از گوهر دشت تا اوین / خاطره ۳، رسول بداقی

….عاطفه هم بود،
محبت ،
عشق ومهربانی هم بود،اما پنهان وخفته،
سرکوب شده،
فقط به خاطرلقمه ای نان…!!
من این را ازنگاههای زندانبان ،
ازسنگینی دستهای  پرازاندوهش،
که برای گشودن در،هنگام ورود من ،
اورا نفرین می کردند.
دانستم.
سنگینی دستانش فریادمیزد،که من وتو هموطنیم،
چشمانش التماس کنان به فریاد می گفت:
که ای زندانی،
مرا خائن نپندار،
من گروگان لقمه ای نانم،برای کودکانم…

در کنج تاریک زندان با خود چنین اندیشیدم: آیازنده از این دربیرون خواهم رفت ،یامرده؟ اگربمیرم برسر کودکانم چه خواهدآمد؟ مادرم ……! خواهر و خواهرزادهایم….؟برادرزاده هایم…!
این خیالات فقط درهنگام فراموشی آرمانهایم ،به من هجوم می آورد،بسیار زودهم ازخاطرم می گریختت.

من بودم و معلمها و دانش آموزان وامید و آرمانهای ارزشمندی که بهانه ی  زندگی ام بودند.بهانه ی مبارزه ام بودند،تربیت سفیدی که امید رادر هیات لبخندی بر لبم، در تنهایی  انفرادی مرا زنده نگه می داشت.
من آنجا بازمزمه هایم زندگی می کردم:
تربیت سفید که باشد،مرگ شیرین است.
مرگ را تربیت تعریف خواهدکرد،خوب یا بد!
مرگِ تلخی  نیست،
مگر زندگانی تلخی،
در پیش چشمان اختاپوس فقراقتصادی وفرهنگی .

زندگی در سایه ی فقر وبی فرهنگی ،هرروز وهر ثانیه لیسیدن مرگ است،به جای زندگی،به نام زندگی !

با اندوه پدری چه باید کرد، که دست خالی وسرافکنده ،به خانه برمی گردد؟نگاه پراز حسرت کودکان ،به دست خالی پدر چه می شود؟راستی در خیال کودکان،گرسنه چه می گذرد؟! راستی سنگ به شکم بستن افسانه است؟ ولی به شرافتم سوگند،دزدانه باچشمان خود دیدم ،مرد بیکار همسایه ی ما،از گرسنگی سنگ به شکم بسته بود،پس چگونه فریاد نزنم؟! به شرافتم سوگند معلم باشرافتی  رامی شناختم ،که از ۲۵هرماه فقط نان خالی بر سفره داشت ! ومن برایش گریستم!!
من فریادم را سر خواهم داد،
از شما خفته ای چند،
چه کسی می آید بامن فریاد کند…؟

در گوشه ی سلول انفرادی کز کردم، بار دیگرسلول را برانداز کردم،یک موکت طوسی رنگ، همین! پنجره ای ۳۰ در ۳۰که زیر سقف مانند کور سویی در اعماق تاریکی جنگلی خودنمایی می کرد،به اندازه ی یک نقطه هم از آسمان دیده نمی شد.لامپی که کلیدش  آن سوی درب آهنی ،که روشن و خاموش کردن آن دست پاسبانان بود،دستشویی فقط در شبانه روز ۴بارمی توانستیم استفاده کنیم،دوش هایی که همواره آبش سردو علمک هایش شکسته بود،آنهم فقط۵ دقیقه زمان برای آبتنی داشتیم، با هزار بیم و امید به آینده ی پرخطر وگنگ این راه می اندیشیدم،بازی با زندگی! آینده ی کودکان و همسرم،همه ی کسانی که فقط به بودن من دلبسته بودند،پس از گذشت یکسال از بازداشت من ، مادرم فهمیده بود،که من به ۶ سال زندان محکوم شده ام.

در آن کنج خلوت دلخوشی های بسیاری داشتم،آینده ی پر از امیدی که برای آموزش و پرورش کشور و جوانان وطنم در مغز خویش زنده می پروراندم،به تک تک دخترانم می اندیشیدم،نگرانی ام این بود،که آیا مادرشان به زبان کودکان می تواند اهداف بشر دوستانه ی مرا برای آنان جا بیندازد تا تحت تاثیر حرف دیگران مراپدری بی مسئولیت نپندارند،در خیال خودم ،داشتم نقش اجتماعی خودم رابه درستی  ایفامی کردم،اما نقش پدری ام را نمیدانم.  این مرا بیشتر از همه چیز نگران می کرد.من با خود دوربین تصویر برداری همراه داشتم،با این دوربین لحظه لحظه های رویدادهارا ضبط می کردم،دوربین من طوری هنرمندانه کار گذاشته شده بود،که هیچ صحنه ای ازدید او پنهان نمی ماند،اما کمتر کسی متوجه این دوربین می شد،همه ی رویدادهارا به طور مستدل و مستند،تصویربراداری می کرد.

هنوز ساعاتی از ورود من به سلول نگذشته بود،که با رویداد شگفت انگیزی روبرو شدم،کولیوند،همان پاسبان مهربان آمد،از دریچه به من نگاهی انداخت،نگاه من برای او سنگین بود،از جا برخاستم،به چشمهایش خیره شدم،من …و من … کنان گفت : هنوز انرژی داری؟

پرسیدم برای چه؟بدون آنکه چیزی بگوید، کلید را درون قفل درچرخاند،ازمن خواست بیرون بروم،کولیوند پیشتردرسالن ۱۲ ازبند ۴ زندانبان ما بود،همدیگر را می شناختیم،جلو افتاد و من پشت سرش رفتم،به راه پله های سر سالن یک (بند۱)رسیدیم،پاگرد راه پله را که نگاه کردم،خشکم زد. با یک فاجعه ی انسانی روبروشدم، خون ….! مایع قرمزرنگی که انسان از دیدنش بخود می لرزد…اماجانی هایی که به دیدنش عادت کرده اند،ازندیدنش به خود می لرزند…..

بخش های آینده ی این داستان، نیاز به شکیبایی خوانندگان دارد….