ابوطالب آدینه وند
یک مقدمه ضروری:
یکی از بحرانهای معرفتی دورران ما این است که چگونه باید با تاریخ مواجه شویم، به عبارتی این بحران متدلوژیک اثرش را در عرصه ی اپیستمولوژیک هم گذارده است.
فوکو در جایی در آسیب شناسی تحقیقاتی تاریخی میگوید:« هر رجوع به تاریخ ناشی از سایه برآمده از تأملات و پرسش های حاضر ماست.» بدین معنی که ما با دشواره های امروز و پرسش های حاضر، تاریخ را احضار میکنیم، استیضاح میکنیم و با آن گفتگو میکنیم. چنانچه می دانیم؛ در فضای اجتماعی و سیاسی ایران کنونی، به دلایل سیاسی، یک جنگ روایت هایی یا به تعبیری دقیق تر طناب کشی روایت ها برپاست؛ که به تعبیر بنیامین در پروژه پاساژها این روایت ها در واقع بیطرفانه نیست و در کنشی رو به پس، هرکسی به دنبال رستگاریِ خود در گذشته یِ ناکامِ خویش است. و گذشته ناکام خود را در آینده جستجو میکند و در این وضع آشوبناکِ طناب کشی روایتها، مرادِ سیاسی امروز را پی می گیرد. و در فرم های متنوع روایت از عکس و فیلم و کتاب و … این روایتها با همدیگر در رقابت هم هستند.
در دهه ۶۰ و ۷۰ شمسی، می توان گفت یک روایت رسمی بود که در کتابهای درسی و روزنامه و تلویزیون حاکمیت گفته میشد؛ و روایت های غیر رسمی نیز وجود داشت که روایت ملی مذهبی ها و چپ ها و … بودندو حتی آثاری که مسئولین نظم پیشین سیاسی در نظام پهلوی و خود شاه نوشته بودند که روایت حاشیهای بود. روایت غیر رسمی در دهه ۷۰ و ۸۰ جاباز کرده بود و با تولید آگاهی و انباشت تاریخی در تحرک سیاسی هم تاثیر گذاردند.
الآن این روایت های حاشیه ای که برای چپها و ملی مذهبیها و ملیها بود خودش در معرض اتهام روایت های رقیب قرار دارد و الآن روایتهای رقیب سربرآوردهاند که میگویند، انقلاب ۵۷ سیاه بوده، دوران پهلوی مشعشع بوده، مصدق پوپولیست بود، روشنفکران مسلح هستند، روشنفکران تروریست هستند و یا روایت سیانوری که الآن حاکمیت هم میگوید؛ روایت سیانوری، روایتی هست برای سیاست زدایی که بروید زندگیتان را بکنید و خوش باشید. همه اینها در این روایتها، مرادسیاسی دارند و به قول کالینگوود “شبه تاریخی” را ساخته اند که در اینجا و اکنون جامعه ما فی الواقع به “ناممکن سازی تاریخ” ختم میشود یعنی این روندی که ما در طناب کشی روایت ها داریم عملاً ناممکن سازی تاریخ را تحقق داده ایم و همین ضرورت برآمدن روایت های آلترناتیو را برای پوست اندازی تاریخی ایجاب می کند.
در اینجا با نگاهی آسیب شناسانه به چند عناصر از این معضله رویکردهای بسترساز طناب کشی روایت ها می پردازیم؛ یکی بحران نگرش تاریخی زمان پریشانه است که تاریخ را از ته به سر می خواند و چوب خط ها و شاخصها شاقول امروزی را میخواهد بر کل تاریخ تحمیل کند؛ چوب خطهایی که طبیعتاً کشش تحلیل و توضیح کل تاریخ را ندارند.
یکی دیگر وارونه سازی تاریخ صرفا از طریق خوانش رخداد از طریق پیامدآن است، در شرایطی که رخداد و پیامدهایش اینهمان نیستند و هر کدام متاثر از اقتضائات مرحله ای خود می باشند، البیته این به معنای نبود رابطه و اثر رخداد بر پیامدش نیست؛ و یکی دیگر هم اینکه به قول هدی صابر “نگرش نقطه ای به تاریخ به جای نگرش روندی” می باشد این رویکرد یک نقطه از برنگاههای تاریخ را تحلیل می کند و روند های تاریخ را نمیبیند و به روند و فرآیندهای تاریخی بی توجه است .
