برای شکستن بنبستسیاسی ما نیاز به «فداکاری» داریم
گستردگی بازداشتها حاکی از آن است که حکومت هر روزه با عرصه گستردهتری از چالشها و اعتراضات اجتماعی مواجه میشود. در دهه شصت حکومت در اکثریت و ما مخالفان در اقلیت بودیم. مخالفان نیز عموما سازمانهای سیاسی و نخبگان روشنفکر بودند.
اینک اما حکومت در اقلیت است و ناراضیان نیز صرفا نخبه های سیاسی نیستند، اقشار مختلف و تودههای مردماند. حکومت دچار سرگیجه شده که چکار کند تا اوضاع از دستش خارج نشود. سال ۶۷ در حالی که حکومت هم جامعه و هم زندانها را در کنترل داشت اما در وحشت از آیندهی بعد از فوت آقای خمینی دست به نسلکشی زندانیان سیاسی زد. اینک دست حکومت برای این نوع تصفیه ها هم باز نیست.
در شرایط کنونی از یکسو حکومت سرکوب میکند ولی نمیتواند صورت مسئله اعتراضات را پاک کند؛ از سوی دیگر مردم نیز اعتراض میکنند ولی زورشان به حکومت نمیرسد. گویی سیاست قفل شده است. حکومت به دلایل مختلف نمیتواند خشونت دهه شصت و جنایت شصت و هفت را در زندانها به کار ببرد. زندانها هم از دستشان خارج شده است. زندانیان زیادی مرتبا از درون زندان مقاله و بیانیه مینویسند و اعتصاب میکنند.
یک تفاوت انسانشناختی مهم بین دهه شصت و زمان کنونی وجود دارد؛ اگر نگاه به زندگی را به سه دسته تقسیم کنیم: زندگی «برای خود»، «برای ما» و «برای دیگری»؛ آرمانخواهی فعالان سیاسی و روشنفکران آن دهه آنها را از هزینه-فایده کردنهای شخصی و زندگی برای خود، رها میکرد و به سمت زندگی برای دیگری و فداکاری تا پای جوخههای اعدام و چوبههای دار میبُرد. امروزه اما «زندگی برای خود» وجه غالب (نه البته مطلق) در جامعه است.
ما نیازمند «اندیشههای انگیزهبخش» برای شکستن قفل سیاست در ایران هستیم. هماکنون زنان برابریخواه (که اندیشه انگیزهبخش فمنیستی در پس ذهن دارند)، جلوی صف تلاشگری و پرداخت هزینهاند. حق خواهی مادرانه نیز اندیشه انگیزهبخش دیگری است. جنبش دادخواهی عمدتا جنبشی زنانه است که حاضر به تلاشگری و هزینهپردازی است.
از این نوع اندیشههای انگیزهبخش میتوان به برابریخواهی زنانه (فمنیسم) و ملیگرایی وطندوستانه اشاره کرد. متاسفانه شاهد این هستیم که گشت ارشاد مادرِ ضجهزنی را از جلوی ماشینش پرت میکند ولی ظاهرا اطرافیان صحنه بیحسّ هستند.
تا «بحران انگیزه» با تبدیل «زندگی برای خود» به «زندگی برای ما» حل نشودِ، بعید است قفل سیاست (و معضل عدم تناسب قوا) در ایران حل شود. مصلحت اندیشیهای هزینه- فایدهای فردگرا در دو حالت شکسته میشود: یکبار در حالت عصبانیت. وقتی انسان عصبانی میشود ممکن است در همان لحظه دیگر هزینه- فایده نکند و با فرد قویتر از خودش هم درگیر شود. جامعه نیز وقتی عصبانی میشود ناگهان دست به شورش خیابانی میزند. حالت دوم وضعیت ماندگارتری است و آن موقعی است که یک اندیشه انگیزاننده پشت اعتراضات است و افراد را از زندگی برای خود به زندگی برای ما (و شاید هم زندگی برای دیگری)، سوق میدهد و آماده پرداخت هزینه میکند.
برای شکستن بنبستسیاسی ما نیاز به «فداکاری» داریم. این درد مشترک هرگز جدا، جدا درمان نمیشود. دشوار زندگی، بی رزم مشترک آسان نمیشود.
گفتگوی رضا علیجانی با بیبیسی
https://t.me/rezaalijani41