خشونت، بهویژه قتل و خودکشی، پدیدهای چندبعدی ست که ریشه در عوامل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دارد. در بسیاری از جوامع، این بحرانها نهتنها حل نمیشوند، بلکه توسط سیستمهای قدرت به ابزاری برای کنترل و سرکوب مردم تبدیل میشوند. در ایران، فقر، نابرابری، سرکوب سیاسی و بحرانهای اقتصادی همگی در شکلگیری و تشدید این چرخه نقش دارند. اما خشونت صرفاً در سطح فردی یا اجتماعی محدود نمیشود، بلکه در ساختارهای حکومتی و اقتصادی ریشه دارد و بهطور سیستماتیک بازتولید میشود. خشونت ساختاری، شکلی از سرکوب سیستماتیک است که در نهادهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ریشه داردو از طریق فقر، نابرابری، سرکوب دولتی، قوانین تبعیضآمیز و دسترسی نابرابر به منابع بازتولید میشود. برخلاف خشونت مستقیم، در خشونت ساختاری عامل سرکوبگر همیشه آشکار نیست، اما اثرات آن زندگی میلیونها نفر را تحت تأثیر قرار میدهد.
این خشونت، افراد را در چرخهای از ناامیدی، شرم و بیقدرتی گرفتار کرده و اعتراض و مقاومت را دشوارتر میکند. حکومت نقش اساسی در شکلگیری فرهنگ و هدایت جامعه ایفا میکند.از طریق نظام آموزشی، رسانهها، سیاستهای اقتصادی و قوانین، ارزشها و هنجارهای اجتماعی را تعریف و تقویت میکند.در حکومتهای استبدادی، این ابزارها نه برای آگاهیبخشی، بلکه برای سرکوب و کنترل بهکار میروند. در چنین شرایطی، سبک زندگی، مذهب و زبان مردم نیز از طریق سیاستهای دولتی مهندسی میشوند تا ساختار سرکوبگر پابرجا بماند. در ایران، نظام سرمایهداری جمهوری اسلامی یک حکومت استبدادی و سیستم اقتصادی ناعادلانه است که به بازتولید خشونت و نابرابری دامن میزند. جامعه در این ساختار بهشدت طبقاتی ست و خشونت ساختاری بعنوان ابزار سرکوب و حفظ قدرت نهادینه شده است. در اینجا، نابرابری یک اتفاق ناخواسته نیست، بلکه بخشی جداییناپذیر از ساختار اجتماعى ست. در چنین نظامی، بهرهکشی از طبقات پایینتر برای حفظ نظم اقتصادی و سیاسی ضروری ست. به همین خاطر، زنان نیز در این ساختار، اغلب بهعنوان نیروی کار درجهدوم محسوب میشوند؛ زیرا کارهای خانگی، پرورش کودکان و مراقبت از سالمندان، هرچند برای بقا و استمرار جامعه ضروریاند، اما بهدلیل درآمدزا نبودن، نادیده گرفته میشوند.
این جایگاه فرودست توسط نظام اقتصادی و قوانین زنستیز تقویت میشود.یکی از اصلیترین ابزارهای خشونت ساختارى فقر و بحرانهای اقتصادی ست. در ايران،کاهش ارزش پول، بیکاری و تورم، بسیاری را در چرخهای از ناامیدی و بیچشماندازی گرفتار کرده است، و گسترش نابرابری طبقاتی، جامعه را به سمت خشونت و سرکوب بیشتر سوق داده است. خصوصیسازی و کاهش حمایتهای اجتماعی، مردم را از خدمات درمانی، آموزش و فرصتهای اقتصادی محروم کرده و چرخه خشونت و خودکشی را عمیقتر میکند. در حالی که اکثریت جامعه از این خشونتها آسیب میبینند، برخی نهادها و گروهها از آن سود میبرند.صنایع دارویی از رشد افسردگی و اضطراب اجتماعی سود اقتصادی میبرند. جرایم سازمانیافته از فقر و نابرابری برای گسترش فعالیتهای خود در بازار استثمار جنسى و فروش انسان استفاده میکنند. حاكميت، كه همه اين انحصارات را در اختيار دارد، همچنين از ایجاد ترس عمومی برای تقويت نهادهای امنیتی و نظامی خود و تحمیل محدودیتهای بیشتر و سرکوب مخالفان بهره میبرد.در چنین شرایطی، خودکشی نهتنها یک اقدام فردی، بلکه یک واکنش به ساختاری ست که هر راهی برای پیشرفت و تغییر را مسدود کرده است. این شرم و سرزنش شخصی، مستقیماً با خودکشی مرتبط است. شرم فرد را منزوی و خاموش کرده، او را در برابر خشونت آسیبپذیرتر میسازد. وقتی او رنج خود را ناشی از ضعف شخصی بداند نه سرکوب سیستماتیک، از حمایت جمعی محروم شده و در نهایت ممکن است خودکشی را تنها راه رهایی ببیند. در چنین وضعیتی، جمهوری اسلامی از خودکشی، زنکشی، ناامنی در جامعه، و ناامیدی و شرم بهعنوان ابزارهای سرکوب استفاده میکند؛ ابزارهایی که نه از طریق گلوله و زندان، بلکه از طریق فروپاشی روانی افراد عمل میکنند.
موجودیت رژيم جمهوری اسلامی بر پایه خشونت و بهرهکشی بنا شده است. اگر بجای درونی کردن سرزنش و ناامیدی، به خشم خود نسبت به سیستمی که ما را در این وضعیت قرار داده است متصل شویم، میتوانیم به ارزش و قدرت خود پی برده و به نیرویی برای تغییر تبدیل شویم.شرم در انزوا رشد میکند، اما خشم میتواند ما را گردهم آورد. شرم، ما را منزوی و خاموش ميكند، اما خشم میتواند ما را به حرکت وادار سازد. برای پایان دادن به چرخه خشونت، خودکشی و ستم، باید ساختارهای موجود را از بین برد و سیستمی جدید بر پایه برابری، آزادی و عدالت اجتماعی بنا کرد.
دكتر نورايمان قهارى، روانشناس