۱) فضای غیررسمی میان دانشجویان احتمالاً بیشترین امکانات را برای هر زن دارد. ممکن است کسی بگوید اینگونه نیست و همچنان غیبت زنانگی در این جمعها مشاهده میشود و در بسیاری مواقع دانشجوی زن در موقعیتی فرودست نسبت به دانشجوی مرد قرار میگیرد. مثلاً باید در مناسبات پیچیدهتری جذب فعالیتهای دانشجویی شود، کمتر پیش میآید که سخنش بُرندگی دانشجوی مرد را داشته باشد و اصطلاحاً مؤثر سخن بگوید، احتمال اینکه سِمت و پُستی در اختیار بگیرد اندک است و غیره. با این حال، در قیاس با دیگر سطوح مواجهه در فضای زیستی دانشگاه، فضای غیررسمی میان دانشجویان جایی است که حتی اگر تبعیضی علیه زنی اعمال شود، امکان اعتراض بیشتر است. صداها شنیده میشود و عدهای درصدد برمیآیند تا تغییری در شرایط ایجاد کنند یا جمع و تشکلی را که برای زنان اعمال محدودیت میکند در حاشیه قرار دهند. البته به سنت میان تشکلها نیز بازمیگردد. بعضی از تشکلهای دانشجویی زنمحورترند. هرچند همین سنتها هم در سالهای اخیر بسیار مورد نقد قرار گرفتهاند و میتوان مشاهده کرد تشکلهایی که زمانی برای ورود زنان دستورالعمل رفتاری و پوششی تعیین میکردند امروزه تا چه میزان در برابر این ورود گشودهترند. پویایی بیشتری بر این فضاها و مکانها حاکم شده است چرا که هم بیش از گذشته از فضاها و فعالیتهای برابریطلبانه بیرون از دانشگاه تأثیر میپذیرند و هم اقتدار کمتری برای ممانعت از تغییر بر این فضاها حکمفرماست. در واقع، مکانیزمهای متصلبکننده فضا مثل سابق فعال نیستند. در نتیجه ممکن است امکان تغییر تشکلها در زمان حضور اشخاص معینی بیشتر باشد. شاید بتوان گفت که از منظر برابری جنسیتی، مهمترین مجال تمرین زیست برابریطلبانه در دانشگاه را فضاهای غیررسمی، دور هم جمع شدنهای دانشجویی، مکانهای کمتر رسمی و تشکلهای دانشجویی فراهم میآورند.
۲) فضای کلاس درس فضای یادگیری و مشارکت است. البته باید چنین باشد، اما این فضا کمتر دیده میشود. اگر از ما بپرسند که در سالهای دانشجویی تجربه کدام کلاس درس برایمان آموزنده بوده یا در چه کلاسی مشارکت ما در پیشبرد درس مؤثر بوده، احتمالاً موارد انگشتشماری را به خاطر میآوریم. فرایندهای جذب و تداوم تدریس استادان، دستکم در علوم انسانی و از آن بیشتر علومِ ماهیتاً انتقادی، وابسته به مسائل امنیتی است. استاد هر چقدر هم اخلاق غیرحرفهای از خود بروز دهد، از مسائل علمی (تقلب رساندن و امثالهم) تا مراوده با دانشجویان (انواع و اقسام آزاررسانی)، تا زمانی که نیروهای امنیتی با او مشکلی پیدا نکرده باشند، و آسه برود و آسه بیاید، میتواند خیالش راحت باشد که کرسیاش را حفظ میکند. بنابراین شاخص تعیینکننده برپایی کلاس درس آن است که حساسیت امنیتی نداشته باشد و بقیه مسائل کاملاً در حاشیه است. چه بسیار استادانی که با کیفیت تدریس بهتر نسبت به استادان همردیف خود از حضور در کلاس درس منع میشوند و چه بسیار استادانی که بهرغم اثبات تخلفات گسترده علمی و