چگونه می شود راجع به این چوب خط ها و شاخص ها جور دیگری نگاه کرد و جور دیگری در تاریخ نگریست؟
گادامر یک بحثی دارد درباره امتزاج افق ها دارد بدین معنا که در هم آمیزی افقها از خلال فهم منطق هر افق و محدودیت هایش فراهم آید، یعنی ما الآن در یک افقی هستیم و طبیعتاً در این افق درگیر موقعیت هستیم و موقعیتها هم کرانمند هستند و ما در فهم موقعیتها محدودیت داریم. ما در درون یک نظام داوری و رژیم حقیقت درحال فهمیدن جهان هستیم و آن را تفسیر و خوانش میکنیم، بنابراین ما درگیر تنگنای افق موقعیت هستیم که البته به طور ذاتی برای تفهم برای فهم برای تفسیر، یک ضرورت مشروع است.
برای اینکه از آن آسیب ها بخواهیم دوری کنیم باید افق امروز خودمان را بسط هستی شناسانه بدهیم و لایه به لایه با افقهای پیشین خودمان وارد گفتگو شویم و ادراک خود را افق در افق انبساط دهیم، تا تنش ناهمزمانی ادراکی کم شود و با افق های پیشین هم وضعیت و هم فضا شویم وگرنه از فهم آنها دور می شویم. اگرنتوانیم این فرآوری را انجام بدهیم به قول آگامبن ما نمیتوانیم “معاصر” شویم و نمیتوانیم به دیدار دوران خودمان و فهم دوران خودمان نائل شویم.یعنی اساساً اگر ما این فرآوری را انجام ندهیم و افق های خودمان را بسط هستی شناسانه ندهیم، نمیتوانیم شبکه دلالتهایی که امروز را به وجود آوردهاند فهم کنیم و دچار همان عارضه ها می شویم و تحلیل ما تار خواهد بود.آگامبن میگوید که درخشش های دوران و شاخص سنجه های آن ما را نابینا کرده است و مانع معاصر شدن و هم وضعیتی است و می گوید:« معاصر کسی هست که نگاهش را به زمان خودش می دوزد، اما نه برای مشاهده روشنایی ها، بلکه برای درک تمامی تاری ها و تیرگی ها.»
یعنی نباید اجازه دهیم که درخشش های دوران چشم او را کور کند بلکه باید ظلمات دوران را ببینیم و به جای اینکه شعاع نور و درخشش را پیگیری کند، شعاع تاریکیها را پیگیری کند؛ که هم ریشه در گذشته دارد و هم رو به سوی آینده دارد آنوقت میشود با یک نگاه انتقادی با وضعیت خودمان مواجه شویم و آن تیرگی ها را به سپیده دمان معنا نزدیک کنیم و فهم تاریخی ادراک شود و در واقع به این صورت ما به فهم تاریخی رهنمون شویم.
ما برای اینکه بتوانیم در طناب کشی روایتهای تاریخی، تشخیص دهیم که کدام کمک حال دوران ما هستند، باید در خوانش های تاریخی و متدلوژی مواجهه آنها با میراث و تاریخ توجه نموده و در آن تامل کنیم تا با نگرشی انتقادی بتوان به سمت روایت های الترناتیو حرکت نماییم. به طوری که به قول بنیامین بتوانند در حین عکس گرفتن، از تیرگیها و تاریکیها و ظلمات دوران، بتوانیم عکسی حک کنیم که بازتاب آن نور را که فقط در آینده ی در راه، امکان ظهور آن وجود دارد ، توانسته باشد کمی از ظلمات دوران بکاهد و این نگاهیست که تاریخ را خرج تسویه حساب گذشته ننموده بلکه در آن روشناییِ آینده را می جوید.
نگاهی به سیر راه طی شده:
ما میخواهیم تصویری بسازیم که بگوییم در واقع مسئله مصدق چه بود و چرا این مسئله هنوز مهم است؟در ایران در دویست سال اخیر نزاعی برپاست؛ نزاعی بر سر کهنه و نو، استبداد و دموکراسی،نسبت دین و دولت، برابری و عوامل نابرابری ساز؛ و به عبارتی ما هنوز به قرار تاریخی خودمان نرسیدهایم، به قول معروف که میگویند سندروم پای بیقرار، یعنی بیقراری تاریخی در ایران وجود دارد که ما هنوز خودمان در دوران اخیر نیز در این بیقرارای قرار داریم و در دوران مصدق هم این بیقراری وجود داشت .می توان در کل تاریخ ۱۸۰ ساله اخیر این نزاع ها را رد یابی کرد.
