنیابیم، اگر بر سرعت حرکت نیافزاییم، اگر قاطعانه و بی فوت وقت با نیروهای کنشگر و نیز با چالشگران مدعی به تفاهم و هم صدایی نرسیم و نتوانیم یک فولکس واگن رهبری بسازیم، آب خواهیم رفت و در سنت تاریخ ذوب خواهیم شد. آنگاه، بار سرخوردگی این ملت خسته بر دوش ما خواهد بود.
خدا را شکر، سر آخر، جامعه ایران از دنبالگردی یک رهبر کاریزما گذر کرده است. گذشته از این، نظام قرون وسطایی ملوک الطوایفی با رنسانس رضا شاهی دیرزمانی است که به فنای تاریخ سپرده شد. رهبر قومی- قبیله ای و نیز رهبر برآمده از کف خیابان بدون برخورداری از اقبال فراگیر ملی هرگز نمی تواند در جامعه چند سطحی و پیچیده ایران قد علم کند. نادر هم که باشد، نمی تواند!