حمید آصفی
در ایران امروز، آنچه بر سر سفره خانوادههای کارگری میآید، دیگر غذا نیست؛ مجموعهایست از هشدارها، فریادهای خاموش، و طعم تلخ تحقیر. عددها و درصدها و بریدههای روزنامهها ممکن است برای دیوانسالاران کافی باشد، اما واقعیت در دستان پینهبستهی کارگری است که نان را سهمیهبندی میکند، کودکش را سیر نمیخواباند و نیمی از شب را با فکر اجارهخانه بیدار میماند.
طبق گزارش رسمی «ایرانآنلاین»، هزینهی سه وعده غذای ساده برای یک خانوادهی چهارنفره به بیش از یک میلیون تومان در روز رسیده است. اما این تازه اول ماجراست. آنچه بیرون از آمار نشسته، واقعیاتیست که بر پوست مردم حک میشود: گرانی افسارگسیخته، قطع آب و برق، تعطیلی کارخانهها، عدم پرداخت دستمزد، و بیتفاوتی هولناک دولت.
نان، این سادهترین عنصر بقا، حالا در لیست کالاهای «لوکس» برای طبقه کارگر جا خوش کرده. افزایش ۵۲ درصدی قیمت نان نهفقط یک عدد، که یک سیلی سیاسیست به صورت میلیونها انسان. کارگری که ۱۳ تا ۱۴ میلیون تومان دستمزد میگیرد (اگر مشمول قانون کار باشد، و اگر حقوقش به موقع پرداخت شود) در پایان ماه چیزی برای زنده ماندن ندارد، چه رسد به زندگی کردن. در این معادله مرگآور، بازنشستگان، زنان سرپرست خانوار و کارگران غیررسمی، حتی جایی در محاسبات دولت ندارند.
هیچیک از این بحرانها پنهان نیستند. آنها روی بیلبوردهای تهران نمیروند، اما در صفهای نانوایی، در چهرههای زردشده از سوءتغذیه، در فروش کودکان و اندام، در پناه آوردن مردم به نسیه و قرض، با صدای بلند فریاد زده میشوند. پیش از «جنگ ۱۲ روزه»، واحدهای صنعتی یکی پس از دیگری از قطع آب و برق ناله میکردند. بعد از جنگ، نالهها به سکوت بدل شد، چون بسیاری از کارخانهها حالا بهکلی خاموش شدهاند. لاستیکسازی خوزستان تعطیل شد، خودروسازی «شاتا» درهایش را بست، و این فقط دو نام از فهرستی بلندبالاست. کارگرانی که در این واحدها شاغل بودند، حالا نه فقط حقوق ندارند، که حتی امنیت شغلیشان نیز به باد رفته. کارگرانی که دستمزدشان به اندازه زنده ماندن نبود، اکنون باید بدون آن هم زنده بمانند. کارگرانی که هنوز زندهاند، فقط چون مُردن خرج دارد.
دولت ساکت است. نه از افزایش دستمزد حرفی میزند، نه از سیاست حمایتی. سال گذشته هم، وقتی حتی نهادهای رسمی وابسته به حاکمیت برای افزایش حداقل مزد درخواست کردند، دولت زیر بار نرفت. حالا نیز هیچ نشانهای از عزم یا اراده برای نجات دهکهای پایین وجود ندارد. دولت، اگر نگوییم شریک جرم، دستکم تماشاگر مرگ است.
«جنگ ۱۲ روزه» برای حاکمیت یک بهانه شد؛ اما برای مردم، آغاز موجی تازه از فروپاشی بود. این جنگ اگرچه بیرون از مرزهای ایران رخ داد، اما آوارش روی سر سفره کارگر ایرانی فرود آمد. سکوت حکومت در برابر افزایش قیمتها، بهنوعی رضایت و مشارکت است. انگار توافقی نانوشته با گرانیها بسته شده: بگذار تورم کار خودش را بکند، تا صدای معترضان در نطفه خفه شود.
▫️اقتصاد فروپاشیده، جامعه را میبلعد. وقتی دستمزد وجود ندارد، یا آنقدر ناچیز است که توان زندهمانی را هم نمیدهد، ما وارد مرحلهای تازه از فقر میشویم: فقر ساختاریافته، همراه با انحطاط اخلاقی، فروپاشی خانوادهها، و گسترش بیسابقه آسیبهای اجتماعی، نمیتوان پیشبینی نکرد که بیکاری افسارگسیخته، منجر به نارضایتیهای عمیقتر خواهد شد. مردم گرسته، مردم تحقیرشده، مردم خسته، آماده هیچ گفتوگوی ملی نیستند. آنها برای زندهماندن میجنگند؛ بیهیچ سلاحی جز تنهایشان.
▫️حکومت امروز ایران، ستونهای خود را نه بر منافع ملی، نه بر خواست مردم، که بر ویرانههای طبقه کارگر و تهیدستان شهری استوار کرده است. آنچه امروز بهنام «اقتصاد مقاومتی» تبلیغ میشود، در عمل چیزی نیست جز نظم سرمایهداری رانتمحور اسلامی؛ نظمی که در آن تولید قربانی میشود، نیروی کار تحقیر، و فقر، تبدیل به ابزار کنترل اجتماعی میگردد.
▫️این ساختار نه بهدنبال عدالت است، نه توسعه، و نه بقا. بقای خود را در نابودی معاش مردم جستوجو میکند. همگرایی مرگبار فساد ساختاری، اقتصاد پادگانی، و ناکارآمدی مطلق، اکنون به مرحلهای رسیده که حتی حداقلهای بقاء را از میلیونها خانواده ایرانی دریغ میکند. در چنین شرایطی، فرودستان دیگر فقط یک طبقه نیستند؛ آنها نیرویی در حال فوراناند. اگر دیده نشوند، اگر شنیده نشوند، اگر جدی گرفته نشوند، دیر یا زود همان ساختاری را که نان و امید را از آنها گرفته، با تمام ستونهای لرزانش، فرو خواهند ریخت. این سکوتِ کوچهها، آتش در زیر خاکستر است. و اینکه امروز در خیابانها فریادی نیست فقط بمعنای یکی از دو چیز است: یا خستگی کامل؛ یا طوفانی در راه.