بر خلاف باور معمول که «یائسگی» با انتظار شنیدن از یک زن مجسم میشود، مردان هم آندروپوز یا یائسگی مردان را تجربه می کنند. اما چرا این واژه زنانه (یائسه و نه یائس) شده است؟ بعلت ارزشگذاری تولید مثلی زنان که هویت زن را در فرزندآوری و مادری خلاصه میکند، یأس ( ریشه واژه یائسه) را به زنانی نسبت می دهد که شانس و فرصت مادر شدن را از دست داده اند، ناامیدی از یگانه عنصری که میتواند مقام زن را تا به عرش اعلای تقدس قرین فرشتگی بالا برد. زبان جنسیت زده ای که میکوشد حتی امید زن را شرطی سازی کند و آن را منوط به میزان درجه توانایی اش برای بازده تولیدات آنسانی اش کند و چنانچه نتواند از عهده این کار برآید از او سلب امید می شود.
یائسه؛ واژه ای نسبت داده شده به زن، که بیش از آنکه معرف حقیقت زنانه باشد، نمایانگر یأس و ناامیدی مردسالاری از زنان و بازتاب رعب و وحشت از ظهور ثانی آنان است که به مثابه مواجهه مردسالاری با نیستی خود جلوه می کند. زن های رسته از زنجیرها و فرصتی برای تجسم دنیای بدون زندانی. بدن های افشاگرِ حقیقت امکان بودنی متفاوت و آزادانه در همان جهان به غایت مهندسی شده برای انضباط بخشی ابدان زنانه. همچون محبوسین آزادشده که پتانسیل های انقلابی برای خودرهانی سایر دربندشدگان را فراهم می سازند و زندانبانان نگران و همواره آماده باش و مسلح برای قلع و قمع کردن هر ساحره شورشی. کور کردن امید، موثرترین سلاح مقابله با هر پویایی ست پیشدستی یأس برای مقابله با هرگونه امکان امید برای ساختن دنیایی نو و ضد جهانی مردسالارانه.
برای نمایاندن کراهت زبان جنسیت زده واژگان جایگزین نظیر «پساقاعدگی» مناسب است. نمیتوان همچنان از واژگانی نظیر ترشیده/ مطلقه/ نازا/ اجاق کور/ بی سرپرست (که زنان را به نسبت تبعیت شان از فرامین ازدواج و مادری میسنجد) بعنوان انگ استفاده کرد و همچنان انتظار داشت که بساط تحقیر واژگانی زنان در یک مورد خاص برچیده شود این یک مبارزه با تمامیت سیستم زبان مردسالارانه است.
برخلاف آنچه که گفته می شود، تجربه این دوران به معنای پایان سکسوالیته زنان و لذت جنسی نیست و برعکس، باب زندگی جدیدی برای زنان باز می شود که آنان را قادر می سازد با رهایی از زنجیر تقویم قاعدگی، بارداری های ناخواسته و محدودیت های آن، رابطه های آزاد و امن تری را تجربه کنند و عده زیادی از زنان در این دوران اذعان داشته اند که اتفاقا میل جنسی شان بسیار بیشتر از سابق شده است. امیال جنسی که به طرز عجیبی قوانین مردسالاری را دور زده و نه از فرزندآوری، بلکه صرفاً از لذت جنسی زنانه فرمان میبرد. نوعی تمرد مهارناپذیر و «سکسوالیته انحرافی» ایجاد شده بدست طبیعت که افسار آن از کنترل قدرت های در صحنه خارج است. توانایی لذتی منحصرا در کف قدرت زن و بی حاصل برای تأمین دیگری مردانه و انصراف داده از گذشته ی سراسر محصور و تحدید شده، با چاشنی تکانههای جدیدی از آشکار شدن خودِ زنانه که قبلا سرکوب شده بود، در کنار حضور فاعلانه و پراتیکی زن در تجربه این جهان و سکسوالیته اش.
علت هراس عمومیت یافته از زنانی که پساقاعدگی را تجربه کرده اند، مواجهه با دسته ای از افراد با جنسیت مجهول برای مردسالاری ست آنان که نه طبق تعاریف آنان خصوصیت زنانگی ملازم با قابلیت باروری را دارند و نه مرد هستند. موجوداتی حدفاصل مرد و زن که نامگذاری نشده اند. گمنامانی که در پی نامگذاری و تعریف هویت مستقل خود برآمده اند و ارزشی برای دایرةالمعارف جنسیت زده قائل نیستند.
تزلزل مرزهای تعاریف متقنی که پیشاپیش از زن ارائه شده بود، وضعیت بحرانی آیرونیکی ایجاد می کند که اینجا به مثابه مواجهه مردسالاری با هیولاهایی ست که از قید بردگیِ زنانه رها شده و از وظایف تولید مثلی خود به دلایل کاملا منطقی و غیر قابل دستکاری معاف شده و کارایی شان برای ادامه نسل مردان از بین رفته ولی هنوز و همچنان زن هستند و اکنون بدنبال بازتعریف خود اقامه دعوی میکنند. آنان که طبق آموزه های مردمحور برای مردان و خدمت به آنان خلق شده اند، اکنون می بایست با از دست دادن این کارکردها، یا نابود شده و از بین رفته باشند و یا لااقل خود را از کارافتاده دانسته و در گوشه ای خزیده و به انتظار مرگ و پایان خود نشسته باشند، اما همچنان از پا ننشسته و زنده اند، فضا اشغال می کنند، و هیچ علایمی از آثار یأس و آرزوی بازگشت به حاشیه امن پیشین در سایه کارکردهای تولیدمثلی ندارند. نشانه های نمادین نقص بنیادین سیستم که هرچه زودتر باید حذف و نابود شوند تا مبادا همچون ناقوس بیداری خفتگان را بیدار نکنند.