چنانچه میدانید بعد از شکست ایران از روسیه، در واقع آنچه به ذهن عباس میرزای ولیعهد آمد این شکست را تأویل به انحطاط کرد. فی الواقع این بزرگترین پرسشی که ما در دوران تاریخ معاصرمان با آن روبرو بوده ایم که حقیقتا پرسشی مردافکن می باشد، پرسشِ چراییِ انحطاط. البته این انحطاط و زوال را سید جواد طباطبایی ارجاع میدهد به جنگ چالدران و عواقب آن ک پس از آن در ایران چندین مرحله فروپاشی سرزمینی داشته ایم. اما این پروبلماتیک انحطاط در واقع برجسته شد و پاسخهای متعددی هم از منظرهای فرهنگی و تاریخی و تکنیکی در پی آیند آن آمده است. مثلاًعباس میرزا فنی و تکنیکی به این مسئله پاسخ داد، اینکه ما باید تکنولوژی بیاوریم و این موارد؛ امیرکبیر هم بر این عقیده بود ولی چند وجهی تر، میرزا سپهسالار تنظیماتی بررسی میکند و ملکمخان یک کلمه قانون را میگوید و آخوندزاده پلتفرمی از تغییر خط الفبا تا پروتستانتیزم فرهنگی ودینی را مطرح می کند، فخرالدین شادمان، تقی زاده ، شریعتی، سید جواد طباطبایی، و … همه با این پرسش که پرسش مهمی در ایران معاصر درگیر بوده اند.
بعداز همه این اتفاقات یک مشروطه ناتمامی هم پیش چشم همه بود، یک چیدمان دموکراتیکی آورده بود ، اما به دلایل موانع و چالش های درونی و نیز بیرونی (روس ها و …) استبداد صغیر برآمد، بعد از این مشروطه ناتمام دو جریان احیاء مشروطه هم در ایران حرکت کردند. دو پروژه احیاء شروع به رشد کردند، یک پروژه احیاء را که میرزایکوچک جنگلی با پروژه جمهوری خواهی رقم زد، میرزا وقتی به تهران آمد و در جلسهای شرکت کرد که عملاً جلسه تابوت مشروطه بود ولی میرزا زیر بار نرفت گفت مشروطه هنوز زنده است. به قول هدی صابر معمولاً تاریخ را کسانی ساختند که زیر بار تنگنای شرایط نرفتند، و میرزا زیر بار نرفت و به هر ترتیب حرکتی در ایران برای احیای مشروطه رقم زدکه البته منطقهای بود و برغم نگاه میرزا، سراسری و فراگیر نشد. میرزا در واقع جزء بخش مجاهدین مشروطه بود و مصدق نیزجزء بخش روشنفکران مشروطه بود .جریان دوم را هم در واقع مصدق رقم زد مصدق مثل روشنفکرانی که محلل استبداد شدند، نشد و از این کار دوری گزید. میراث مشروطه دغدغه او بود و مشارکتی در پروسه انحلال مشروطه نداشت، عملاً در برخی حوزه ها نظام به وضعیت پیش از مشروطه برگشت اما مصدق دغدغههای خودش را داشت . در دوره بیست ساله رضاشاه میتوان گفت مشروطه منحل شد و کانون مشروطه که پارلمان بود در محاق رفت و نهادها و چیدمانی که از مشروطه برآمد کامل منحل شدند. گرچه وجه ترقی خواهی مشروطه بر دوران بار شد.
با آغاز دهه بیست که کشور توسط متفقین بدون شلیک حتی یک گلوله اشغال شد و رضاشاه یک روزه سقوط کرد و دو روز بعد هم مراسم پادشاه جدید برگزار شد. در آن دوران ۳۵ درصد از بودجه مملکت صرف ارتش میشد ولی حتی یک گلوله شلیک نشد؛ و با دخالت خارجی هم رضا شاه برافتاد و هم پادشاه جدید بر آمد.
