من رویا دارم. پس هستم! فاطمه علمدار

برای تحقق رویا نباید عجله را جایگزین حرکت اصولی کرد

 

سه برادر بودند که قرار شد بروند و هرکدام خانه ای بسازند و زندگی کنند.اولی ظرف چند ساعت با کاه خانه ای ساخت و دومی ظرف چند روز با چوب خانه اش را ساخت و سومی ظرف چند ماه با سنگ.اول اش تلاش چندماهه او،برای آنانی که به سرعت توانسته بودند به هدفشان برسند، مضحک به نظر می آمد؛ ولی سرد و گرم روزگار که از راه رسید و بناهای سست آنها تاب نیاورد و تنها خانه سنگی استوار ماند،فهمیدند با بی حوصلگی و عجله،نمی توان وضعیت مطلوب پایداری را رقم زد.
این قصه،قصه تکراری همه ناراضیان تاریخ است که به دنبال درانداختن طرحی نو هستند ولی حوصله و صبرشان برای طراحی و پیاده کردن وضعیت نو، مشابه هم نیست و انتخابهای متنوعشان،گستره وسیعی از وضعیتهای اجتماعی و سیاسی را در جوامع مختلف رقم زده است.از حکومتهای توتالیتر و دیکتاتوریهای تک حزبی گرفته تا جنگ داخلی و نسل کشیهای تکرار شونده و جمهوریها و دموکراسیهای رنگارنگ.

ما، در ایران،سالهاست که ناراضی هستیم. همه مان به وضع موجود انتقاد داریم.حتی مسئولان!قطعا هستند کسانیکه منفعتشان در استمرار وضع موجود است.از آنها که بگذریم؛باید از خودمان بپرسیم که سالها زندگی در وضعیت نارضایتی، تا چه حد باعث شده که بتوانیم تصویری نسبتا روشن، از وضعیت رضایتبخش برای خودمان ترسیم کنیم؟تصویری به جز اینکه،باید از این خراب شده رفت…همه این سالها نارضایتی،آیا کمک کرده که تخیل کنیم:”اگر چه بشود حال کشورمان بهتر خواهد شد؟”
بدون چنین تخیلی،بدون رویاپردازی در مورد وضعیت مطلوب،آدمها یا تبدیل میشوند به “درماندگانی ناامید” و یا میشوند “سربازان حلقه به گوشِ” هرکسی که نوید تغییر بدهد!اجساد متحرکی که از خودشان فکر و ایده ندارند و آماده اند که اراده شان را تسلیم هرکسی کنند که رهبریشان کند.

در یک نگاه کلی، مواجه ما با نارضایتی مان را میشود در چهار دسته،گونه شناسی کرد:

– عده ای ناراضی هستند ولی از فکر کردن به اینکه چه چیزِ وضعِ موجود باعث نارضایتی شان شده ،اِبا دارند! ترجیح میدهند فکرشان را به اینکه اگر چه چیزی،چه تغییری میکرد،اوضاع بهتر میشد،مشغول نکنند.حامیانِ ناراضی وضع موجود؛کسانیکه یا فکر میکنند این رنج باعث تعالی شان میشود و یا فکر میکنند که هر تلاش انسانی برای تغییر فقط اوضاع را بدتر میکند،از این گروه هستند.

– عده ای دیگر، میدانند که چه چیزی را نمی خواهند، ولی حوصله فکر کردن به اینکه چه “میخواهند” را ندارند.ترجیح میدهند با ناله و نفرین و تکرار مدام کاستیهای وضع موجود با ترجیع بند”این حق ما نیست!” نارضایتی شان را اعلام کنند و انگار انتظار دارند دستی بلندشان کند و در زندگی ای که حقشان است قرارشان دهد.

– گروه دیگری هم هستند که هم میدانند چه نمیخواهند و هم میدانند که چه میخواهند،ولی ترجیح میدهند به جای طی مسیر دشوار رسیدن به مطلوب، دیگرانی دستشان را بگیرند و در فردای بهتر رهایشان کنند.به توییت علی کریمی دقت کنید!:”من وکالت میدهم به شاهزاده رضا پهلوی برای دوران گذار از رژیم بچه کش و برگزاری یک رفراندوم آزاد برای ایرانی آزاد و آباد.” میداند که رژیم بچه کش را نمیخواهد و میداند که ایران آزاد و آباد را میخواهد.چطور؟اینطور که آقای پهلویکه در تمام این ۴۳ سال هیچ شغلی نداشته و با ارثیه پدری اش زندگی میکرده و البته هیچ کنش سیاسی جدی به جز بیانیه های نوروزی و اظهارنظرهای گاه به گاه هم نداشتهوکیل او شود که رفراندوم برگزار کند.چه تضمینی هست که ایشان فقط رفراندوم برگزار کنند و تمام؟هیچ!فقط وکالت دادن راحتتر از فکر کردن به دشواریهای مسیر رسیدن به ایران آزاد و آباد است و خب احتمالا اگر جمعیت زیادی با این پیشنهاد همراه شوند،با سرعت بیشتری میتوانیم اراده هامان را در اختیار آقای پهلوی قرار دهیم،به این امید که شایستگی این اعتماد را داشته باشند و ما را ببرند همان جایی که دوست داریم!اینکه این امید چقدر منطقی و عقلانیست،بحث دیگریست.مسئله توافق فوری بر روی دمِ دستی ترین رهبر است که سریعتر بتوانیم خودمان را در اختیارش قرار دهیم و دنبالش حرکت کنیم.همان مسیری که توده های خسته در همه تاریخ در پیش گرفتند و دیکتاتورها و رهبران توتالیتر را بر صدر نشاندند.