آزاررسانیهای رفتاری همچنان در کلاس درس حاضر میشوند. جدا از این امر، عاملی که اقتدار را برای همیشه تضمین میکند و همواره چون پیشزمینهای لازم و بنابراین ضروری جهت اعمال نابرابری در کلاس درس کارگر میافتد، آنچه به طور خاص تجربه زنان را از کلاس درس متفاوت میکند، بیشتر به قدرت بیانگری برمیگردد. به اینکه احتمالاً هم خود زنان پیشاپیش برای صحبت در کلاس و مشارکت در بحثها سختگیرتر از دانشجویان مرد هستند و هم اشتباه آنان در صحبت کردن و اظهار نظر کردن بیشتر دیده میشود. در واقع انگار چشمان ناظر بر زنان تیزبینتر است و مؤاخذهجویانهتر عمل میکند، چه از جانب استاد و چه دانشجویان. اقتدارورزی استاد نسبت به دانشجویان زن و مرد در کلاس درس همسان نیست. از زنان کمتر انتظار میرود که نظر خود را بیان کنند یا توان علمی خود را به نمایش بگذارند و مسائلی از این دست که هر یک میتواند شاخص میزان مشارکت در پیشبرد درس باشد.
۳) ارتباط با استاد ذیل فضای کلاس درس نمیگنجد. مختصات حاکم بر رابطه با استاد به گونه متفاوتی در ایجاد نابرابری و فضای ناامن برای دانشجوی زن ایفای نقش میکند. اگر استاد مرد باشد، گویی یک پدر ثانی برای دانشجوی زن تولید شده است. صدای اعتراضی که چندی پیش از دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی در مورد قلدرمآبی و انواع آزاررسانی استادان بلند شد و حمایت دانشجویان دیگر دانشگاهها را ضمن حمایت انجمن جامعهشناسی طلبید، در واقع یک سمت ماجراست و باید تصدیق کرد که سمت دردناکتر و تهاجمیتر آن است. اما سویه دیگری نیز از مواجهه زنان دانشجو با استادان وجود دارد که نمیشود گفت صرفاً تجربهای مختص زنان است، چنانکه تجربه قلدری نیز تجربهای انحصاری نیست، اما وجوه آزارندهتری در نسبت با زنان به خود میگیرد. این بُعد، بُعد حمایتگرایانه و درعینحال اقتدارگرایانه مناسبات با استاد است. در این حالت، قلدری پنهانتر، ظریفتر و با سویههایی نهچندان آشکار در جریان است. در این دست مناسبات، استاد سلطهای مهربانانه بر دانشجو دارد و با انواع و اقسام تاکتیکها، از شرمندهسازی تا پرخاشگری به میزان لازم و در موقع مناسب، رابطهای نابرابر را با دانشجوی خود پیش میبرد. اگر او استاد راهنمای پایاننامه دانشجو نیز باشد، او موظف است کارش را آنچنان که استاد میخواهد پیش ببرد و هر گونه اعلام استقلال میتواند تبعات ناخوشایندی برای دانشجو بهدنبال آورد. چهبسا استادانی با برقراری این مناسبات استقلال رأی دانشجو را خدشهدار و گونهای رابطه پدرـدختری را با شکل و شمایلی متفاوت بازتولید میکنند. به نظر میرسد از شر پدر خشن زورگو راحتتر میتوان خلاص شد تا پدری مهربان اما همچنان پدر و مقتدر. در این مناسبات، دانشجو تنهاست. در واقع هیچ ارگان حمایتی و ملجائی وجود ندارد، و اگر فضای گروه آموزشی هم عاری از اخلاق حرفهای و تماماً درگیر مناسبات خویشاوندسالارانه۱ باشد، چنین حمایتی کاملاً نامحتمل است، دستکم تاکنون چنین بوده است.