اما در اینجا اتفاقی که افتاد پیچ ساختارها شل شد. در فرآیند دموکراسیزاسیون به آن مرحله آزاد سازی می گویند و یک شاه کم تجربه و تثبیت نیافته، نابهنگام به جای دیکتاتور خیلی غلیظ آمد؛ انرژی خفته مشروطه آزاد شد و میل مشارکت رشد کرد؛ نحله ها و ایدئولوژی ها و صنوف و باشگاهها همه شروع به فعالیت کردند و به قول هدی صابر، در این سیر هیچ کس بی منزلگاه نماند همه صاحب منزلگاه خودشان شدند. درون قدرت بی ثباتی عنصر ثابت بود، ۱۱ کابینه و ۱۴۳ وزیر در این زمان جابه جا شدند؛ بی ثباتی اقتصادی شیرازه دولت را پاشانده بود به طوری که به جای حقوق کارمندان، بار آجر میدادند.در زمان رضاخان، چهار نشریه وجود داشت اما در بعد از شهریور ۲۰0 به ۱۱۰۰ عدد به صورت رسمی و ۲۴۰۰ عدد غیر رسمی، در زمان مصدق رسید روزنامه و نشریه و حتی نشریه محلات ظهور نمود و ۸۰ حزب در ایران سامان یافت و برآمد.
تصویر جهان در یک نگاه :
با نظر به آنچه در تحولات جهانی در حال رقم خوردن بود. تصویر بهتری را می توان متصور شد. پس از شهریور ۲۰ و شکست فاشیزم،جهان پس از جنگ جهانی دوم دو اردوگاهی شد، اردوگاه چپ و اردوگاه سرمایه داری و راست، هماوردی که بیش از ۵۰ سال جهان را متاثر از خود کرد. موج استقلال خواهی و استعمارزدایی نیز برای چندمین بار در جهان سربرآورده بود، جنبش های ملی و رهایی بخش، -که وجهی از جنبش ملی شدن صنعت نفت ذیل این موضوع قابل بررسی است- جنبش استقلال در لیبی و سودان و تشعشع انقلاب و استقلال هند وجود داشت؛ اندونزی از هلند جدا شد و موج چندم استقلالخواهی در خاورمیانه نیز بعد از جنگ جهانی دوم سر برآورد؛ که آخرین مورد هم همین فلسطین است که هنوز مسئله آن حل نشده است و آخرین حلقه استعماری در جهان است. نفت هم به جای ذغال سنگ نشسته بود و اهمیت دورانی پیدا کرده بود و جزء بیست قلم کالای اول جهان شناخته شده بود، از این بابت منطقه صادر کننده نفت و ژئوپولتیک آن و اقتصاد آن به طور جدی مورد توجه جهانیان قرار گرفته بود. یک اتفاق دیگر هم افتاده بود و آن این بود که امریکای تازه نفس جای امپراطوری بریتانیا را کم کم می گرفت و بر میراث او تکیه می زد.
نظر به ایران:
در آن دوران چند تا منزلگاه مهم ملی هم به وجودآمد، یکی از آنها حزب توده چپ بود که گرایشهای انترناسیونالیسم داشتند، در دورانی که در فضای جهانی راه سومی وجود داشت که گفتمان ملی را نمایندگی می کرد؛و اینها خارج از مدار ملی و در قاب انترناسیونالیزم عمل کردند و میشود گفت از منظر راهبرد دورانی فعال در ایران و نیز خط استعمازدایی در جهان در آفساید بودند، یکی هم بنیادگرایان مذهبی بودند که با ادبیات امروزی، وجه ارتجاعی داشتند؛ نواب و فداییان اسلام چهره نمادین آن جریان بودند که دغدغه اصلی آنها احکام شریعت چون حجاب و … بود که اینها هم در مدار ملی نبوده و از منظر راهبردی نسبت به تحولات دوران در آفساید بودند ؛ حاکمیت و دربار نیز خودش نماینده گفتمان باستان گرایی ارتجاعی بود، که نگاه رو به پسی داشت و نگاه رو به جلو و مدنی نداشت و از دیگر سو دنبال مدرنیزاسیون بود. یک منزلگاه ملی و دموکراتیک هم بود که طیف های گوناگونی در آن فعال و یا همراه بودند، حزب ایران که الهیار صالح نماینده اصلی آن بود و مصدقی هم وجود داشت، نیروی سومی خلیل ملکی که چپ ملی بودند و نوگرایان مذهبی هم امثال نخشب و مهندس بازرگان و محمد تقی شریعتی که کارشان را تازه شروع کرده بودند نیز درکمپ ملی- مصدقی بوده، و در مدار ملی فعالیت می کردند.
