نسلی که در چشمداشت «زن، زندگی، آزادی» میرزمد
هویت های نامقدور هویت های اجباری اند. اجبارهایی که بر تن و طبیعت آدمی حمل میشوند، دچار اعراض و مقابله میشوند و چونان ضد _هویت در کیش و شخصیت مردمان عمل میکنند. ناگزیریم از اصطلاح هویت نامقدور چشم بپوشیم و از کاربرد آن انصراف بجوییم ، چرا که این اجبارها را در نهاد فرهنگ نشاید هویت نامید. هویت از زهدان فرهنگ چون قابلهای کودک زندگیها را میزایاند و در چرخهای بیتوقف، خود نیز در این زایش دوباره ابداع میشود. گویی این زایش به زایش خود او منجر میگردد تا یکی «عامل» و دیگری «قابل» فرض شود. سنن و آداب معاشرت که در سطح مراودات انسانی ، مِهگون منتشر است ، فقط شناسهای از رفتارهای ما نیست ، بل نشوهی هستیهاییست که از بودن و شدن مردمان خبر میدهند. اینها بخشی از زندگی نیستند ، خود ، زندگیهایی هستند که در پارههای موجودیت ما در همهی وجوه زیستن ظاهر میشوند.
ما در بحث سنتها و رسمها دچار مسألههایی هستیم . مسألههایی که در وجه تراژیکِ رد_ اثبات ، مدام در روزشمار زندگی ، آمد و رفت دارند. جوامعی که واجد ثقل سنت و آیین هستند ، وقت نیاز آغوش باز دارند ، به استقبال سنتها میروند و در وقت خستگی و فشار سنتها بر شانههای قوم ، نسبت به سنت مواجههای عبوس برمیگزینند.
ایران سرزمین کهنجانِ ما ، در سرزمینی سخت پیکر و اقلیمی دچار خسّتِ مقدورات طبیعی ، برای خروج از تصلب رگهای فقدان و مضیقه ، پی در پی در زمانهای خاص به تولید فکر در عرصه ی سنت مبادرت کردهاست. از اینرو بایست دید چرا در دورانی که گمان داریم به جهان مدرن پای گذاشتهایم ، هوای پیشا_اکنون به مثابه «اکنون» عمل میکند. این کار_منش یا خصلتهایی که در هیبت یک کردهی اجتماعیی موثر در تغییرات اجتماعی و سیاسی ظاهر میشوند ، به واقع تضاد و تباین دیرینهی سنت مدرن را پس زده است ، زیرا «اکنونیت» هر چه را که در ما اثر میکند چون سیاهچالهی خورشیدی در خود میکِشد و میبلعد. زمان که فاصله و بعید بودن را به خاطر متبادر میکرد ، در فرگشت مستمر کنشگری ، زمانِ کشیده و منبسط را به وجهی از بصیرت و هشیاریی زندگی تبدیل کرده است. سخن بر سر این نیست که آداب و سننی که در رویدادههای این اقلیم جای محکم کرده و مقوم به تقویم خورشیدیاند ، فقط بطور ابدی به آن هویت قومی و ملی ارجاع میدهند و سپس به جایگاه خود برمیگردند،یا شاید چون کالایی مصرفی در چشمداشت عمل قرار میگیرند و از دست میروند ، نه ، این سنتهای تقویم شده ، در میدان گشودهای که همه چیز نه بخشی از زندگی ، که همهی زندگیست ، جغرافیایی تازه ابداع کرده اند: اکنونیت بودن!
ما با یلدا ، نوروز ، مهرگان ، کریسمس ، پسح و مانند آن چگونه روبرو میشویم؟ در نسل من این سنتهای تقویمی از چیزی به نام هویت چند لایه و ژرف ، رد و نشان داشت ،نزد نسلهای کنونی ، ما با هویتی بیلایه اما غیر مصرفی روبرو هستیم. مفهوم تمدنیی ایرانی هم نه چون یک فروبستگی که در مدار منفیت و اثبات در گردش بود ، بل چون یک گستره وارد سیالیت زیست شده است و نگاه این نسل بدان آیین ها از مرز آییننامکهای عهد عتیق برگذشتهاست. سنتها تو گویی دیگر در دیرمان و جهان کهن مقیم نیستند ، بلکه در اکنونیت فهم پذیری سیلان دارند که چون آب و آفتاب و هوا پنجرهی بدنهای ما را در مینوردد. «قدیم» به منزلت اکنونیترین مراوده در فضای حضور ما ، بر ما و با ما جاری است ، میتواند به ساختمان بدیع یک جامعهی «در راه» خشت زندگی شود و در بَعدهای ما نیز ، باشد یا نباشد. هویت در زیست مجازی و بدنی ، در ایمان و یقین مقیم نیست ، اینک بار هویت «معهود» بر شانههای زندگی نمینشیند ، در اطوار زندگی و بدنهای ما سریانی بی وقفه پیدا کردهاست. «عهد»ها در جریان زندگیی یومیه نقض شدهاند.