مسئله دیگری نیز در این سطح وجود دارد که اشاره به آن مفید است. در فضای غالب دانشگاهی، استاد بودن قسمی پایگاه ثابت است و استاد در مقام حکیمی داناست که نبض بیمار را میگیرد و دردش را میگوید. در این بین دانشجو معمولاً ساکت است یا در بهترین حالت علایم درد را از خودش نشان میدهد و استاد را در یافتن منشأ درد و نشان دادن مسیر درمان راهنمایی میکند. دانشجو بودن نیز یک موقعیت ثابت است. دانشجو نادانی است که قرار است از قِبَل بهره بردن از معرفت استاد طی طریق کند. هرچند این الگو در برخی جاها دستکاری شده، به نظر میرسد که همچنان الگوی غالب است. برای رسیدن به مناسبات برابر با استاد، پیش از همه نیاز است که استاد دیگر در مقام حکیم دانا نباشد. ما به تعبیر رانسیری به آموزگاران نادانی نیاز داریم که خود در فرایند آموزش و یادگیری بیاموزند. آموزگار نادان دیگر مشرف به میزان نادانی دانشجو نیست و گمان نمیکند که عنان آموزش و طی طریق از نادانی به دانایی در دست اوست. اگر دانشجو در موقعیت نادانی بیشتر است، او نیز در مقام نادانی کمتر قرار دارد. در این حالت دیگر دانایی متضاد نادانی نیست بلکه صرفاً نادانیِ کمتر است. این بستر لازم است تا بتوانیم از شر استاد ـ پدر مقتدر خلاص شویم. در واقع حرکت از آموزگار دانا به آموزگار نادانی که خود درگیر آموختن است شرط ضروری چنین خلاصشدنی است. امری که با توجه به آنچه در مورد دوم گفته شد بس بعید به نظر میرسد. با این حال ترسیم افق آن بیهوده نیست.
۴) در مواجهه با حراست دانشکده/دانشگاه، زن بودن مخاطره بیشتری ایجاد میکند. چهبسا که هر کدام از ما، بسته به اینکه کدام دولت بر سر کار بوده و یا رئیس دانشگاه چه کسی بوده، تجربه کردهایم که بهدلیل پوششی که داشتهایم برایمان دردسر درست کردهاند. یا نتوانستهایم از حراست دانشگاهی رد بشویم چون بر فرض دستورالعمل پوشش یک دانشگاه با دانشگاه دیگر یا یک دانشکده با دانشکده دیگر متفاوت بوده است. جروبحث کردنهای بیپایان بر سر پوشش یا شیوه رفتار دانشجویان دختر با دانشجویان پسر برای هر یک از ما خاطره مجزایی را از تجربه نابرابری بیشتر در فضای دانشگاه به سبب زن بودن رقم زده است. امسال با آغاز کلاسهای درس حضوری شنیده شد که بهرغم سختگیریهای پوششی در دانشگاه تهران، دانشجویان عقب ننشستهاند و به نظر میرسد دانشگاهی که درگیر انواع و اقسام مشکلات است و از سرریز کردن فضای اعتراضات اجتماعی در بیرون از دانشگاه به درون دانشگاه بیمناک است ترجیح میدهد عقب بنشیند. بنابراین در برخی دانشگاهها در این دوره، بهرغم تغییر دولت، دستورالعملهای پوششی کمرنگتر از گذشته مشکلزا شدهاند. باید دقت داشته باشیم که این به معنای همسان شدن شکل پوشش داخل دانشگاه با بیرون از دانشگاه، آن هم در برخی از دانشگاههاست، و با حق پوشش و چیزی شبیه به آن نسبتی ندارد.
