«قاتلان در میان ما هستند». این جمله ماندگار داریوش مهرجویی شاید متناسب با تنها تصویری باشد که از شب قتل پروانه و داریوش فروهر منتشر شد و پرستو فروهر سوگنامه ای بر آن نوشت. قتل، کلمه ای نیست که بتواند شیوه کشته شدن آن زوج وفادار سیاسی را معنا دهد. کارد آجین کردن یا سلاخی؟ هر چه باشد هنوز هم بعد از بیست و پنج سال از گذشت شب یک آذر هفتاد و هفت، روایت قتل داریوش و پروانه، لرزه بر تن آدمی می اندازد. آن چه بر تن آن دو مخالف شریف آمد، دشنه های کین بود.
قتل داریوش و پروانه فروهر شاید نخستین قتلی بود که خشونت عریان سیاسی را برای من که بین نوجوانی و جوانی پرسه میزدم عیان کرد. ما سالها در همین خانه که میبینید،گرد می آمدیم و بعضا از زیر خشونت یگان ویژه و شلاق های انصار حزب الله خود را اینجا می رساندیم که فراموش نکنیم در شبی پاییزی داریوش هفتاد ساله را با چهارده ضربه چاقو و پروانه شصت ساله را با بیست و چهار ضربه سلاخی کردند، آنها را رو به قبله نشاندند و قاتلان با هر ضربه ای ذکری بر لب میگفتند. شاید قاتلان در همین حیاط و آن کوچه قدیمی در محله فخرآباد تهران پرسه میزدند و از فردا ماموریتشان را برای جا زدن این قتل سیاسی با عنوان قتل خانوادگی آغاز کرده باشند.
در همین سالها بود که همصدا با پرستو فروهر،فریاد میزدیم « داد خواهیم این بیداد را» و نه تنها این بیداد، دادخواهی نشد که بر دادهایمان نیز افزوده شد. فرقی ندارد کیان نه ساله باشد یا داریوش هفتاد ساله،یا آن همه قربانی در هواپیمای اوکراینی، یا آن همه اعدام های هردمبیلی سالهای نخست انقلاب یا کشته شدن آن همه جوان در هشتاد و هشت و نودوهشت و چهارصد و یک. هر چه باشد هیچ بیدادی را نظام سیاسی مستقر گردن نگرفته مگر مجبور شده. کشته بر کشته تلنبار شده و خشونت بر خشونت. حالا این انباشت خشم کجا ختم شود معلوم نیست اما واقعیت این است کمتر ایرانی است خشونت سیاسی را به چشم ندیده یا روایتش را با جان و تن درک نکرده. سال به سال و دهه به دهه خون بر خون و خشم بر خشم افزوده میشود و در هر رخدادی، باز هم مای زخمی، خشمگین و زیر بار خشونت سنگین ساختاری فریاد میزند:داد خواهیم این بیداد را.
اگر چه بر خشونت ساختاری افزوده میشود اما به امتدادش دادخواهی هم گسترده میشود و امروز خانواده دادخواهان،میلیونی اند چرا که خانواده اینجا نه نسبی سببی که مفهومی است به گستره زخمهای قربانیان خشونت. فرقی ندارد کدام گرایش سیاسی باشد؛ دادخواستن به عقیده قربانی ربطی ندارد: دولت خشن حق کشتن هیچ شهروند معترضی را ندارد و اینجا خشونت خط قرمز است.و دادخواهی فراتر از هر ایدئولوژی است، و هر خشونت علیه شهروند، خشونت علیه همگان است چرا که خشونت فقط فرو کردن دشنه های کین بر قلب قربانی نیست، بر هم زدن روان و زخمی کردن روح شهروند،مصداق خشونت سیاسی است و استبداد مولد و تکثیر کننده خشونت است، زیرا خشونت در فقدان آزادی،بحثهای آزاد و عرصه عمومی پویا و شبکه ای مثل ویروسی مسری است. دورنمای دادخواهی مهار خشونت افسارگسیخته و جایگزینی گفتگو و رقابت و هم اندیشی به جای حذف «دیگری» است. دادخواهی نمی گوید میبخشم و فراموش نمیکنم، دادخواهی میگوید قاتل را وادار به پذیرش حقیقت به عنوان نخستین گام اصولی میکنم و آنگاه دادخواهان مختارند ببخشند یا نبخشند. درست مانند شخصیت اصلی « مرگ و دوشیزه»، شاهکار رومن پولانسکی،زنی که آن پزشک نابکار و متجاوز را تا قبل از اعتراف و به رسمیت شناختن رنج قربانی نبخشید.
در زمانه ای که بیداد امتداد دارد، تکرار « دادخواهیم این بیداد را» راهبردی ترین کنش شهروندی است، علیه خشونت ساختاری و علیه زوال حافظه جمعی و یادآوری اینکه ما هنوز هم رخت سوگ بر تن داریم و هنوز هم زخمهایمان سوزش دارند.
منبع: تلگرام نویسنده
https://t.me/modjtabanajafifrance/2136