زن پساقاعده ای که اعتراض می کند، جمیع تمامی بساط ارعاب دستگاه فکری زن ستیز است؛ او که نه از زن بودن پاپس کشیده، نه از زندگی صرف نظر کرده و نه از بودگی خود شرمسار است و نه ارزشگذاری های مردمحور بر بدنش را به رسمیت می شناسد و نه ابزارهای شرمسار کننده سیستماتیک مردسالاری توانسته ازخودبیگانگی را بر او قالب کند، و نه صدایش خاموش شده، و نه به دنبال شناسنامه المثنی برای نام نویسی و تایید مجدد خود است، به مثابه آن قدرتی ناشناخته و بیگانه می نماید که سراسر تهدیدی است برای برملا سازی معادلات استعلای کاذب قطبی شده. پساقاعدگانی که به مثابه مردگان به پاخاسته از گورهایی جلوه می کنند که مرگ زن را قرین پایان قدرت باروری اش خلاصه کرده اند. حال رستاخیز این مردگان تدفین شده که اعلام زنده بودن میکنند و اعلامیه های ترحیم خود را پاره می کنند، اعلان جنگی بر علیه تمامی زنده به گور کنندگان، محاکمه و بازخواست آنان خواهد بود.
یگانه کارگران بازنشسته ای که بعد از بازنشستگی نیرو و قوتی جدید می یابند که برای سیستم قابل بهره برداری نیست، و تشویشی که نمیداند چگونه میتواند این نیرو را سرکوب کند و یا به آورده ای در جهت تامین منافع خود بدل کند؛ قدرت پیش بینی نشده بی قدرتان و نیروی مازادی که به مثابه خطر جلوه می کند که چنانچه انباشت شود و حلقه های اتصال خواهرانگی خود را بازیابد، همچون قدرتی ناشناخته توسط مجهول الهویه ها ظاهر می شود که رعب می آفریند؛ ابوالهول هایی که مقدر بوده بدن شان پیش از بازنشستگی با ننگ و تابوی «پریود» و بعد از بازنشستگی با انگ «یائسگی» پس زده شود و همین نوسان بین ننگ و انگ بدن منتسب به زنان بوده که فرصت حیات را برای بازتولید ایدئولوژی های ضدزن فراهم می کرده، اکنون نه ننگ را می پذیرند و نه انگ را. نه ساکت می شوند نه محو. نه کارایی برای سیستم جنسیت زده دارند نه بی قدرت شده اند؛ چیزی بین تقابل قدرت مردمحور و قدرت زنانه. بی ارزشی در خوانشی زن ستیز، در برابر ارزشمندی در خوانشی بدیل فمینیستی. مرز میان زنانگی موکد و زنانگی رهایی بخش خودساخته.
این تنها بخش زندگی زنان بوده که رونوشتی از فرامین دستوری ندارد. صفحه سفیدی ست که بدن زن خود به نوشتن سرنوشتش می آغازد، آغازی که جز با پایان یافتن دوره اسارت بدن زنانه در چنگال مقدرات متعین زنانه متولد نمیشود. تولدی دوباره که هرچند دیر، اما توأمان با پختگی، تجربه و آگاهی زن از موقعیت زنانه همگام شده.
سلاح هایی نظیر تحقیر، تصغیر، القای حس بی مصرفی و شرم، زشتی انگاری، ارزش زدایی از زن پساقاعده و فاقد عنصر جذاب برای مردان و حتی نمادهایی نظیر نوع پوشش تیره و پوشیده ی متفاوت از زنان جوان بکار می آیند تا ثابت کنند که زن پساقاعده به تاریخ انقضا خود رسیده است و آنچه از کارافتادگی را بر او تحمیل می کند نه گذر عمر مشترک با مردان، بلکه ناکارآمدی برای تولید مثل و حفظ بقای سلسله مراتب متعین است. تلاش می شود با انگ یائسه/ عجوزه/ جادوگر/ پیرزن به آنان سنگ زده شود اما همه میدانیم فقط به قطاری که در حال حرکت است سنگ زده می شود! این صدای حرکت و تکاپوی قطار زن_زندگی_آزادی ست! هر چه میتوانید سنگش زنید که دیگر توقفی در کار نیست.
*ابوالهول غول افسانهای مصر باستان و اسطورهٔ ادیپ، مخلوطی از انسان و حیوان با پیکری از شیر، مزیّن به بالهای عقاب و دارای سری شبیه سر انسان با پوشش زنان زمان مصر باستان است.
کانال جامعه شناسی زن روز