– گروه چهارم، کسانی هستند که سالها ناراضی بودن، باعث شده که به جای ماندن در احساس قربانی بودن، فکر کنند و بخوانند و تحلیل و گفتگو کنند و تصویری داشته باشند از اینکه چه چیزهایی از وضع موجود باید تغییر کند و چه گزاره هایی باید حفظ شود.وقتی به این فکر میکنند که” اگر چه بشود حال کشور ما بهتر میشود؟” به تکرار جملات کلیشه ای و مبهمی مانند ایران آباد و آزاد یا دموکراسی و غیره اکتفا نمیکنند. ویژگیها و الزامات ایران آباد و آزاد را تخیل میکنند. همانطور که هر رویاپردازی میتواند رویای خودش را توضیح دهد.این گروه نه درمانده اند و نه سرباز حلقه به گوش.میدانند که قرار نیست دستی بلندشان کند و بگذاردشان در وضعیت ایده آل.میدانند که تحقق رویا مستلزم تلاش و مدارا و صبر و گفتگو و نقد کردن و نقد شنیدن است.در این نگاه،برای یک جنبش،داشتن چشم انداز،مهمتر از داشتن رهبر کاریزماتیک است.مردمانی که چشم انداز دارند،اراده شان را به هرکسی تسلیم نمیکنند و قدرتشان را به هرکسی هبه نمیکنند،در حالیکه جنبشهای بدون چشم انداز مشخص،در معرض خطر مصادره رهبران خوش سخن هستند.

برای تحقق رویا و رسیدن به چشم انداز مطلوب، نباید عجله را جایگزین حرکت اصولی کرد.

سال ۱۹۵۵ ؛ وقتی همه رهبران جنبش ضد آپارتاید در حصر بودند،سه هزار نفر آدمِ گمنامِ ضد آپارتاید، دور هم جمع شدند و “منشور آزادی”  نوشتند که به خودشان و جهان بگویند،جنبشی که آپارتاید را نمیخواهد، چه چشم اندازی دارد و چه چیزی را میخواهد.گفتند در فردای آپارتاید، سیاهان با سفیدها تبعیض آمیز رفتار نمیکنند و آفریقا را برای همه ساکنان آفریقا میخواهند.از همه قبایل و نژادها و جنسیتها و …

آن روز،نوشتن این چشم انداز،رویایی دست نیافتنی بود.نویسندگان منشور قلع و قمع شدند و آفریقا فرو رفت در سالها قتل و شکنجه و خشونت و دروغ.دیگر حتی سیاهان هم به همدیگر اعتماد نداشتند و همدیگر را تحمل نمیکردند،چه برسد به اینکه سفیدها را بخواهند تحمل کنند.سی سال طول کشید ولی آفریقا دوباره به همان منشور برگشت و باز ده سال طول کشید تا ایده منشور در مسیر اجرایی شدن قرار بگیرد و برسد به برگزاری انتخابات آزاد و باز چندسالی طول کشید تا زخمهای چرکین سالها قتل و تجاوز درمان شوند.رویاها به سرعت محقق نمیشوند ولی چشم انداز داشتن کمک میکند که تلاشهای ما مصادره نشود و ابتر نماند.اینکه به خودمان زمان بدهیم که چشم اندازمان را بشناسیم و در مسیر اصولی رسیدن به آن حرکت کنیم،کمک میکند که از چاله به چاه نیفتیم.

در ماههای گذشته، تنها چشم انداز مکتوب و قابل نقد و گفتگویی که منتشر شد از کانال دکتر سرگلزایی بود که در اینجا قابل مطالعه است.میشود با چشم انداز پیشنهادی تیم او موافق نبود ولی مسیری که در پیش گرفته،مسیر امیدوارکننده ای است. در اینجا میتوانید توضیحاتش را بشنوید.

چشم انداز پیشنهادی سرگلزایی فقط یک پیشنهاد است که مخالفان میتوانند نقد و اصلاحش کنند و حتی چشم انداز دیگری در مقابلش بنویسند.مکتوب کردن چشم اندازها با مشورت متخصصان و در معرض نقد و گفتگو قرار دادن پیشنهادات،کمک میکند که عقلانیت جمعی بر هیجان جمعی غلبه کند و رویاهایمان به هم نزدیک شود و خطر مصادره شدن جنبش کمتر شود. به قول هانا آرنت،بی خویشتنی (selflessness) هواداران، عامل مهمی در پیروزی توتالیتاریسم است.آدمهایی که فکر و رویا ندارند،از خود خالی میشوند و میتوان به راحتی تبدیلشان کرد به ابزارهایی کارآمد برای تحقق رویایی که رویای آنها نیست….

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»