یک نکته دیگر اینکه نفت ایران خواستگار زیادی داشت. شرکت Bp که خودش از قبل بود، شرق و غرب برای رقابت تکنولوژیک بعد از جنگ جهانی دوم نیز به نفت داشتند، بنابراین نفت اهمیت زیادی پیدا کرده بود و بر سر آن چالش وجود داشت. شرکتهای دیگر انگلیسی هم آمده بودند و ادعا میکردند و امریکاییها هم نفت سمت شرق خلیج فارس یعنی سمت سیستان و بلوچستان را میخواستند و شوروی نفت شمال را میخواست و حتی فرانسوی ها هم در ایران بودند. در این وضعیت تاریخی و سیاسی، مصدق دوران ساز شد.
مساله مصدق:
مصدق نفت را که اهمیت جهانی پیدا کرده بود را در فرایندی به خودآگاهی ملی ایرانیان تبدیل کرد. چطور؟ یعنی خودآگاهی نسبت به نفت را تبدیل کرده بود به خودآگاهی نسبت به منابع ملی، و خودآگاهی به منابع ملی را تبدیل کرد به خودآگاهی به بهروزی و امکان توسعه و ترقی و این خودآگاهی را تبدیل کرد به خودآگاهی نسبت به استعمار و نظام جهانی و این به مرور زمان تبدیل شد به خودآگاهی ملی و تاریخی، یعنی نفت تبدیل شد به خودآگاهی ملی و تاریخی در ایران و این هنر مصدق، به مثابه یک رهبر بسیج کننده بود. او یک پله جامعه ایران را ارتقا داد، به آنها هویت تاریخی بخشید و و تاریخ ایران را رو به پیش برد.
حال دریابیم و بدانیم که مسئله مصدق چیست؟ مصدق هم حامل دید تاریخی است و هم جمع بندی تاریخی دارد، هم جهان دیده است و هم ایران شناس. سیری طی کرده و شاکله این سیر قوام یافته بود،یعنی صاحب صلاحیت تاریخی شده بود ولی مرجع فیک نبود، در ایران مرجعیت فیک در وضعیت کنونی ناشی از خلاء مرجعیت صاحب صلاحیت تاریخی است. ایدهای برای تغییر داشت و زمینه عینی و ذهنی را خوب شکافته بود، و بیان سیاسی خواست تاریخی دوران شد. خودآگاهی ملی که از ابتدای دهه ۲۰ حول نفت در جامعه به تولد بود، مصدق آن را دارای روح کرد و این را به یک خودآگاهی ملی تبدیل کرد آن هم با تبیینی بیش از یک دهه. یعنی از کبابی شمشیری گرفته تا کریم آبادی قهوه چی -که بعداً سر صنف، صنف ۲۵۰۰ عضوی قهوه چی ها شد- ؛ گفتگو میکرد و ارتباط شخصی داشت.
نکته اساسی آن است که از نظر مصدق سیر طی کرده، ملی کردن نفت در واقع عملاً استعمارزدایی بود چون نفت جنوب در دست انگلیس بودکه به خاطر نفوذ و سیطره اش به آن دولت جنوب می گفتند و این نوع رابطه نه فقط حوزه نفت بلکه در سایر حوزه های سیاسی و… تسری داشت. اکنون کسانی که می گویند ملی شدن نفت به دولتی شدن منجر شده اساساً به این نکته بی توجه هستند که دیگریِ ملی شدن صنعت نفت، خصوصی سازی نبود، بلکه استعمار بود و ملی کردن نیز استعمارزدایی از روابط بین دو طرف قرارداد بود- که به نظر، این یک خلط مبحث بوده و ریشه در دوران ناشناسی دارد. چنانچه می دانیم بخش خصوصی در ایران به این مفهوم وجود نداشته است که بتواند کشف و استخراج و بهره برداری نفت و پالایشگاه انجام دهد.
حال ما از این که مصدق چه سیری را طی کرده و چگونه بسیج اجتماعی را در ایران سامان داده – که این برای همه رهبران سیاسی در ایران آموزنده است- چه ایدئولوژی ملی را تکمیل کرده و چه سازماندهی را رقم زده و چه خط مشی پیش رفته می گذریم.