من احساس میکنم نسلی که در چشمداشت « زن ، زندگی ، آزادی» میرزمد ، بیآنکه در کانونهای سرگیجه آور باورهای خود یا سنتی که دچارش هستیم باش ، در زیست خود تقلا میکند و همین اطوار او در تقلای زیست روزمره است که فاصلهی ما با این نسل را رقم زده است. یافتن چنین راهی بی تردید منجر به فضای بیابانیی سیاست شدهاست. به بیان دیگر، او از هر چیز سیاست تولید میکند ، چون همه «چیز» تهی، خود زندگی و آیندهی نزدیک اوست. سهراب سپهری درست بدین مضمون گواهی میکند:
«چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت»
شاید بتوان به نظر آلتوسر در باب کتاب ماکیاولی یک سَرِ شتابزده زد که :
«پیش از هر چیز ، این نقطه ای نیست که در فضا محل یابی شود ، زیرا فضای سیاست نقاط ندارد و تنها به صورت مجازی قسمی فضاست ؛حداکثر، سیاست جایگاههایی دارد انسانها در آن بر اساس روابط گروهبندی میشوند .
و گیریم که این جایگاه یک نقطه باشد،ثابت نخواهد بود بلکه حرکت میکند _به بیانی بهتر ، جایگاه مزبور در هستیی خویش ناپایدار است چرا که تمامیی تلاشهای آن باید به جانب اعطای وجود به خویش گرایش داشته باشد: نه وجودی گذرا _ وجود فرد یا یک دسته_ بلکه وجودی تاریخی.. ».بیشک این خود انقلابی در مسیر «اندیشیدن» و «آزادی» است: سنت در موقعیت اکنونیت! چتر بستهی سنت زیر باران همینک!
چنین است که هر نقطه ، چون جایی و فضایی برای سیاست خلق میشود. سنت نه چونان که در غبار تاریخ محو باشد و به مثابه هویت بخش از افق سرزند ، بلکه همچون چیزی در هویت مدام و پیوسته نقطهای برای سیاست زندگی ظهور میکند. سیاست چیزی نیست که باشد ، چیزی «نیست» که به وجود و ظهور وارد میشود ، زیرا یک «جهان» در کرد و کار زندگی است و از سرحد زندگی به واپس نمی گرود. یلدا ها برای و در مدار زندگی ، به امر سیاسی تبدیل میشوند تا خیال خلاق به واقعیت شاد و زندگی بخش تبدیل شود.
من در این «فضا»ی زیست، آسمانههای اندیشیدن در حین زندگیی روزمره را بردبار میبینم ، هر چند برای قابلهی «ملت» برای زایاندن دنیاهای آینده کار سختی در پیش مینگرم.
به بهانهی یلدا این چند خط را نوشتم تا بگویم شادی برای شادکامی ، و جستجوی این سرزمین مشترک برای زندگی ، در بطن سنتهای ما ، مولفهی اکنون ماست ، اکنونیتی که خود را به آینده پرتاب کرده و سَرِ باز ایستادن ندارد . سخن بر سر تاریخ نیست ، سخن بر سر «حالِ» در حالِ اتصالِ پیوسته با آینده است ، زیرا همان سان که شب را برای طلوع روشنی به شبچره میگذرانیم ، رنج زادن و زاده شدن ، همزمان و توأمان ، در ما مردمانی که داریم ملت جدیدی میشویم ، در حین شادیی زندگی ابداع را میسر میکند ، رنج را به پس میراند ، هر چند راه بسی سخت و ناهموار باشد. طبیعت به ما آموخته تا سیارهی زمین باقی باشد و آدمی در آن مقیم ، شب به صبح میپیوندد.
ایران فردا