۵) شاید پررنگترین سویه زن بودن در این مرحله آشکار میشود. زمانی که دیگر دانشجو نیستی و به این فکر میکنی که آیا امکان دارد بتوانی از راه تدریس به حضور در فضای دانشگاهی ادامه بدهی؟ اینجا شکاف آشکار و معینی بین زن بودن و مرد بودن وجود دارد. مردان به نسبت زنان راحتتر جذب میشوند. گذشته از سختگیریهای سیاسی و گرفتن مهر تأیید از نهادها و ارگانهای مختلف، تا زمانی که دانشجو هستی میتوانی راحتتر لباس بپوشی، سبک زندگی خاص خود را داشته باشی، آسانتر انتقاد کنی و فعالیت سیاسی/غیرسیاسی داشته باشی. اما زمانی که قرار باشد در هیئت مدرس، چه به شکل قراردادی و چه از آن بالاتر به صورت عضو هیئت علمی که دورتر از امکان تدریس قراردادی است، به دانشگاه بازگردی، جدای از آنکه تمام گذشتهات پروندهای مناقشهبرانگیز میشود، همه آنچه سابقاً بودهای دیگر مسئلهدار است: باید پوششت را طور دیگری رعایت کنی که مورد تأیید فضای رسمی دانشگاه و چنان باشد که از تو بهعنوان مدرس انتظار میرود. باید حواست به ارتباطاتت باشد و دیگر نمیتوانی با هر کسی نشست و برخاست داشته باشی. از تو، آشکارا یا تلویحی، خواسته میشود مراقبت کنی که کجا میروی، چه حرفی میزنی و با چه کسی معاشرت میکنی. خلاصه آنکه باید چشمان ناظر بر تصویر زن ایدهآل سیستم را درونی کنی. در واقع زمانی که قرار است در دانشگاه بمانی باید مضاف بر فارغالتحصیلان مرد در برابر سیستم کرنش کنی. در این شرایط، تمام سبک زندگی تو در معرض وارسی قرار میگیرد و باید بر الگوی زن مقبول منطبق باشد. در غیر این صورت باید خودت را برای خروج از دانشگاه آماده کنی و بدانی که هر خطایی هزینهای بازگشتناپذیر خواهد داشت. تو بیشتر از همردیفان مردت در معرض طرد شدن قرار میگیری و مخاطره بیشتری را در زندگی حرفهای و کاری خود تجربه خواهی کرد. نمونه نزدیکش هم داستان زندگی هاله لاجوردی، استاد سابق دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، است وقتی که در قیاس با دوستان مردش قرار میگیرد که آنان هم در برههای از دانشگاه خارج شدند اما مجدداً بازگشتند. سیستمْ زن بودن را کمتر تحمل میکند.
بعد از مرور کلی چند نشانه و دلالت در هر یک از این مواجهات شاید بتوان گفت بیشترین امکان در شرایط فعلی برای تجربه زیست برابرتر میان زنان و مردان در فضای دانشگاه در زیست غیررسمی یا بهتر بگوییم، کمتر رسمی نهفته است. در این شکل از زیستن، زنان امکان بیشتری برای بیانگری، مشارکت کردن، آفریدن و اثر گذاشتن دارند. در زیست غیررسمی/کمتر رسمی، اقتدار کمتری در جریان است و همین مسئله امنیت بیشتری برای حضور زنان فراهم میآورد. ضمن آنکه این زیست غیررسمی/کمتر رسمی گاه به آلترناتیوی جدی در برابر فضاهای رسمی دانشگاهی بدل میشود و حتی اگر دیری نپاید و ماندگار نباشد، اثری ماندگار و دیرپا در سوژهها بهجا خواهد گذاشت.
پینوشت
۱٫ مناسبات خویشاوندسالارانه لزوماً به معنای وجود نسبت خویشاوندی نیست، بلکه به معنای مناسباتی است که افراد در خلال آن درگیر انواع و اقسام بدهبستانهای غیرشفاف و ناروشن با یکدیگر هستند که پایگاه آنها را، همچون نسبت خویشاوندی که نازدودنی است، تثبیت میکند.
مجله زنان امروز