اگر وجدان اخلاقی جامعۀ جهانی بیدار نبود و در برابر تجاوز و ستم طاقتسوز روسیه به مردم اوکراین بیتفاوتی و انفعال پیشه میکرد، آیا زندگی ما انسانها در این جهان میتوانست با سربلندی و افتخار همراه باشد؟
مقدمه
جنگ در اوکراین که با تجاوز روسیه به خاک این کشور آغاز شد، اکنون وارد سومین ماه خود شده است. یورش روسیه به اوکراین و مقاومت دلیرانۀ ارتش و مردم آن دربرابر خشونتهای ضد بشری و ویرانگر روسیه، بار دیگر از سویی جایگاه و نقش نظریۀ واقعگرایی در روابط بینالملل را به میان آورده؛ از سوی دیگر، میزان تأثیرگذاری نظریههای رقیب را مورد پرسش قرار داده است. افزون بر اینها، نقش افکار عمومی در برابر این تهاجم و میزان تاثیراتی که ضد تجاوز و خشونت ممکن است دربرداشته باشد، به عنوان مسئلهای قابل تأمل مطرح شده است. براین اساس، با دو پرسش بنیادین به قرار زیر روبهرو هستیم که در این نوشتار به اختصار به آنها میپردازم:
۱- جایگاه نظریه واقع گرایی و نظریه های رقیب در روابط بینالملل و چگونگی نگرش این مکتبها در برابر افکار عمومی چیست؟
۲- نقش افکار عمومی و میزان تأثیرات آن در مواجهه با تجاوز روسیه علیه اوکراین در چه حدی بوده است؟
واقعگرایی و نظریههای رقیب
در درازنای تاریخ، نظریۀ واقعگرایی، چه با این نام و چه با عنوانهای دیگر، در روابط بینکشورها نقش محوری و اساسی داشته است. در میان واقعگرایان آغازین، میتوان از توسیدید با تاریخ جنگ پلوپونز یادکرد. واقعگرایی در برابر جنگ و صلح، تمرکز اصلی را بر امکانات سختافزاری مانند نیروهای نظامی و دیگر امکانات مادی میگذارد و قدرتطلبی انگیزه و هدف اصلی آن است. یکی از نمونههای شاخص نظریۀ واقعگرایی، کتاب سیاست میان ملتها اثر هانس مورگنتا است.
دربرابر چیرگی این نظریه در روابط بینالملل، به ویژه در سدۀ بیستم میلادی، فیلسوفان و نظریهپردازان سیاسی، با تأمل دریکسونگری واقعگرایی به امور دفاعی و خشونتهای برآمده از آن، در پی عرضۀ نظریههایی برآمدند، با این هدف که دستکم از شدت و حِّدت واقعگرایی و پیآمدهای ویرانگر آن بکاهند. بدینسان در سال 1975 نگرش نوواقعگرایی از سوی کِنِت والتس در نظریۀ سیاست بینالملل مطرح شد که او با این اثر در نظریۀ واقعگرایی به بازبینی و تجدید نظر پرداخت.
در ادامۀ این کوششهای نظری، میتوان از چند مکتب فکری نام برد: نظریۀ انترناسیونالیسم لیبرال، نظریۀ انتقادی که به آزادی و ارزش دموکراسی گفتوگویی تأکید میگذارد و هابرماس چهرۀ اصلی آن است، نظریۀ بَرسازی که عوامل غیرمادی مانند اخلاق، هنجارها، انساندوستی و دموکراسی را در کانون توجه خود قرار میدهد، مکتب انگلیس با تمرکر به ساختارهای هنجاری، فکری و هویتی، همتراز با ساختارهای مادی، و نظریۀ پساساختارگرایی که مداخلۀ بشردوستانه در منازعات، گرسنگی، محیط زیست، ملیتگرایی و هویت، از دغدههای اصلی آن است و از اندیشههای نیچه و میشل فوکو توشه برگرفته است. پساساختارگرایی برای نظریههای همسو مانند زنباوری(فمینیسم) نیز برانگیزنده و راهگشا بوده است.
میتوان گفت که نظریههای رقیب که با هدف تعدیل و اصلاح نظریۀ واقعگرایی پدید آمد، توانست در ساحت نظر و نیز در میدان عمل، دربرابر سیطره و یکهتازی واقعگرایی به چالش برخیزد و به تدریج برای سیاستورزی انسانگرا، اخلاقی و فرهنگی جا باز کند. آنچه نیاز به تصریح دارد آناستکه به رغم زیر سؤال رفتن واقعگرایی به عنوان نظریهای یگانه و ممتاز در روابط بینالملل و تعدیل نسبی آن، هنوز این نظریه جایگاه خود را در جهان سیاست و روابط بینالملل حفظ کرده و در منازعات میان کشورها عامل تعیینکننده و نهایی است.
مدیریت ارتباطات، ماهنامه تحلیلی، آموزشی و اطلاع رسانی، اردیبهشت ۱۴۰۱، شماره۱۴۴