فرجام کدام است و سرانجام ایرانیان چیست ؟
ابتکار عمل دست کیست، فرجام کدام ست و سرانجام ایرانیان چیست؟
پرسشی که این روزهابه کرات در برابر ما قرار میگیرد و پاسخ به آن هم آسان نیست، بویژه اگر فقط در پرتو وضعیت جنگی فعلی دنبال آن باشیم. پس بهتر که پاسخ را از تشریح اهداف دراز مدت اسرائیل در ایران شروع کنیم.
کانون و بنیان مساله ایران و اسرائیل از یکسو تمایل رهبران ایران برای به زانو در آوردن دولت یهود است و از سوی دیگر تضعیف ایران به عنوان یک کشور در منطقه خاورمیانه. نگفتیم جمهوری اسلامی، چون کشور و جمهوری اسلامی با هم تفاوت دارند. توضیح میدهیم.
اسرائیل زمانی به درستی ایران را متحد طبیعی خود در جغرافیای سیاسی خاورمیانه میدانست. طبیعی و منطقی بود، چون اسرائیل توسط اعراب متخاصم محاصره شده بود. اما صحنه در طول چند دهه تغییر کرد که چگونگی آنرا قبلا چند بار شرح دادهایم: دولتهای عرب و اسرائیل به سمت صلح پایدار رفتند، خطر فلسطینیها بسیار کاهش یافت، و اولویتها تغییر کرد. حالا دیگر نیازی به یک دوست قدرتمند به مثابه عقابی برفراز سر اعراب نبود. برعکس، تضعیف ایران و در صورت امکان تجزیه آن اولویت یافت. این گرایش تازه حدود ربع قرن است بر سیاست اسرائیل و قدرتهای غربی حاکم است و در این مسیر چه ابزاری بهتر از خود حکومت جمهوری اسلامی؟ سیاست ناپلئون مناسبترین است: هنگامی که دشمنت در حال کندن گور خود است، بنشین و هیچ کاری نکن!
منطق سیاست استراتزیک حکم کرد اسراییل و متحدان غربی آن به جای حذف حکومت فعلی، تلاش خود را بر تضعیف کشور و از بین بردن توان آن متمرکز کنند.
نتیجه چنین سیاستی باید رفتاری بسیار حساب شده باشد: چگونه میتوان حفظ یک حکومت و تضعیف کشور را جمع زد؟ راهش جدا کردن حساب کشورها از رهبران آنهاست!
به مجموعه اقدامات اسرائیل و متحدان غربیاش علیه ایران نگاه کنید. مهمترین اقدام تحریم اقتصادی کشور و تقویت دستدرازیهای اقتصادی عناصر اصلی حکومت است. در این تحریمها، میزان دسترسی اقتصاد عمومی به بازار و دستاوردهای تکنولوژی جهان قطع است، اما خروج ضد ملی سرمایه، پولشویی، و سرمایه انسانی اشکال ندارد. بنیان توانایی نظامی کشور نباید بیش از سطح کنترل شدهای ارتقا یابد، افزایش ظرفیتهای هستهای نباید رخ دهد و دانشمندان مهم(نه رهبران حکومت!) باید ترور شوند، ایران باید توان خود را در مسیر جاه طلبی وهم آمیز و بیحاصل در کشورهای منطقه برباد دهد، در جنگهای نیابتی غیر منطقی درگیر باشد و هزینه بدهد، و باید توان برای توسعه اقتصادی و زیرساختهای توسعهای را نداشته باشد و روز به روز ضعیفتر شود.
اسم این سیاست را میتوان “فشار تا حد ترکبرداشتن، تحمل در حد بقا” گذاشت. در این سیاست، روش یکدستی از ترکیب دو حد تضعیف کشور حتی با جنگ محدود و تا مرز فروپاشی، و خصومت با حکومت تاحد تضعیف و نه براندازی به کار گرفته میشود.
زمینه اعمال چنین سیاستی را نیز تعداد زیادی نفوذی اسراییلی فراهم میسازند که امر آشکاری است: اسرائیل تا عمق حکومت نفوذ دارد، در هر کاری که توان کشور را افزایش دهد خرابکاری میکند، و برنامههای احمقانه منجر به ضعف کشور به اجرا میگذارد.
بسیار عبرت آمیز است فکر کنیم چگونه است که عمده خرابکاریهای آشکار اسرائیل در ایران زیر ساخت توان نظامی ایران را هدف میگیرد، و ترورهایش فقط دانشمندان را؟
این موقعیت را روابط ویژه با روسیه تکمیل و تقویت میکند. در جغرافیای سیاسی فعلی و در شرایط بهینه، محور ایران و روسیه میتوانست به عنوان یک پیکره عظیم، یک دیوار بلند که از قطب شمال تا آبهای خط استوا ادامه دارد و نیمکره شرق را از شمال به جنوب دو نیم میکند، محور برتر در آسیا و در مجاورت اروپا باشد.
متاسفانه فقدان سه دههای شعور استراتژیک در رهبران ایران از یک سو و افتادن روسیه به دست مافیای پوتین( که روسیه را به سراشیب ضعف ژئو استراتزیک انداخت) از سوی دیگر، روابط دو کشور را به ابتذالی کشاند که تکمیل کننده ماهیت روابط با غرب و اسرائیل است: با توجه به خرده کشورهای آسیایی مجاور محور فرضی ایران – روسیه، انتظار میرفت روابط ایران بزرگ و روسیه به روابط هند و اتحاد شوروی در قبل از فروپاشی شبیه و سبب توسعه اقتصادی و تعیین کنندگی سیاسی ایران در غرب آسیا شود اما نفوذیهای روسیه نیز مانند نفوذیهای اسرائیل ایران را صرفا به زائده سیاست مرگبار دارودسته پوتین تبدیل کردند.
نتیجه این وضعیت نیز همان است: ظرفیتهای ایران در مسیر منافع دیگران و به زیان منافع ملی هدر شود، خصومتهای پایدار و تحریمهای ناتوان ساز ادامه یابند، ایران ضعیفترین کشور منطقه و توسری خور طالبان و علیاف شود، و در صورت امکان همچون یک تکه چوب خشک قابل شکستن و تکه تکه شدن شود.
داستان، این است!
شورای سردبیری جامعهنو