برای اینکه بتوانیم تصویر دقیق تری از مسئله ی مصدق ارائه کنیم، جملاتی از دکتر مصدق در کتاب ” خاطرات و تالمات” را اشاره می کنم که میگوید: « راجع به پیشنهاد آقای هندرسن، سفیر کبیر که دویست هزار تن نفت خام در مدت ده سال معامله می کرد چنانچه مطلب همین بود و دنباله ای نداشت، یا اینکه معامله نفت به قیمت مصنوعی خلیج فارس، از قرار هر یک تن، صد و هفتاد و پنج سنت انجام می گرفت و ثلث آن را هم که معادل پنجاه و هشت سنت می شود به عنوان حق العمل کسر می گردد، دولت اینجانب با پیشنهاد موافقت می نمود، زیرا هدف ملت ایران پول نبود، زیرا هدف ملت ایران پول نبود، آزادی و استقلال بود که به دست آورده بود و در سایه ی آن می توانست همه چیز را تحصیل کند. ملتی که آزادی و استقلال نداشت، به فرض اینکه نفت را هم به قیمت روز می فروخت در حکم آن غلامی بود که خود را به گزافی فروخت…» یا در جایی دیگر میگوید ما میخواهیم از زنجیر انگلستان رها شویم، پس مسئله مصدق در اینجا استعمارزدایی است. این استعمارزدایی در کنار خودش یک وجه دموکراسی زایی هم داشت در واقع با دموکراسی سازی دوقلو بود، درایران آن زمان از یک طرف در دوران رضاخان 20 سال دموکراسی زدایی رخ داده بود و از طرف دیگرر مصدق هم یک تجربه مداخله مداوم نیروی خارجی را در روندهای حرکتی جامعه ایران دیده بود، که خارجی ها مدام مداخله میکنند و این را مانع تحول میدانست. تقلیل این درک و دریافت تاریخی به تحلیل های روانشناختی هماوردطلبی و یا لجبازی بس بی مایه و کمیک است؛ یعنی مصدق زوج و ائتلاف استعمار و استبداد را مانع توسعه و دموکراسی می دانست. و اهداف دوگانه او برای استعمارزدایی و دموکراسی سازی نیز در قالب این دو شعار بنیادین مطرح نمود؛ 1) قانون ملی شدن صنعت 2) اصلاح قانون انتخابات مجلس و شهرداریها ، که اولی استعما ر زدایی و دومی توسعه ظرفیتهای دموکراتیک بود.
مصدق این دو دغدغه را داشت به این دلیل که روندهای استعمارزدایی و روندهای دموکراسیزایی از نظر او و البته بسیاری از نظریه پردازانی چون طبق چالرز تیلی در کتاب « جامعه شناسی تاریخی تحولات دموکراتیک»، با همدیگر ارتباط مستقیم دارند و به تحلیل تیلی از دهه ۱۹۷۰ به بعد، در جهان، بزرگترین علت تسریع روندهای دموکراتیک، استعمارزدایی و استقلال کشورها بوده است.
مصدق در کنار استعمارزدایی، هم برای آزادسازی و توسعه ظرفیت های دموکراتیک ایده و راهبرد داشت و هم برای تحکیم و تثبیت روندهای دموکراتیک برنامه داشت. هم کارهایی کرده بود مثل اصلاح قانون انتخابات ، مطبوعات آزاد، احزاب، اصناف که سویه های توسعه ظرفیت های دموکراتیک داشت و در نقش دولت تسهیلگری که بانک صادرات و بانک کشاوزی و بانک ساختمانی را برای تقویت جامعه مدنی و توانمند سازی جامعه انجام میداد. روند ها توسعه و نهادهای پشتیبان آن در ایران شکل گرفت؛ در زمان مصدق، شاخ گاو و فضله سگ به کشورهای خارجی صادر میشد و داشت سپهر نوینی در ایران رقم می خورد. ۲۳ هزار شورای ده و روستا در ایران راه اندازی کرد، این خیلی مهم است؛ برای اولین بار در ایران به روستا توجه شد. هفتاد یا هشتاد درصد ایرانی ها در آن زمان روستایی بودند. بیست درصد مالکانه را حذف کرد و آنرا در اختیار شورای ده قرار داد، برای اینکه در ده، آزادسازی از انقیاد ارباب اتفاق بیفتد. یعنی همه در فضای مشارکت بودند. اساسا مصدق دموکراسی سازی را به این صورت میدید که به تمهید کانال و مجرا برای مشارکت بپردازد و با این رویکرد، نرخ مشارکت سیاسی را توسعه داد.
