آینده‌ام کو؟ حامد سَرو

از ته مانده‌های دهه‌ی شصت و نزدیک به دهه‌ی هفتاد هستم، نه کاملا غریبه با فضای فکری و جَو حاکم بر دهه شصتی‌ها و نه چندان پیوند عمیق با دهه هفتادی‌ها. چیزی میانه‌ی این دو. نسل آموزش دهنده‌ی من در مدارس، معلمانی بودند که تحت تاثیر و سلطه ‌ی ایدئولوژی اسلام فقاهتی و با افکار مخدوش و ضدیت با غرب و غرب گرایی و مفاهیمی از این دست بودند. سر صف فریاد مرگ بر آمریکا سر میدادیم، دهه‌ی فجر، کلاس‌ها را آذین می‌بستیم و هر روز صبح قبل از ورود به کلاس دعای فرج می‌خواندیم بلکه امام زمان زودتر ظهور بکند و عدل و داد را در جهان بگستراند!

آن زمان درک درستی از آنچه که میکردیم و اتفاق می‌افتاد نداشتم، کودکی بودم بازیگوش و در دنیای کودکانه و معصومانه‌ی خود سِیر میکردم، ذهنم عاری بود از هرگونه جنگ و نفرین و نفرت. هیچ سیاستی را نمی‌شناختم، اما خیلی زود من را وارد سیاست کرده بودند و هرآنچه انجام می‌دادم بر حسب اجبار بود و تکلیف. به ما یاد داده بودند که اینگونه باشیم. پیرو باشیم، مطیع و فرمانبر باشیم. هرچه از بالا دیکته می‌شود درست است و هیچ شک و شبهه‌ای درش جایز نیست. “استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی”،”نه شرقی نه غربی” و “آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو” شعارهای حک شده بر در و دیوار مدرسه بود و ما که نمیدانستیم داستان چیست آنها را می‌خواندیم و تکرار میکردیم.

من از زبان هم نسلان خودم سخن می‌گویم، نسل بلاتکلیف و سر در گم، نسل شعارهای بی شعور، نسل تنش و تحریم و تهدید، نسل آشنایان ناشناخته و نسل فراموش شده و بی آینده. آری من از زبان این نسل می‌گویم.

گذشته را به دوشم نهادند، حالم را گرفتند و آینده ام را دزدیدند، و مرا در برزخ رها کردند. برزخی به وسعت جهان، جهانی پر از شگفتی که من از درک آن عاجز بودم. ایدئولوژی را به خوردم دادند، برایم دشمن ساختند، عقاید فاشیستی در ذهنم فرو کردند و من را تحویل جامعه دادند.

اما امروز کجا ایستاده‌ایم؟ من و تمام آن معلمانی که از کارخانه‌ی آدم سازی جمهوری اسلامی بیرون آمدیم و پرورش یافتیم کجای این معادله و ماجرا هستیم؟

من یقین دارم همان مدیر و معلمی که به ما یاد دادند فریاد بزنید “مرگ بر آمریکا”، امروز در تجمع معلمان و بازنشستگان فریاد می‌زنند “دشمن ما همین‌جاست، دروغ میگن آمریکاست. ” من شک ندارم همان معلم ریاضی که گوش مرا برای یاد نگرفتن درسش تاباند، امروز گوشش به اخبار تلویزیون و رادیوی ماشینی‌ست که با آن کار می‌کند، برای اینکه ببیند اضافه حقوق ها را کی می‌ریزند تا بلکه بزند به زخمش.

من شک ندارم آن معلمی که سیلی‌های جانانه نثار من و همکلاسی هایم می‌کرد، امروز صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌دارد و حفظ آبرو می‌کند. من شک ندارم آن معلمی که به ما میگفت آینده از آن شماست، در این کشور بمانید و مملکت را بسازید، امروز برای مهاجرت فرزندش به این در و آن در می‌زند تا بلکه او را از این نکبت و مصیبت برهاند. من شک ندارم آن معلمی که به من می‌گفت “تو هیچی نمیفهمی” امروز در تجمعات شعار می‌دهد”چه اشتباه کردیم که انقلاب کردیم” و آن معلمی که به زور ما را در نمازخانه وادار به نماز خواندن می‌کرد، خودش امروز به اکراه و بنا به رودربایستی‌ای که با خدا دارد نمازش را می‌خواند.

اما با همه آن شعارها نه آمریکا نابود شد و نه امام زمانی ظهور کرد و نه راه قدس از کربلا گذشت و نه ما به استقلال و آزادی رسیدیم. ما ماندیم با دردهایمان، با زخم هایمان، با همه‌ی آن چیزهایی که در مغزمان فرو کردند. از ما مشتی انسان حسرت به دل به جا گذاشتند، حسرت یک زندگی در آرامش، حسرت یک سفر بی دغدغه، حسرت یک کار مطمئن، حسرت یک سفره‌ای که سیرمان کند، حسرت یک دل خوش…

من امروز حالِ آن کودکی را دارم که دستش از دست مادرش در خِیل عظیم جمعیتی رها شده، یا کودکی که صبح از خواب برخواسته و خود را در خانه‌ای بزرگ، تنها می‌بیند و یا همان پسر بچه‌ای که به مدرسه‌ای جدید رفته و هیچ همبازی و دوست و رفیقی ندارد.

من سرشارم از احساس ترس و تنهایی، سرشارم از نا امیدی و بی پناهی، سرشارم از بغض، از کینه و تنفر. نفرت از هرآنچه که مرا از من جدا کرده، از هرآنچه و هر آن‌کس که آینده‌ی مرا ربوده است .
کاش کسی می‌بود که می‌پرسیدم پناه من کو؟ آینده ام کو؟ کجاست؟

میدانم که جوابی برایش نیست. فقط میدانم آینده‌ام را آن دو پیرمردی دزدیدند که عکسشان از ابتدا تا انتهای تحصیلم بالای تخته سیاه کلاس نصب شده بود.

@Hamed_sarv88

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»