مهران صولتی
چهاردهم مرداد ماه هر سال یادمان پیروزی انقلاب مشروطه است. اینک اما با گذشت یکصد و نوزده سال از آن رویداد سترگ به نظر میرسد که زمان برای سنجش ابعاد گوناگون آن بیش از هر زمان دیگری مناسب باشد. انقلابی که اگر چه از منظر سیاسی ناکام ماند و نتوانست تداوم خود را با حفظ اهداف اولیه سپری کند ولی تاثیراتی ماندگار بر فرهنگ و سیاست ایران زمین در روزگار مدرن بهجای گذاشت.
از همینرو میتوان در افق امروز و چهاردهه پس از پیروزی بدیلاش؛ انقلاب اسلامی، دستاوردهای آنرا به داوری نشست. مقایسهای که میتواند برای نگریستن دقیقتر نسبت به مسیری که پیمودهایم مفید باشد:
نگاه واقعبینانه به مولفههای پیشرفت:
روشنفکران مشروطهخواه از همان ابتدا درد و درمان را خوب شناختند. اینکه راز عقبماندگی تاریخی کشور در فقدان حاکمیت یک کلمه یا همان قانون نهفته است.
روشن بود که با بینظمی ناشی از رفتار استبدادی و پیشبینی ناپذیر بودن پادشاه هرگز نمیتوان در مسیر پیشرفت حرکت کرد. بنابراین در ابتدا باید توافقی عام به نام قانون وجود داشته باشد که بتوان از آن بهمثابه چارچوبی برای نظمپذیر کردن رفتار حاکمان بهره برد. این در حالی است که مساله اصلی در شکلگیری انقلاب اسلامی، سودای آفرینش نظمی جدید به جای تلاش برای حاکمیت قانون بود.
ضرورت محدود شدن اختیارات حکومت:
بهروایتی سیاست مدرن زمانی شکل گرفت که پرسش بنیادین؛ چه کسی باید حکومت کند؟ به پرسش اساسی؛ چگونه باید حکومت کرد؟ تبدیل شد.
مطالعات مشروطهپژوهان هم نشان میدهد که دغدغه مهم در پیدایش مشروطیت کندوکاو در چگونگی حکومت بود فارغ از اینکه چه کسی باید حکومت کند. حال آنکه در انقلاب اسلامی که حدود هفتاد سال بعد اتفاق افتاد مجددا روشنفکران از این امر پرسش میکردند که چه کسی باید حکومت کند؟ بنابراین آشکارا دغدغه توزیع دموکراتیک قدرت به حاشیه رفت و حکمرانی جنبهای متمرکز و رویایی یافت.
چیرگی فرهنگ بر سیاست:
انقلاب مشروطه محصول تلاش دهها ساله روشنفکران در اثبات حقوق بشر، مزایای تجدد و حاکمیت قانون بود. به طور مثال روشنفکری مانند طالبوف برداشتی ژرف از مبانی تجدد داشت و حقوق را مبنای قانون میدانست. همچنین آزادی را هدف میپنداشت نه ابزار! از این منظر انقلاب مشروطه کاملا به جنبش روشنگری در اروپا شبیه است. اما در انقلاب اسلامی برخلاف فرهنگ، شاهد سیطره سیاست بر افکار عمومی بودیم. گفتمان حقوق بشر توسط روشنفکران چپ، بورژوایی و مردود شمرده شد و طراحی جامعه ایدهآل با درونمایه خوانش مارکسیستی از اسلام به سکه رایج جامعه تبدیل شد.
شناخت واقعی از مسائل زمانه:
روشنفکران عصر مشروطه فهمی واقعبینانه از مسائل و مشکلات عدیده دوران خود داشتند؛ فقر، ناکارآمدی، استبداد، فقدان حاکمیت قانون، تمرکز قدرت و … در زمره علل عقب ماندگی تلقی میشدند. همین امر هم موجب جدی انگاشتن اصلاحاتی شد که خود را نهایتا در قامت انقلاب به نمایش گذاشت. اما روشنفکران نیمه دوم دوره پهلوی با تسلیم شدن به سودای بومیگرایی به دنبال ایجاد جامعهای مستقل و بدون کمترین وابستگی بودند. استقلالی که در سالهای بعد به انزوا ترجمه شد.
بنابراین مسائل اصلی جامعه همچون توسعه نامتوازن، پیامدهای اصلاحات ارضی، افزایش سهم نفت در اقتصاد، و فرمایشی شدن نهادهای مشروطه به حاشیه رانده شده و جای خود را به مسائلی همچون چگونگی رقابت با رشد مارکسیسم در دانشگاهها و مقابله با افزایش مصرفگرایی شهری و تبلیغات باستانگرایانه دادند.
نکته پایانی:
ایرانیان از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی راهی طولانی را پیموده اند. مسیری پر فراز و فرود از مشروطهطلبی تا جمهوریخواهی! مقایسه دورههایی از ایندست در بستر نوعی جامعهشناسی تاریخی میتواند بهسهم خود در خروج از بنبستهای سیاسی کنونی مهم تلقی شود. بدون تردید بازخوانی گذشته در افق مسائل امروز میتواند آیندهای بهتر را به ارمغان آورد.