ایده بورژوازی ملی را پیش برد هم برای اینکه حامی پروژه اش باشد و هم به عنوان طبقه متوسط موتور محرکه دموکراسی باشد داشت.البته این ایده اصلش برای لنین هست که برای دوره های دموکراسی سازی آن را مورد توجه قرار داده است، باور مصدق به بورژوازی ملی، وجه استراتژیک هم داشت و فقط وجه اقتصادی نداشت، چون این طبقه هم حامی و منتفع از استعمارزدایی برای تولید ملی بود و هم موتور متحرکه دموکراسی خواهی بود، از این بابت درک استراتژیکی از بورژوازی ملی داشت.
ساخت هویت نوین ملی در ایران مدیون مصدق است اگر محور تشخُص هویتی را به رسمیت شناسی بدانیم این امر در زمان مصدق اتفاق افتاد که ما در واقع کسی هستیم. آقای صابر به آقاجری رفته بود و مصاحبهای با یکی از کارگران شرکت نفت کرده بود، از او پرسیده بود فرق قبل و بعد ملی شدن نفت چه بود؟ ایشان گفته بود ما قبل از آن آدم حساب نمیشدیم ولی الان آدم حساب میشویم. یعنی به باورم اساساً شخصیت ملی و بین المللی ایرانی از مجرای توانمند سازی که مصدق انجام داده بود، به رسمیت شناخته شد.
آزادی منفی به معنای رهایی از استعمار و رهایی از استبداد را مصدق به عنوان وجه سلبی این تحول تاریخی پیش برد داشت و وجه مثبته و ایجابی دموکراسی را هم با همان قانون انتخابات ظرفیتسازیهایی که برای شوراهای روستا و احزاب انجام داد، پیش برد. ما با مصدق به سرمشق مشروطه برگشتیم یعنی انحرافی از مشروطه اتفاق افتاده بود و مصدق و نیروهای ملی ما را دگرباره در روندهای دموکراتیزاسیون وارد ساختند. مصدق ساختارها و روندهای جامعه را مستعد دموکراسی سازی کرد، عاملیت اجتماعی را به عنوان یک دولت پاسخگو و تسهیل گر را معنا بخشید تا پویایی های اجتماعی و جامعه مدنی بالنده شود، اما در میانه مسیر استعمارزدایی و دموکراسی سازی، شاه و انگلیس استعمار کهنه و امریکا استعمار نو در ائتلافی تاریخی و با عمله گی لمپن ها و نیز مرتجعین در برابر این خط سیر موج آفرین ایستادند، این همان چیزی بود مصدق از آن هراس داشت و اکنون این تجربه مداخله و ائتلاف برای دموکراس خواهان ایران در همین اکنون تجربه و آموزه ای بزرگ است.
در جمع بندی عرض کنم ما به یک روایت آلترناتیوی ازتاریخ نیاز داریم؛ در این طناب کشی روایت ها، مصدق پوپولیسم، تمام مبارزان دوران قبل متهم، تمام جامعه ایران در تمامی دورانها بی دستاورد است، به نظرم علت آن این است که ما براساس زمان حال و به صورتی زمان زده کل تاریخ معاصرمان را تحلیل می کنیم در این صورت در مواجهه با میراث دست مایه ای که مابه ازای تاریخی و عینی برای آینده ما داشته باشد، نصیب مان نمی شود. ما به یک روایت آلترناتیو نیاز داریم که دوباره به جای گسست، ما را با تاریخمان پیوند دهد و سررشته های پیوند را برای ساخت ایرانی متکثر، دموکرات و در مسیر توسعه به ما بنمایاند.
———————————–
*متن سخنرانی ابوطالب آدینهوند در نشست بازخوانی تاریخی-اجتماعی جامعه ایران از جنبش ملی شدن صنعت نفت تا کودتای ۲۸ مرداد که توسط انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در ۱۳ اسفند ۱۴۰۳در تالار ابن خلدون این دانشکده برگزار گردید.