(نکات اصلی مقاله در فارین افیرز)
۱. برخی افراد، از جمله جو بایدن، استدلال میکنند که همه تلاشهای پسامنازعه برای پایدارسازی و بازسازی، که به آن ملتسازی هم میگویند، به باتلاقهایی میانجامد که نیروهای آمریکایی باید کاملا از آن پرهیز کنند. واقعیت این است که شکست آمریکا یک امر محتوم نبود، بلکه واشنگتن از همان آغاز، با اشتباهاتی که داشت، تلاشهایش را به شکست رساند.
۲. مهمترین درسی که میشود از موفقیت مداخلات نظامی این اواخر آمریکا (مثلا در بوسنی و کوزوو) همراه با شکست در افغانستان آموخت این است که حیاتیترین تصمیمسازیها و برنامهریزیها در مراحل اولیه انجام میشوند – و اگر این تصمیمسازیها و برنامهریزیها اشتباه باشند، فرصت موفقیت کاهش مییابد و زمان و منابعی که واشنگتن قصد هزینه کردنشان را دارد، هیچ اهمیتی نخواهد داشت.
۳. ماموریت آمریکا در افغانستان از آغاز محکوم به شکست نبود، بلکه بذر ناکامی نهایی آن بسیار زودهنگام و در سال ۲۰۰۲ پراکنده شد. پس از حملات ۱۱ سپتامبر و تهاجم آمریکا به افغانستان، پیروزی سریع و کم هزینه در جنگ با طالبان این باور اشتباه را در دولت بوش پدید آورد که ماموریت ملتسازی نیز میتواند به همین آسانی باشد. نخستین اشتباه دولت بوش این بود که نتوانست موانع جغرافیایی موجود در مسیر بازسازی افغانستان را به خوبی شناسایی کند.
۴.موقعیت جغرافیایی افغانستان نسبت به آمریکا درست در آن سوی جهان قرار گرفته و علاوه بر محصور بودن در خشکی و غیرقابل دسترس بودن، توسط چندین کشور همسایهی قدرتمند و زیادهخواه مانند ایران، پاکستان و روسیه احاطه شده است. تنها راه ورود نیروها و تجهیزات آمریکایی به افغانستان عبور از خاک یا آسمان پاکستان بود – کشوری که با آمریکا منافع مشترکی در افغانستان نداشت و در پی مقابله با منافع واشنگتن بود.
۵. بهعلاوه، جمعیت افغانستان بهشکل چشمگیری بزرگتر از جمعیت تمام کشورهایی بود که پس از جنگ جهانی دوم هدف تهاجم آمریکا قرار گرفته بودند. نسبت سربازان به جمعیت، عامل تعیینکنندهای مهم در پیروزی هر گونه عملیات پایدارسازی است. دو سال پیش از تهاجم به افغانستان، آمریکا و متحدان ناتو در سال ۱۹۹۹ میلادی از ۵۰ هزار نیرو برای ایجاد ثبات در کوزوو استفاده کردند، کشوری با ۱.۹ میلیون نفر. در حالی که جمعیت افغانستان در سال ۲۰۰۱ حدود ۲۱.۶ میلیون نفر بود و با این وجود، در اواخر سال ۲۰۰۲ تنها ۸ هزار نیروی آمریکایی در کشوری حضور داشتند که جعیتش ۱۰ برابر جمعیت کوزوو بود و هیچ ارتش و نیروی پلیسی نداشت.
۶. اشتباه اساسی دیگرِ دولت بوش این بود که، در مراحل اولیه، هیچ تلاشی برای تشکیل ارتش یا نیروی پلیس ملی افغان صورت نگرفت و امنیت کشور به دست جنگسالاران محلی زیادهخواه افتاد و مقابله با بازگشت جنگجویان طالبان را دشوارتر کرد.
۷. اشتباه دیگر این بود که، هیچ نقطه واحدی برای رهبری اقدامات بین المللی در زمینه بازسازی وجود نداشت.
۸.مهمتر اینکه، سالها طول کشید تا مقامات آمریکایی به این باور برسند که برغم اینکه پاکستان حمایتش از دولت طالبان را متوقف کرده بود، اما هرگز از طالبان به عنوان یک سازمان کنارهگیری نکرده بود. رهبری طالبان و اعضای باقیماندهی این گروه، پس از خارج شدن از افغانستان، به پاکستان پناه بردند و در آنجا احیا شدند، آموزش دیدند، دوباره تجهیز شدند و بعدها شورشی دیگر در افغانستان را آغاز کردند.
۹.مقابله با خیزش دوباره طالبان و ایجاد ظرفیتهای نهادینه در افغانستان محکوم به شکست نبود اگر آمریکا منابع لازم برای پایدارسازی و بازسازی کشوری به بزرگی و موقعیت جغرافیایی افغانستان را در اختیار میگذاشت. در آنصورت، ایالات متحده میتوانست با خرسندی و در حالی که دولتی کارآمد روی کار بود، افغانستان را ترک کند.
۱۰. اما سرانجام، خطاهای سادهلوحانه واشنگتن شرایطی را ایجاد کرد که در آن واشنگتن نه با گزینه شکست و پیروزی بلکه با گزینه شکست خوردن یا شکست نخوردن روبرو شد. واشنگتن میتوانست با هزینهای اندک همچنان طالبان را در محدوده هایش نگه دارد، دولت افغانستان را بهعنوان یک شریک ضدتروریسم شایسته حفظ کند و از پیشرفتهای اجتماعی و سیاسیای که بسیاری از افغانها از آن بهره مند بودند، محافظت کند.
۱۱. اما آمریکا گزینه ترک افغانستان و پذیرفتن ناکامیاش در ایجاد ملتی پایدار – و آیندهای پایدار برای مردم افغانستان – را انتخاب کرد. سه رئیس جمهور آمریکا، پی در پی، با معمایی دست و پنجه نرم کردند که میراث بوش بود. باراک اوباما و دونالد ترامپ ژست پایان دادن به جنگ را گرفتند اما تصمیم نهاییشان این بود که شکست در دولت آنها رخ ندهد. سرانجام بایدن شکست را انتخاب کرد.
https://www.foreignaffairs.com/articles/afghanistan/2021-08-30/afghanistan-was-lost-long-ago